در ره عشق نشد كس به يقين محرم راز/ هر كسي بر حسب فهم گماني دارد
"حافظ"
نظامي راست:
اگر صد سال ماني ور يكي روز/ ببايد رفت از اين كاخ دل افروز
چه خوش باغياست باغ زندگاني/ گر ايمن بودي از باد خزاني
خوش است اين كهنه دير پر فسانه/ اگر مُردن نبودي در ميانه
از آن سرد آمد اين كاخ دلاويز/ كه چون جا گرم كردي گويدت خيز
مردي را كه به زندقه متهم بود به نزد هارونالرشيد آوردند. هارون گفت: آن قدر خواهمت زد كه به زندقه اقرار آوري. مرد پاسخ داد: اين خلاف امر خداوند است، چه امر داده است مردمان را زنند تا ايمان آورند و تو خواهي مرا زني تا به كفر اقرار آورم؟! هارون وي را ببخشود.
حكيمان گفته اند:آدمياني كه زود خشنود شوند، زود نيز به خشم آيند، چنان هيمه اي كه زود برافروزد و زود خاموش شود.
نوشروان گفت: بنده ي صالح از فرزند آدمي نيكوتر است. چه بنده هرگز مرگ سرور خويش را به مصلحت خويش نبيند اما فرزند مصلحت خويش را در مرگ پدر بيند.
حكيمي گفت: سكوت زينت عاقلان است و پوشش جاهلان.
عمر بن عبدالعزيز، مردي را كه سخن بسيار و به آواز بلند هميگفت، مخاطب كرد و گفت: آهسته بانگ كن. چه اگر بانگ بلند را خيري بود، خر را خير از همه بيش بودي!
مفروش عطر عقل به هندوي زلف يار/ كانجا هزار نافهي مشكين به نيم جو
اي دل ار عشرت امروز به فردا فكني/ مايه نقد بقا را كه ضمان خواهد شد؟
"حافظ"
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود/ اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
"حافظ"
"مزيد" در اوج تنگدستي سخت بيمار شد. يكي از يارانش به عيادتش آمد و بس تكرار كرد كه بايد پرهيز كند. مزيد گفت: مرا توانائي دسترسي به خواسته هايم نيست تا لازم بود كه پرهيز كنم. كمي بعد كه وي بر ميخواست پرسيد: چيزي نميخواهي؟ مزيد گفت: بلي، اين كه ديگر به عيادتم نيائي.
"رياشي" گفت: خواهي كه ترا به زباني رهنمون شوم كه در آستين توست و بستاني كه در دامن تو جا گيرد و لالي كه هر گاه خواهي به تو آموزد و هر گاه به تعب شوي به حال خود گزاردت/ گفتم: بلي آن چيست؟ گفت: كتابت... هان بر آن الزام كن.
از "نقش بديع" غزالي:
خاك دل آن روز كه ميبيختند/ شبنمي ازعشق بر او ريختند
دل كه به آن رشحه غماندود شد/ بود كبابي كه نمكسود شد
ديده عاشق كه دهد خون ناب/ هست همان خون كه جهد از كباب
به كه نهمشغول دل شوي/ كش ببرد گربه چو غافل شوي
نيست دل آن دل كه در او داغ نيست/ لالهي بيداغ در اين باغ نيست
آهن و سنگي كه شراري در اوست/ بهتر از ان دل كه نه ياري در اوست
اي كه به نظاره شدي ديده باز/ سهل مبين در مژههاي دراز
كان مژه در سينه چو كاوش كند/ خون دل از ديده تراوش كند
لالهرخان گرچه كه داغ دلاند/ روشني چشم و چراغ دلاند
مهر جفاكاريشان دلفروز/ ديدن و ناديدنشان سينهسوز
عشق بلند آمد و دلبر غيور/ در ادب اويز، رها كن غرور
چرخ درين سلسله پا در گل است/ عقل درين ميكده لايعقل است
جان و جسد خستهي اين مرهماند/ مُلك و مَلِك سوختهي اين غماند
يكي از اشراف عرب را پرسيدند: چگونه بدين سروري و آقائي رسيدي؟ گفت: از آن رو كه هر كه به خصومت با من دست زد، بين خود و او موضعي بهر صلح نهادم.
سه كس ار سه كس هرگز انصاف نبينند: بردبار از احمق، مومن از فاجر و شريف از فرومايه.
لقمان حكيم گفت: سه كس را در سه حالت توان شناخت: دلير زا هنگام جنگ، بردبار را هنگام خشم و برادر را هنگامي كه بدو نياز داري.
يكي از بزرگان گفت: سه چيز را حيله اي نتوان. تهيدستي كه با تنبلي آميخته بود. عداوتي كه با حسادت آميخته بود و بيماري آميخته به پيري.
حكيمي گفت: خردمند در جائي كه يكي از اين پنج چيسز را واجد نبود، نشايد كه سكني گزيند: پادشاهي دورانديش، طبيبي دانا، قاضي عادل، نهري جاري و بازاري استوار.
حكيمي گفت: خردمند بايد از پنج كس برحذر بود: كريمي كه اهانتش كرده باشند، فرومايه اي كه گراميش داشته باشند، خردمندي كه محرومش داشته بود، احمقي كه با وي مزاح كرده بود و فاجري كه با وي معاشرت كرده باشند.
يكي از حكيمان گفت: آباداني دنيا منوط به شش چيز است: اول، زيادتي نكاح و قوهي موجب ان. چه اگر آن انقطاع يابد، تناسل انقطاع يابد. دوم، عشق به اولاد؛ كه اگر نبود موجبات تربيت ايشان زائل شود و در آنصورت فرزندان به هلاكت رسند. سوم، بلندي دامن ارزوها كه اگر نبود، كارها و ساختن ها را يك سو نهند. چهارم، جهل به زمان مرگ و طول عمر كه اگر نبود،دامنهي ارزوها بلند نميشد.پنجم، اختلاف مردمان به ثروت و نياز برخي به ديگران بدان سبب كه اگر همه يكسان بودند، شايد معاششان انتظام نمي يافت. ششم، وجود حكومت(سلطان) كه اگر نبود، برخي مردم ديگران را به هلاكت رسانند.
يكي از حكيمان گفت: شش خصلت را تنها كساني دارايند كه شريفباشند: ثبات هنگام پيش امدن نعمت هاي بزرگ. بردباري هنگام حدوث مصيبتهاي عظيم. عنان نفس را هنگام انگيخته شدن شهوات به دست خرد دادن. رازخويش را از دوست و دشمن پوشاندن. برگرسنگي بردباري كردن و سرانجام تحمل همسايه بد را داشتن.
سخن حكيمان: هر كثرتي دشمن طبيعت است. هر شتاباني كامياب نيز اگر بود، سرزنش شود. گنجينهي اسرار هر چند بيشي يابد، تباهي نيز يابد.هر چند نعمت جاهل بيشي شود، زشتي وي افزايد. هر چيزي، چيزياست جز دوستي دروغزن كه هيچ چيز نيست.
حكيمي گفت: سفر را هفت عيب است: اين كه آدمي از مألوف خويش دور شود و قرين كسي گردد كه همسان او نيست. نيز مخاطرهي اموال و مخالفت عادت آدمي در خوردن و خفتن. نيز سختي سرما و گرما و تحمل مكاري و ملاح و اين كه هر روز براي منزل تازه اي بايد كوشيد.
ابن مقنع را پرسيدند: بلاغت چيست؟ گفت: ايجاز در سخن بي آن كه از بسياريش ناتواني لبود و سخن به درازا كشيد بي آن كه به بيهوده گوئي انجامد. بار ديگر هم او را از بلاغت پرسيدند. گفت: سخن گفتني است كه اگرش جاهل شنود، پندارد شبيه ان را نيكو گويد.
از سخنان بزرگان: آرزوها،رؤياهاي ناخفتگان است. يأس تلخ است. مرگ بر آرزوها هميخندد. دستخشكترين كسان به مال، دست و دلبازترين كسان به عرض خويش است.
يكي از مشايخ عرب را گذر به قبيلهاي افتاد. زني خوش قامت را ديد كه روبنده اي زيبا بر خود داشت. پير گفت در دلم جاي گرفت و پرسيدش: اي فلان گر تو را شوئي است، خداوندت بر او بركت دهد. گفت: ترا خيال خواستگاري است؟ گفتم: بلي. گفت: پاره اي از موي سرم سپيد گشته است، آن را پذيري؟ پير گفت: اين را كه شنيدم، عنان برگرداندم تا بازگردم. زن گفت: درنگ كن تا ترا چيزي بگويم. گفتم: برگوي. گفت: من هنوز بيست ساله نگشتهام. آنچه ترا گفتم از آن بود تا داني كه آنچه تو در من ناخوش مي داري، من نيز در تو ناخوش مي دارم. و سپس بازگشت.
از سخنان افلاطون: زماني كه دشمن تو در اختيارت قرار گرفت، ديگر از جملهي دشمنانت خارج گشته و جزء اطرافيانت در آمده است.
حكيمي گفت: با كسي كه امور را تجربت كرده است، مشاوره كن. آن راي كه بهر او گران تمام گشته، رايگان در اختيارت نهد.
ارسطو را پرسيدند: كدام چيز را آدمي شايد كه ذخيره كند؟ گفت: آن چيز كه اگر كشتيش غرق شود، با آن در دريا شناگري كند.
حكيمي را پرسيدند: دوست چيست؟ گفت: يكي از نامهاي عنقاست و اسمي بيمعني بر حيواني ناموجود است.
ابواعينا را هنگامي كه از پيري فرتوت گشته بود، پرسيدند: چگونهاي؟ گفت: با بيمارئي همراهم كه مردمانش تمني كنند، يعني پيري!
در كتاب جواهر، ابو عبيده گفت: از هر كس كه خواهي مستغني شو، همتايش گردي. به هر كه خواهي نيازمند گرد، اسيرش شوي.
حكيمي را پرسيدند: آن چيست كه اگر تكرار شود نيز، ملولي نيارد؟ گفت: هشت چيز است: نان گندم، گوشت گوسفند، آب خنك، جامه نرم، رختخواب ملايم، بوي خوش، ديدن محبوب و سخن با ياران راستگو.
از سخنان حكيمان: دانش، اهل خود را فرا برد اگر اهل دانش فرابرندش. بخل ورزيدن نسبت به علم در قبال نااهل، ايفاي حق علم است. خط نيكو، به حقيقت وضوح مي بخشد. قلم درختي است كه ثمرش معاني است. انديشه دريائي است كه مرواريدش حكمت است. قلم زبان دست است و خودبيني آفت مغز. نادان دشمن خويش است چگونه تواند كه دوست ديگري بود؟!
حكيمي گفت: دو كس در عذاب همساناند: توانگري كه دنيا را به دست آورده و به آن مشغول و به سبب آن پريشانخاطر و مغموم است. و ديگر تهيدستي كه دنيا از او ببريده و وي بر آن حسرت خورد و بدان راه نبرد. آغاز خشم جنون است و پايانش پشيماني. خطا در سخن چون آبله در روي بود.
مردي حكيمي را گفت: فلان درباره تو چنين و چنان گفت. حكيم گفت: آنچهرا او از گفتن نزد من شرمسار بود، تو نزد من بگفتي.
بزرگي گفت: زماني كه سودا با دل شود، اعضا آرام گيرد. منظور آن است كه اعضا از اعمال و وظايف بدني ارام گيرد و نه تنها آنها را ثقيل نداند و بدان راغب بود بل از انها لذت برد.
از سخنان سقراط: آن كس كه بر رنج علم آموزي بردباري نكند، بر بدبختي ناداني، ناگزير از صبر است.
سخن بزرگان: كسي كه از بالادست تر خويش ترسد، فرودستان از او ترسند.
تا در اين گله گوسفندي هست/ ننشيند فلك ز قصابي
يكي از انبياء از خداوند طلب كرد كه زبان مردم را از او بازدارد. وي را وحي آمد كه اين خصلت بهر خويش ننهادهام، چگونه بهر تو نهم؟!
نوشروان را پرسيدند: بزرگترين مصيبت چيست؟ گفت: آن كه كاري نيك تواني كرد و آن را به جا نياري تا فرصتش از دست رود.
عارفي بر گروهي بگذشت. وي را گفتند: اينان زاهدان اند. عارف گفت: دنيا خود چه ارزد تا كسي كه از آن پرهيزد درخور سپاس بود؟!
حكيمي را گفتند: آن را كه به مردمان شهر گفتي نپذيرفتند! گفت: پذيرش سخنم را الزامي نيست. آنچه بدان ملزمم، درستي سخن من است.
از سخن يكي از حكيمان: نفس خبيث حرام داند كه پيش از خروج از دنيا به آن كس كه به وي نيكي كرده است، بدي نكند!
عبدالواحد گفت: راهبي را ديدم و گفتمش: تنهائي را خوش داري؟ گفت: اي فلان، اگر لذت تنهائي چشيده بودي، از جان خويش نيز به وحشت اندر بودي. گفتمش: كمترين چيزي كه در تنهائي يافتي چيست؟ گفت: رامش از مدارا با مردمان و سلامت از شر ايشان.
از سخنان بقراط واضع علم طب: امنيت با تهيدستي بهتر از توانگري با ترس است.
روزي وي نزد بيماري شد و وي را گفت: من و تو و بيماري سه تن هستيم. اگر تو مرا در مقابل آن با پذيرش آنچه گويم ياري كني، ما دو تن شويم و بيماري تنها ماند و هرگاه دو تن عليه يكي دست به دست هم دهند، بر وي پيروز شوند.
نيز ميگفت: هر بيماري با داروهاي سرزمين خويش مداوا شود، چه طبع وي با غذا و هواي وي آشناتر است.
در مكتب عشق فضل و دانش، رندي است/ دانشمندي مايه ناخورسندي است
يك خنده ز روي عجز بر خاك نياز/ بهتر ز هزار گونه دانشمندي است
"ناشناس"
سقراط شاگرد فيثاغورث حكيم گفت: زماني كه حكمت روي آرد،شهوات به خدمت خردها برخيزد. اما زماني كه حكمت پشت كند، خردها در خدمت شهواتبرخيزد.
نيز گفت: فرزندانتان را به پيروي از خويشتن ناگزير مسازيد، چه ايشان بهر زماني جز زمان شما خلق گشتهاند.
من از دو روزهي حيات امدم به جان اي خضز/ چه ميكني تو ز عمري كه جاودان داري؟
"خان ميرزا"
ابروي تو ماه عالمآراي همه/ وصل تو شب و روز تمناي همه
گر با دگران به ز مني واي به من/ ور با همه كس همچو مني واي همه
"ابوالسعيد ابوالخير"
عارفي گفت: سه چيز دل را سختي دهد: خنديدن بدون شگفتي، خوردن بدون گرسنگي، و سخن گفتن بدون نياز.
حكيمان در كتب طبيشان ذكر كردهاند كه عشق نوعي ماليخوليا و جنون و از بيماريهاي سوداوي است. اما در كتب الهي بنوشتهاند كه عشق از بزرگترين كمالات و تمامترين سعادات است. وبسا كه بين اين دو گفتار، خلافي گمان رود. اما اين چنين گماني واهي است، چه آنچه مذموم است عشق جسماني، حيواني و شهواني است و انچه ممدوح است عشق روحانيف انساني و نفساني است. عشق نوع اول به وصال زوال يابد و فنا پذيرد ولي عشق دوم به هر حال تا جاودان بماند.
يكي از شاگردان سقراط وي را پرسيد: ز چه رو هرگزت اندوهگين نديده ام؟ گفت: از ان رو كه چيزي را مالك نيستم كه عدمش اندوهگينم كند.
حكيمي گفتك خدوند تعالي فرشتگان را از خرد نيالوده به شهوت خلق فرمود و حيوانات را از شهوت نياميخته باخرد. اما ادمي را از عقل و شهوت اميخته خلق ساخت. از اين رو هر ان كس كه خردشبر شهوت پيروزي يابد، از فرشتگان نيكتر بود و كسي كه شهوتش بر عقل چربد، از بهترين حيوانات بود.
بارها با خود اين قرار كنم/ كه روم ترك عشق يار كنم
باز اتنديشه ميكنم كه اگر/ نكنم عاشقي چكار كنم؟
"ناصر خسرو"
حكيماني كه ديدگاههايشان در جهان چون قانون بوده و غالب دانشها به دست ايشان نشر يافته و خود ستون هاي حكمت به شمار ايند،يازده تن اند: افلاطون در الهيات، ابرخس و بطلميوس در رصد ستارگان و هيأت و هندسه، بقراط و جالينوس در طب، ارشميدس و اقليدس و ابلينوس در فنون رياضي، ارسطو در طبيعي و منطق، سقراط و فيثاغورث در اخلاق.
كريم ان است كه نيكي سخن را نيز شكر گزارد و حق يك لحظه آشنائي را نيز داند.