تبليغاتX
روناکایی

روناکایی

فرهنگ شناخت

8 مارس و روزهای دگر هم

شعرگونه(۶)


براي تو مي نويسم بانو
از همان لحظه اي كه به تو انديشيدم
نمي دانم تو در منتهاي شش جهت عالم بودي
يا نه
اين من بودم كه گرداگرد تو
سفرنامه‌ي شش گوشه‌ي جهان را مي نوشتم!

هر بار دربرابرت بي رنگ مي شوم
وفقط رنگ نيست كه از رويم مي‌پرد

عريان‌ترين انسان مي شوم در خلوت بي‌رياي خود


حضورت جغرافيايي جادوئي‌ست

مرزهاي حقيقت انساني ام اين سو آن سو مي شوند

نه با زور و تهديد

بلكه با نرم‌ترين قدرت ممكن

و اين لحظه، سحرانگيزترين راز جهان است
منظومه‌اي از واژگان خلق مي شوند كه هنوز لكنت دارند

ولي انگشتان دستم جسور شده‌اند و

زبانم را به كاركرد ازلي خويش فرا مي خوانند

و شعري زاده مي‌شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 23:49  توسط کاوه  | 

نادر و سیمین در شهر سیاه

 فیلم نوشت (۲۳) 

 

نادر و سيمين زوجي كه همديگر را خوب مي‌فهمند و درستي رفتار يكديگر را در قبال خانواده تأييد مي‌كنند بر سر دوراهي ماندن و يا رفتن به خارج كشور براي زندگي بهتر، زندگي طبيعي خود را تا آستانه‌ي متلاشي‌شدن پيش مي‌برند. يكي پايبند سنت وفاداري به خانواده است و نمي‌تواند پدر از كارافتاده خود را تنها رها كند و ديگري از سنت‌هاي مرسوم گذر كرده و در پي ساختن زندگي مرفه‌تري براي همسر و فرزندش است. يكي از آنها منافع فردي خود را فداي هويت و تشخص اجتماعي مي‌كند و آن ديگري هويت فرهنگي و منافع جمعي را به قربانگاه منافع فردي مي برد. جدال بر سر اين يا آن است و راه سومي در كار نيست! يكي از نقاط قوت فيلم همين تضاد‌هاي شناخت و آگاهي شخصيت‌ها از موقعيت هاي اجتماعي است و به نوعي برشي از عقلانيت اجتماعي را نمايان مي كند كه شخصيت‌ها عاجز از ديالوگ متوازن و رسيدن به فهم مشترك اجتماعي هستند.

بحراني كه زائيده جدال شخصيت‌هاي اصلي فيلم است سبب وارد شدن حاشيه اي بر متن زندگي ايشان مي‌شود تا خلأ غياب هر يك از عناصر اصلي داستان را پر كند. حاشيه‌ي جامعه‌ي در حال توسعه و شكاف طبقاتي فزاينده‌ي اجتماعي، انرژي متراكم شخصيت‌هاي داستاني مكمل را وارد داستان فيلم‌نامه مي‌كند به نحوي كه كفه توازن درام فيلم‌نامه به سوي شخصيت‌هاي مكمل ميل مي‌كند. يك سهل‌انگاري كوچك و ناخواسته همچون بال‌زدن يك پروانه باعث بوجود آمدن طوفاني در زندگي نادر و سيمين مي‌شود. سوء ظن ناشي از سهل‌انگاري خدمتكار داستان همچون زخمي مي‌شود كه مدام در حال خونريزي و گسترش عفونت است."راضيه" كاراكتر مكمل زن و خدمتكار خانه كه عليرغم حاملگي و دور از چشم شوهر بيكار خود براي مخارج زندگي در بيرون منزل كار مي‌كند، مدام با اعتقادات مذهبي خود كلنجار مي‌رود و پنهانكاري از شوهر را براي خود گناه قلمداد مي كند. بعد از سهل‌انگاري در پرستاري از پدر صاحب كار خود (كه به علت مسئوليت‌هاي بي‌حسابي است كه بر دوشش افتاده است)، در مظان اتهام دزدي قرار مي گيرد. اين گره داستان باعث درگيري شخصيتهاي داستان شده و موقعيت "راضيه" به تراژيك ترين وجه ممكن نزديك مي‌شود. زندگي خفت‌بار اين زن درجامعه‌اي مردسالار و لبريز از خشونت، تقدير تاريخي و سمبل ستمي است كه از هر سوي اجتماع چه در حوزه خصوصي و چه در حوزه عمومي بر زنان جامعه مي‌رود. نقطه قوت فيلم در نشان‌دادن استرس‌هاي او هنگام قرار گرفتن در موقعيت‌هاي تصميم گيري براي هم‌رنگ شدن با جامعه سياه اجتماعي است و او هر بار اين موقعيت ها را پس مي‌زند و از جان‌مايه‌ي پاك خود كوتاه نمي‌آيد.
موقعيت اقتصادي و اجتماعي ايران معاصر به شكاف‌هاي عميق و فرهنگ‌هاي طبقاتي انجاميده است، فقر گسترده، بيكاري و اعتياد زمينه رشد جرم هائي از قبيل باجگيري، پخش مواد مخدر، قاچاق، دزدي، فحشا، قتل و .... را در سطح اجتماع هموار كرده است و امنيت فيزيكي و رواني شهروندان را به مخاطره افكنده است. كمترين آسيب اين شرايط بر پيكر اجتماع؛ عدم اعتماد و احترام به هم‌نوعان، خشونت هاي كلامي، بيماري هاي رواني و ....است، امري كه حس تعلق اجتماعي به پيكر جامعه را به عددي نزديك به صفر تنزل داده است. همين شاخص اجتماعي، داستان‌هاي زندگي افراد جامعه را به سلول تنهائي و يا در خوشبينانه‌ترين حالت همچون زندگي در ده‌كوره‌اي سرد و بي‌روح تبديل كرده است. شايد آسان‌ترين راه براي حل اين مسئله اجتماعي و فرهنگي، گريز ازآن و بخشيدن عطاي آن به لقايش باشد يعني همان روشي كه كاراكتر زن اصلي فيلم مي‌پسندد!


اصغر فرهادي نويسنده و كارگردان فيلم‌ جدائي نادر از سيمين با پرهيز از شعارگونگي فيلم‌نامه‌هاي مشابه و سياه‌نمائي‌هاي غير قابل باور، شخصيت‌هائي باورپذير و ملموس اجتماعي را پرورانده است كه نمونه هاي متعدد آن هم اكنون با همين مشكلات در جامعه دست و پنجه نرم مي كنند. ديالوگ شخصيت ها در نهايت ايجاز و تلگرافي است به گونه‌اي كه حس مي‌شود شخصيت‌هاي اين اجتماع چنان در پيله‌ و چنبره‌ي افكار و نيازهاي سركوب‌شده شخصي و خانوادگي گرفتارند كه فرصت و فراغت يك گفتگوي سازنده با هم را ندارند و اگر فراغتي هم حاصل شود، شدت خستگي هاي روزمره فرصت انديشه سالم را ازآنها غصب كرده است.ضرباهنگ حاصل از تدوين درست فيلم، حس دويدن‌ها و نرسيدن‌هاي شخصيت‌ها را به خوبي منتقل مي‌كند. لوكيشن‌هاي محدود زندگي آپارتماني و نماهاي نزديك فيلم، اضطراب دروني شخصيتها در خلال حركت سيال دوربين و زاويه‌هاي انديشيده شده‌ي فيلمبرداري آشكارتر مي‌كند و بر كيفيت روايت فيلم و همذات پنداري مخاطب و نزديك تر شدن او به كاراكترها بسيار مؤثر مي‌افتد.
نقطه ضعف اساسي جدائي نادر از سيمين به پايان بندي آن برمي‌گردد. رها كردن داستان و كاراكترها و تمهيد باز گذاشتن انتهاي قصه تا مخاطب به برداشت و نتيجه شخصي برسد و در به پايان بردن فيلم مشاركت كند كمي روشنفكرمأبانه به نظر مي‌رسد و متأثر از جريان‌هاي مد روز داستان نويسي است. پايان‌بندي اكثر فيلم نامه‌هائي با چنين دغدغه هاي اجتماعي دچار همين آسيب هستند و در نهايت فيلم را در حد گزارشي اجتماعي تقليل مي‌دهند. آسيبي كه باعث شده است شخصيت هاي داستاني همچون نويسندگان خويش سرگردان و آواره بمانند. ايستائي نهائي اين شخصيت‌ها، درماندگي اجتماع و درجازدن تلقي مي‌شود. ضعف نويسنده در به سرانجام نرساندن داستان در تقابل با قواعد فيلم نامه نويسي قرار مي‌گيرد كه اقدام و حركت كاراكترها براي گذار از بحران را روايت نمي كند و تنها پرسشي را در برابر مخاطب مي‌نهد كه سرنوشت فرزند آنها چه مي‌شود؟!! شايد دليل اين پايان‌بندي در اين دست فيلم‌ها اين است كه سينما تنها تريبون و مديومي باشد كه ميتواند زخم‌هاي يك اجتماع را از اين راه اين هنر به تصوير كشد و رسالت تريبون ها و نهادهاي غايب اجتماعي را به سرانجام رساند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 0:21  توسط کاوه  | 

رادیکالیسم در ترازو

(ادبیات سیاسی من(۱۲

 

به دنبال دگرگوني‌هاي بنيادين در ساختار حاكميت‌هاي سياسي، گروه‌ها و نهادهاي مختلف ملي، قومي، مذهبي و ايدئولوژيك در پي انرژي هاي معطل مانده‌ي اجتماعي و يا سركوب‌شده در دوره‌ي پيشين، سازمان‌ها و احزابي را متناسب با ديدگاه‌ و يا انديشه خود راه اندازي مي‌كنند. برخي از ايشان براي رسيدن به مطالبات تاريخي خود، راه هاي مسالمت‌آميز و دموكراتيك را برمي گزينند و برخي ديگر هم راهبردهاي خشن و تنش‌آميز. گروه دوم ناخواسته روشي را بكار مي‌برند كه دقيقاً بازتوليد خشونت و ارعاب حاكمان قبلي است يعني در فرايند براندازي و فروپاشي سيستم حاكم پيشين فرهنگ ديكتاتورمأبانه و خودرأيي، منش گروه هاي سياسي درس نياموخته از تجربه پيشين‌ مي‌شود. همان روش‌ها و يا خشن‌تر از رفتار آنان را در حق مخالفين خويش روا مي بينند و بدينگونه اين تراژدي تاريخ است كه بازتكرار مي‌شود. اين مسئله دامنگير همه گروه‌هاي داخل نظام و خارج از سيستم حكومتي مي‌شود. در ادامه متن به هر دو بعد درون و برون نظام پرداخته‌ام واثرگذاري اين نوع از سياست‌ورزي را نقد كرده‌ام.

تقريباً همزمان با تأسيس نيروهاي بسيج و سپاه در ابتداي انقلاب ايران، جنگ تحميلي به وقوع مي پيوندد و بخش زيادي از انرژي جوانان پرشور ايراني در راه دفاع از وطن وآرمان‌هاي انقلاب مردم هزينه مي‌شود و به جبهه گسيل مي‌شوند. انقلابي كه بيم آن مي‌رفت با توطئه امپرياليسم جهاني و نيروهاي فرصت طلب همسايه خاموش‌ شود با ايمان انقلابي و رهبري كاريزماتيك و با مايه گذاشتن از جان حفظ شد. جنگ و فرآيند صلح و بازگشت اسرا به خاك ميهن بيش از يك دهه به طول انجاميد و يك دهه هم صرف سازندگي دوران پس از جنگ شد. جواناني كه بعد از يك دهه به سر كار و زندگي خود بازگشته بودند و يك دهه هم منتظر سازندگي و رشد جامعه مانده بودند تا ثمره انقلاب را بچشند متوجه شدند كه دشمني كاري تر از دشمن بعثي، در درون نظام بر ثروتهاي ملي چنگ انداخته و شكاف طبقاتي روز‌به‌روز گسترده تر مي‌شود. آرمان هاي خود را برباد رفته، فقر و محنت مردمان روزافزون و كيسه مديران و سران نظام را لبريز از مال حرام ديدند. اين نيروهاي اجتماعي آموزش نديده و شبه‌نظامي بعد از بازگشت از جنگ دست خالي‌تر از گذشته بودند و برخي از پاكدل‌ترين آنها حتي مزاياي حكومتي را هم قبول نمي كردند. ايشان كم‌كم راه و رسم فعاليت سياسي و مطبوعاتي را آموختند و در نبود اپوزيسيون قانوني در كشور، موضع انتقاد بر سياست‌هاي حاكم را در پيش گرفتند. نشريه‌هايي نظير شلمچه، جبهه، صبح دوكوهه و....ارگان مطبوعاتي ايشان بود كه سياست‌هاي گروه هاي چپ و راست حاكميت را نقد مي‌كردند. اين نشريات تحمل نشدند، يا توقيف شدند و يا به تعطيلي كشانده شدند. منش سياسي اين بخش از جامعه كه سياست را با جنگ با دشمن داخلي و خارجي شروع كرده بود اين بود كه براي از بين بردن تمام مفاسد و مشكلات، مي بايست دشمني را كه در هيئت‌ آدمي‌ست را نابود كرد. قرعه‌ي اين شخص در برهه‌اي به جناح چپ حاكميت كه در قدرت بود مي افتاد و در برهه‌اي ديگر، شخص يا اشخاصي از جناح راست حاكميت. نمونه بسيار مناقشه برانگيز آن، افشاگري‌هاي عباس پاليزدار نماينده مجلس شوراي اسلامي بود كه ليستي از سران نظام و آقازاده ها را رو كرد و يا مفسدي اقتصادي به نام شهرام جزايري كه در اعترافاتش از هداياي چندصد ميليوني خود به بسياري از نمايندگان و مديران نظام خبر مي داد. نتيجه همه اين كشمكش‌هاي سياسي به قدرت رسيدن همين زيانكاران بعد از جنگ بود و بازگشت به همان شعارهاي ابتداي انقلاب نظير زدودن فقر و بيكاري و تأمين مسكن و...!!! آيا اين را بايد به حساب نوزائي اصولگرائي و انديشه هاي انقلابي دانست و يا بيهودگي عمر سه نسل از فرزندان بعد از انقلاب؟ آيا مي توان هر بار بدون توجه به رشد فزاينده آگاهي هاي سياسي و اجتماعي از نقطه آغازين شروع كرد؟نسل جوان پاسخهائي نوين مي خواهد و پاسخها و روش‌هاي كهنه به پرسش ها و مطالبات جديد كارساز نيست. همين بسيجيان و سپاهي‌هاي پاك‌دل ابتداي انقلاب هم وقتي پس از كش و قوس‌هاي فراوان به قدرت رسيدند، سوءاستفاده و اختلاس‌هاي مالي بيشتر از ديگران از ايشان گزارش شد، مدارك علمي بسياري از ايشان جعلي از آب درآمد! به قول رندي "هر آن‌ كه خدا به او دهان داده است براي خوردن آمده است" نتيجه آنكه ارباب قدرت از هر صنف و طبقه كه باشد در معرض فساد قرار دارد و با رفتن و يا كنارزدن اين يا آن، صورت مسئله همچنان به جاي خود باقي مي‌ماند. آنچه اين گروه اجتماعي فراموش كردند و هرگز نياموختند، فرهنگ سياسي و مردم داري بود. مكانيسمي اجتماعي كه با انتخاب مديران باهوش اجتماعي براي مسند قدرت و دوره‌اي بودن زمان زمامداري ايشان و در معرض انتقاد مطبوعات آزاد واقع بودن، ميتواند سنتي براي رسيدن به توسعه پايدار شود. آنچه در طول ساليان غايب بوده است انديشيدن و برنامه‌ريزي براي دستيابي به ساز و كارهاي مردم گرايانه است، نمودار اين انديشه جز در برهه‌هايي كوتاه، مدام سير نزولي داشته است!

نظير همين اتفاق در سوي ديگر اجتماع رخ مي داد، يعني در ميان اپوزيسيون برانداز همين حاكميت. ايشان هم در پي اختلاف با سياست‌هاي حاكم بر كشور بيش از يك دهه و نصفي به زد و خورد مسلحانه بر عليه رژيم ايران اقدام كردند تا زماني كه ديگر امكان درگيري نظامي با ايران از سوي همسايگان ايران از ايشان سلب شد. ايشان نيز همچون گروه پيش گفته مي‌بايست با توجه به آموخته‌ها و تجربه مبارزاتي‌شان، دشمني ديگر را دست و پا كنند تا با او بجنگند! به ناچار بر عليه كساني از همقطاران خويش صف آرائي كردند و تا حد سركوب يكديگر پيش رفتند. نتيجه تخاصم اين گروه‌ها هم انشعاب در غالب احزاب چپ راديكال همچون فدائيان خلق و كمونيست‌هاي كارگري و كومله از يك طرف و ريزش و انشعاب در احزاب متمايل به راست نظير مجاهدين خلق و حزب دموكرات كردستان ايران از طرف ديگر بود. ناگفته نماند جناحي از حزب دموكرات كردستان در اوايل انقلاب از آن جدا شد و در داخل كشور ماند و سختي و مرارت زندگي در وطن را بر تحقير زندگي در تبعيد ترجيح دادند. بدنه‌ي فرهنگي ايشان بعدها مجوز مؤسسه فرهنگي صلاح الدين ايوبي را از دولت گرفتند كه با نشر مجله سروه و كتابهاي كردي، اثر شاياني بر رشد فرهنگي جامعه كردي گذاشتند و نويسندگان بسياري از اين راه، پا به عرصه گذاشتند. نظير اين اتفاق فرهنگي در ميان ملت‌هاي ديگر ايراني مشاهده نشد. احزاب ريشه دار اجتماعي همچون حزب توده و جبهه ملي و نهضت آزادي هم سياستي از سنخ جناح جدا شده از حزب دموكرات كردستان را در پيش گرفتند و به كار فرهنگي روي آوردند. مقوله ايشان خارج از موضوع اين متن است و به گروه اول مورد اشاره در ابتداي مقاله تعلق دارند. (منش سياسي ايشان دستيابي به اهداف سياسي بدون خشونت و با كمترين هزينه بود هرچند آتش تندروي‌ها دامن ايشان را هم گرفت و ناروائيهاي فراواني ديدند.) سخن اساسي اين متن اشاره به غلبه‌ي فرهنگ سياسي عوام گرايانه(پوپوليستي) مردم آن است كه پديده ها را سياه يا سپيد مي بينند و هرآنچه را مخاف عقيده خود بيابند دشمن خود مي‌انگارند! "يا با من هستي يا بر من" سياستي كه متأسفانه امروزه انگار در سراسر جهان فراگير شده و گروهي شر مطلق قلمداد مي‌شوند و گروهي ديگر خير مطلق! اينگونه سياست‌ورزي، انساني نيست و كاملاً ارتجاعي و رو به عقب است. روي سخن اين متن با گروه‌هاي فعال در درون و برون نظام است كه دنباله‌رو اين گفتمان مسلط بر سياست جهاني نباشند و ادبيات و انديشه متناسب با فرهنگ و عقلانيت ايراني را جايگزين تقليد ازسياستهاي وابسته‌گرايانه‌ي كشورهاي همجوار و يا غربي كنند. بهار عربي دروغي بيش نيست، چرا كه بهاري در انديشه ندارد. راديكاليسم در انديشه، همان نوگرائي و اراده به گشودن دريچه هاي نوين بردورنماي توسعه و سرعت‌بخشيدن بر روند رفاه جامعه انساني ست. اين انديشه‌ها هنگامي مقبوليت و اثربخشي افزونتري مي‌يابند كه زبان رساي خود را پيدا كنند تا بتوانند ناخودآگاه خفته اجتماع را به خودآگاهي فعال تبديل كنند وگرنه باعث تضاد و تنش خواهند شد و هر گونه كنش سياسي با واكنش مقابله‌جويانه مواجه خواهد شد. راهگشائي زبان انديشه و كنشمندي باورمندان به آن مي‌بايست در تداوم سير تكاملي فرهنگ جامعه قرار گيرد و نه در تحقير انديشه ها و سنتهاي اجتماعي. خشونت زباني، جنگ‌طلبي و دشمن‌تراشي به هيچ عنوان نميتواند راديكاليسم فرهنگي و يا رفتاري انقلابي تلقي شود بلكه درست عكس اين قضيه صادق است و از همان آغاز، پايان خود را اعلام كرده است و نوزاد سقط شده است. شايد هم اين نوع سياست ورزي، روشي براي سرپوش گذاشتن بر ضعف هاي اين احزاب و سازمان ها است تا مسئوليت خطاي گروهي و سياست غلط خود را بر دوش ديگري بيندازند و خود را مبرا كنند! ولي مگر مي‌شود مادام‌العمر جنگ كرد و براي صلح قدمي برنداشت؟! بلاخره هر جنگي روزي تمام مي‌شود، براي فرداي آن روز چه بايد كرد؟ آيا فرصت انديشيدن به صلح و آشتي و برنامه ريزي را به خود و يا ديگري داده ايم؟ چرا همه اراده ها معطوف به قدرت است و معطوف به انديشه نيست؟ و مگر قدرت حقيقي در انديشه‌ي خلاق نيست؟

اقدام به خشونت و عمل مشابه و يا متقابل از سوي هر جناحي از حاكميت يا اپوزيسيون، عملاً سياست ورزي متمدنانه و راهگشا را به محاق برده و در سيري تصاعدي بر شدت خشونت‌ها مي‌افزايد. خشونت مدام در پي بازتوليد خويش است، حتي گاه اگر توان آزار به ديگري را نداشته باشد در پي خودآزاري برمي‌آيد. هر يك از حالات هنگامي كه حالتي جمعي پيدا مي كند بسيار خطرناك است و ميبايست با تحليل روانشناختي و جامعه‌شناسانه در پي چاره‌جوئي براي رفع اين بلاي خانمان‌سوز و جلوگيري از سرايت آن به نسل جوان امروز برآمد. شايد علت اساسي وقوع اين پديده در جوامع در حال توسعه، نبود انديشه هاي بومي و مدلي سياسي برآمده از شعور مدني و اجتماعي آن جغرافياي سياسي باشد. دنباله‌روي صرف از انديشه‌هاي نظريه‌پردازان و سياستمداران ديگر نقاط جهان براي فعاليت سياسي و راهبري جامعه كافي نيست. آن نوع انديشه ها به خودي خود خلق نشده اند بلكه محصول كنشمندي اجتماعي و تنور تحولات دروني آن اجتماع مي باشد به همين جهت است كه در آن برهه در ميان مردمان آن سامان، مقبوليت و مشروعيت پيدا مي‌كند و به تعبيري ديگر آن انديشمند هم كاريزما مي‌شود و انرژي اجتماعي را براي گذار به دوره اي جديد هدايت و راهبري مي‌كند. رفتار انقلابي و خشونت‌گرا و سياست پرش يك‌شبه از يك موقعيت تاريخي سنتي به موقعيتي مدرن، رؤيايي خام و در عين حال شيرين و فريبنده است و اجتماع و احزاب خسته از استبداد تاريخي معمولاً آسانترين روشها را براي گشودن گره‌هاي پيچيده‌ي تاريخ سياسي انتخاب مي كنند. نتيجه اينگونه سياست ورزي، خانه‌نشين‌شدن اكثريت اين احزاب در كشورهاي همسايه و يا مهاجرت و تبعيد خودخواسته به كشورهاي غربي و گرفتن اقامت سياسي است. سياستي كه عملاً ايشان را هم از سياست ورزي داخلي و هم اثرگذاري بر سياست كشورهاي مقصد باز مي دارد! هنوز هم بسياري از جوانان اين مرز و بوم اين روش را مي‌آزمايند ولي با نعل وارونه، يعني نه براي سياست ورزي بلكه روشي براي مهاجرت به خارج كشور و ارتزاق به سبك جديد!! نيروهايي كه جذب اينگونه احزاب و گروه ها مي شوند غالباً حداقل نيازهاي انساني نظير اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي ايشان برآورده نشده است. اين نيروهاي اجتماعي متعاقباً چه در داخل كشور يا در خارج كشور، راهبراني را براي خود برمي‌گزينند كه با شعور متعارف آنها متناسب باشد. انتظار سياست ورزي معقولانه از اينگونه نهادهاي سياسي كه خود مخلوق تضادها و نزاع‌هاي مزمن تاريخي هستند، امر معقولي به نظر نمي‌رسد. زير و رو شدن بنيادهاي اجتماعي در پروسه انقلاب باعث مي‌شود مديريت بنيادهاي مستقر پيشين و نهادهاي نوين به دست كساني ناكارامد و ناشايست بيفتد كه مولد طبيعي فساد در نهاد مربوطه و پيرو آن مولد پتانسيل متقابل در بدنه اجتماع براي بهره گيري از شرايط جديد و يا مقاومت در برابر ستم جديد مي‌شود. بيدار كردن انرژي خفته‌ي اجتماع و نداشتن دانش مديريت بهره وري انساني و نبود تعريف واقعي امر سياسي كه موجب ايجاد نهادهاي اجتماعي متعارف براي بهره مندي از فرصت‌هاي نوين ‌شود، همچنين آسيب جدي سياست‌ورزي درجغرافياي سياسي ايران آن است كه سياست ورزي كسب و كار شده است و منبع ارتزاق. شايد اين احزاب و نهادها ناخواسته تغيير ماهيت داده و بنگاه كاريابي و استخدام و يا مؤسسات خيريه شده‌اند! اين امر حاكي از نيازهاي ابتدائي يك جامعه است كه با برآورده نشدن آن از سوي نهادهاي دولتي و اجتماعي، بر دوش گروه هاي مافيايي و يا بر دوش نيروهاي اپوزيسيون افتاده است. اگر كار اين احزاب آگاهانه است كه ثواب دارد و اگر ناآگاهانه به اين دام گرفتار شده اند يك تخلف سياسي محسوب مي‌شود و هزينه‌ي آن هم به قهقرا رفتن اعتبار نهاد سياسي است.

کاوه آهنگر

۱۳۹۰/۹/۱۴

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 1:40  توسط کاوه  | 

تحقیقی درباره واژه "سندوس"

واژه‌نامك (2)

در سده گذشته همزمان با شروع تجدد و آزاديخواهي مردم ايران و رشد علم و آگاهي، جنبش‌هائي براي بازيابي هويت تاريخي و بازشناسي فرهنگ و تمدن ايرانيان شروع شد و مدارس نوين و دانشگاه‌هاي مدرن تأسيس شدند. در نبود منابع كافي در زمينه ريشه‌يابي واژگان، دانشمندان و محققين بسياري تلاش كردند كه فرهنگ لغت و دايره‌المعارف تأليف كنند كه تلاشهاي اساتيدي همچون دهخدا، معين و مصاحب و .... مأجور و محل شكرگزاري است و اگر همت و تلاش ايشان نبود سطح دانش ادبي نسل امروز در نازلترين موقعيت‌ها بود. به دليل تاريخ كهن و چندمليتي بودن كشور ايران، همچنين حمله اقوام مهاجم و نفوذ واژگان ايشان ؛ تأليف و ريشه يابي دقيق واژگان يك زبان به راحتي ميسر نيست و مي‌بايست محقق اين رشته در چندين زبان محلي و بومي ايران و چند شاخه از علوم انساني  تخصص داشته باشد و به صورت تطبيقي و علمي به بازشناسي واژگان بپردازد. اين امر در توان يك فرد نيست و غالباً دانشمندان نامبرده به گردآوري واژگان پرداخته و در حد وسع خود معني كرده‌اند. مؤلفين پيشين حتي در معني كردن نام ملت خويش نيز درمانده‌اند چه برسد به معناشناسي نام و واژگان سرزمين و ملت‌هاي ديگر ايراني. علوم انساني و ادبي در روزگار كنوني مدام در حال علمي‌شدن و تخصصي شدن هستند و ابزار و ملاط كار ايشان واژگان مي‌باشد، به همين دليل در هر برهه تاريخي لزوم تدقيق و تشكيك در آثار تأليف شده گذشته وجود دارد تا منابعي به روز و درخور روزگار كنوني تأليف شود. براي نيل به اين مقصود، ناگزير بايد راه هاي نرفته و يا ناكامل گذشتگان را پيمود. پيوستگي تاريخي با علم و سنت هاي پيشينيان و سير تكاملي دانش ادبي براي بازيابي هويت راستين و پيشرو، محك تلاش و هوش نسل امروز است، پايان هر نسل مي بايست نقطه عزيمت و آغازي براي نسل نوين باشد. شكاف و گسست نسل‌ها در تاريخ معاصر و حتي گذشته به گونه‌اي ست كه حس مي‌شود مردمان از ميراث فرهنگي خود هيچ بهره‌اي نبرده‌اند و مدام مي خواهند همه چيز را از صفر شروع كنند! اين بلائي خانمان‌برانداز و تهديدكننده هويت تاريخي يك ملت است. اين آفت مدام در حال بازتوليد خويش است و به گفته يكي از بزرگان انديشه‌ي غرب:" هر آنچه استوار و محكم است را به باد فنا مي‌دهد".

 

 

آبادي و شهر در هر جغرافياي طبيعي كه بوجود مي‌آيد الزاماتي دارد كه مهمترين وجه آن تأمين امنيت جامعه انساني خويش است. امنيت ابعاد مختلف طبيعي و انساني و زيست‌محيطي را شامل مي شود. امنيت طبيعي، بستگي به آب و هوا و موقعيت هموار يا ناهموار نقطه تعيين شده براي زندگي دارد و مي‌بايست در برابر سيل و طوفان و زلزله و آتش‌سوزي و... مقاومت مناسب را داشته باشد. امنيت انساني هم شامل نيروهاي امنيتي و حاكم در شهر را شامل مي‌شود كه نهادها و محاكم سياسي شهر را اداره مي‌كنند و شهر را در برابر شرارت هاي داخلي يا خارجي محافظت مي‌كنند. امنيت زيست‌محيطي هم به مواردي از قبيل دسترسي به اب آشاميدني و مواد غذايي كافي و راههاي مواصلاتي و ... مربوط مي‌شود. موارد ذكر شده همگي در استقرار نظام شهري و بقا و توسعه يك شهر كاركردهاي ايجابي دارند و سلب هر كدام از آنها، شهر را از مسير رشد بازمي دارد.

 

در بسياري از نقاط ايران به جهت ناهمواري‌هاي طبيعي، شهرها و آبادي‌ها را در دامنه كوه، بالاي تپه ها و در ميان حصار قلعه و دژ مي ساخته‌اند. قلعه واژه اي عربي است و واژه دژ لفظ ايراني آن است كه بعدها به سبب رايج شدن رسم‌الخط عربي به جاي ميخي و عدم وجود چهار حرف "گچپژ" در  اين زبان سامي، واژه دژ به صورت دز در زبان فارسي ثبت مي‌شده است. هم اكنون واژه‌هاي دز و دزدار(محافظ قلعه) در فرهنگ لغات معتبر فارسي و كردي قيد شده و به همان معناي مورد نظر پيش گفته آمده است. زندگي در دژ يا در جوار آن و در بالاي تپه، مردمان را از بلاياي طبيعي و انساني محفوظ نگاه مي داشت. در مناطقي كه تپه‌هائي مستحكم يافت نمي شد؛ مردمان خود به ساختن تپه‌اي از شن در مكان مورد نظر اقدام ميكرده‌اند. اغلب اوقات اين تپه ها را روي شهرهاي ويران‌شده يا سوخته شده توسط مهاجمين مي ساخته‌اند به گونه اي كه در آثار به جا مانده از تمدن هاي شكل گرفته در اين تپه ها، چندين لايه تاريخي از تمدنهاي متفاوت مشاهده شده است.

 تصاوير حك شده بر جام سندووس(حسنلو)

اين مقدمه براي آن آمد تا پيش‌درآمدي باشد براي تحقيق و تدقيق در معناي واژه "سندووس" در زبان كردي و "سلدوز" در زبان فارسي و تركي. سرزميني كه دقيقاً در جنوب درياچه اورميه واقع است و از شرق به دشت شهرويران مهاباد، از جنوب به دشت لاجان(لاهيجان) پيرانشهر، از غرب به اشنويه و از شمال غرب به دشت اروميه مي‌رسد و مركز آن شهر نقده است. مانع اساسي كه در راستاي بازخواني و معناشناسي اماكن و يا واژه هاي كهن ايراني دامنگير تحقيق و مطالعه مي شود يكي نبود منابع تخصصي زبان‌شناسي و ريشه يابي تحقيقي واژگان و دو ديگر رسم‌الخط رايج فارسي است كه قادر به ثبت بعضي حروف در زبان فارسي و كردي نيست و همچنين هيچ امكاني براي نوشتن بعضي از مصوت‌هاي اختصاصي در زبان كردي را ندارد. به عنوان نمونه در زبان فارسي دو حرف ابتدا به ساكن در ابتداي واژه قابل خوانش نيست و ناخودآگاه براي يكي از ان دو حرف، اعراب گذاشته مي‌شود. اين اعراب گذاري كاملا سليقه اي و بي مفهوم است و عملاً باعث شده است بسياري از واژگان كهن ايراني تحريف شوند و معاني آنها به بيراهه رود. نمونه مد نظر اين مقاله كليدواژه‌هاي "سن" و "دژ" يا دژ‌دار" است كه به صورت "دز" يا "دزدار" در آمده است. با توجه به زايش شهر و تمدنهاي بزرگ در اطراف دژها و قلعه‌هاي مستحكم، اسامي بسياري از شهرها و روستاها به پسوند "دز" ختم مي‌شوند مانند: دزه( چه بسيار روستاها و بخش هائي كه در آذربايجان غربي و كردستان عراق مسمي به اين نام هستند.)، قلادزه، رواندوز،سلدوز، باراندوز، صائين‌دژ، سنندج، سردشت( به گمان نگارنده واژه "دشت" تحول‌يافته از دژ است به معني دژ اصلي يا دژ بالائي) و ....

كليدواژه "دز" در ميان اقوام بومي و مهاجر ساكن در اين مناطق كه به زبانهاي كردي، آسوري و ارمني و تركي تكلم مي كنند به گونه‌هاي مختلفي بر حسب استعداد زباني ايشان، تحريف شده و به صورتهائي نظير: دوس، دش، دج، دزه، دوز، ديزج، ديزش و... تغيير شكل يافته است. دست به دست گشتن اين واژه در بين حاكمان مختلف از اقوام متفاوت، شمايل آن را طوري تغيير داده است كه حتي در زبان مبدأ و مبدع آن هم گاهي قابل بازشناخت نيست. عدم كتابت اين واژه و واژه‌هايي از اين قبيل در زبان مبدأ و نبود رسم الخط كاربردي در دوران سلطه اعراب و تركان و مغولها، بعضي از اين واژه ها را غيرقابل فهم و بي معني جلوه مي دهد، و اين در حالي است كه نامهاي آبادي هاي ايران برگرفته از شعور اجتماعي و متعارف آن دوره‌هاي تاريخي و مرتبط با جغرافياي طبيعي و تاريخي و آئيني اين سرزمين بوده است. همچنانكه كليد‌واژه هاي آوا(آباد) و دزه(دژ) سندي بر نام گذاري به زبان ايراني‌ست، كليدواژه‌هاي بولاغ(چشمه) و كند(روستا) دليلي بر تركي‌بودن واژه‌ها است. در اشاره به جغرافياي تاريخي لازم به ذكر است كه قدمت بعضي از شهرها و روستاهاي ايران به زمان پيدايش، استقرار و يا اضمهلال سلسله‌هاي عرب و ترك و مغول برمي‌گردد و با كنار گذاشتن اين لايه از تاريخ ميتوان لايه هاي پيشين را به آساني بازشناسي كرد. به عنوان مثال شهر ساوجبلاغ يا مهاباد كنوني بنا به اسناد تاريخي از قدمتي 400 الي 500 ساله برخوردار است و نه بيشتر؛ مقاومت در برابر هجوم بيگانگان از سوي اهالي شهر، دامنه تخريب شهرها را بسيار بالا برده و در بيشتر موارد از تاك و از تاك نشان اثري بر جاي نمي ماند. در نهايت حاكمان قوم مهاجم پس از رفع عطش خونخواري در جوار همان شهرويران يا سوخته، شهري جديد بنا نهاده‌اند و تمدن ‌پذيرفته‌اند. شهرويران و شهر باستاني درياز در جوار مهاباد سندي دال بر لايه هاي تاريخي تمدن در اين سرزمين است.

لايه آئيني هم به پيدايش آئين زرتشت در جنوب درياچه اورميه و گسترش آن در آذربايجان(آگرپاتگان: نگهدارنده آتش) برمي گردد و برخي نام‌هاي شهرها و آبادي‌ها مرتبط با اين آئين است. سرزمين آذربايجان و شهر‌ها و آباديهائي كه از ويرانگري و سوختن در شعله هاي توحش جان سالم و يا زخمي به در برده‌اند نظير: تبريز، اردبيل، كليبر، خوي، سلماس، اشنو، زنجان، ميانه، مياندوآب، بناب و .... همگي واژه‌هائي ايراني هستند كه يا برگرفته از آئين زرتشتي و يا برگرفته از زبانهاي آذري(بنا بر تحقيقات روانشاد دكتر منوچهر مرتضوي در مجله دانشكده ‌ادبيات تبريز، زبان آذري قرابت غير قابل انكاري با زبان كردي دارد و هيچ وجه مشتركي با زبان تركي ندارد) و كردي و ارمني و آسوري هستند. كوه‌هاي معروف آذربايجان همگي در زبان كردي معاني ساده و طبيعي و رايج خود را دارند نظير سهند ( بسيار سرد)، سبلان يا ساوالان(سهولان: لبريز از يخ)،  كوه دند مشرف بر تبريز( دوند در كردي به معناي قله است). زبان مورخان و كاتبان قوم غالب، زبان حاكمان سلطه‌جو بوده است و ايشان تسلطي بر زبان ملت تحت سلطه نداشته‌اند و يا اگر هم اندكي ياد گرفته اند در جهت رفع حاجات حكومت بوده است. عمق فاجعه مربوط به نقاطي از آذربايجان مي‌شود كه مردم آن ديگر حتي قادر به تكلم به زبان مادري(آذري و كردي) خود نيستند و به زبان قوم غالب صحبت مي كنند.

بزرگان سندووس 1913- عكاس: ميسيونر مسيحي؛فاسوم

 

در ريشه‌يابي و معناشناسي واژه "سندوس" از سندهائي واژگاني، جغرافياي طبيعي،انساني و تاريخي  بهره برده ام. حاصل اين مطالعه را در چهار رويكرد خلاصه كرده ام:

1. واژه "سن" كه جزء نخستين واژه "سندوس" است، هر دو حرف آن ابتدا به ساكن هستند و اعراب ندارند. صورت كهن اين واژه در زبان اوستائي به صورت "سئن" آمده است كه به معناي شاهين است كه پرنده‌اي  شكاري است و جثه‌اي كوچكتر از عقاب دارد. در جغرافياي طبيعي غرب ايران، اين واژه در ابتداي شهرهاي سنندج(سئن‌دژ سنان‌دژ: قلعه شاهين‌ها)؛ صائين‌دژ(شاهيندژ كنوني) و صحنه( شهري در استان كرماشان كه نام آن تحريف شده و سئنه ميبايست بوده باشد) يافت مي شود. در ريخت‌شناسي اين واژگان هم ميتوان اشاره كرد كه در گذشته قلعه‌هاي محكم و غير قابل نفوذ همچون قلعه الموت(آشيانه عقاب)  از تركيب واژگاني مشابه بهره برده‌اند، واژه "الُ"( با تلفظ ضمه روي حرف ل) صورت كهن عقاب در زبان فارسي است كه صورت نخستين آن در زبان كردي تا به امروز به صورت هَلُو (هه‌لۆ) رايج است. بدين ترتيب واژه سندوس از تركيب دو واژه "سن" و "دوس" تشكيل شده كه رو هم رفته به معناي "دژ شاهين" است. برخي هم بر اين باورند كه "سن" از آسن(ئاسن) در زبان كردي آمده است و معناي دژ آهنين مي دهد. از نظر نگارنده اين معنا برساخته است و از تشابهي ظاهري برخوردار است.

 

2. سرزمين سندوس يكي از پر آب‌ترين و حاصلخيزترين سرزمين‌هاي دور و بر خويش است. پرآبي آن به حدي بوده است كه در گذشته هاي نه چندان دور، برنج‌كاري(چلتوك در زبان كردي) در آن رايج بوده و گويا مردمان ارمني ساكن شهر نقده و اطراف در اين فن استاد بوده‌اند. ويژگي برنج آن است كه در زمينهاي پر آب به عمل مي آيد. در زبان كردي به زميني كه آب ازآن تراوش مي‌كند "زنَ" (ابتدا به ساكن و به فتح نون) اطلاق مي‌شود. با توجه به هم‌مخرج بودن حروف "ز" و "س" و تبديل شدن به يكديگر در لهجه هاي مختلف كردي، اين واژه به "سن" تغيير چهره داده است و در تركيب با كليد‌واژه "دوس" به معناي دژي در سرزمين پرآب است كه كاملا با جغرافياي طبيعي اين ديار همخوان است.

 

3. سرزمين سندوس در كتابهاي تاريخي معاصر و گذشته كه برساخته زبان فارسي و تركي است به صورت واژه سلدوز(با فتحه و با ضمه حرف نخستين) ثبت شده است. بعضي از محققين اين واژه را منسوب به اميرحسن خان چوپاني مي‌دانند كه يكي از امراي سلسله چوپانيان از قبيله مغول بوده است و 800 سال پيش در اين ناحيه حكومت كرده است و اين سرزمين را به نام طايفه خود كرده است!! اين گزاره داراي مغالطه است و صحت ندارد؛ در هر جغرافيايي و در هر زماني، اين مردمان بوده‌اند كه به نام سرزمين و محل سكونت خود شناخته مي‌شده‌اند و نه بالعكس. در نام گذاري اماكن به طور طبيعي، زيرساخت هاي امنيتي و اجتماعي پيش‌گفته در مقدمه مقاله لحاظ مي‌شده است و تنها به صرف شباهت‌هاي نگارشي و آوايي نميتوان سره را از ناسره بازشناخت. حتي اگر با برهان خلف اين فرض غلط را از سوي محققين فارس يا ترك درست فرض كنيم با معنا كردن اين واژه در زبان تركي متوجه مي شويم كه معاني "دشت پرآب"(كه اين معني هم جاي ترديد است) و "آب ستاره"، به هيچ وجه نميتواند نام يك طايفه باشد تا بعدها به سرزميني ديگر اطلاق شود. معناي نخستين سلدوز در زبان تركي برگرفته از "سولو" و "دوز" ميباشد كه بخش دوم آن اصلا به معناي دشت نيست و با دو تلفظ جداگانه به معناي "راست" و "نمك" است. همچنين معناي اخير يعني "آب ستاره" تركيبي استعاري است كه با شعور متعارف مردمان گذشته در نام‌گذاري اماكن تعارض دارد و نوعي آسمان و ريسمان به هم بافتن است. اگر در همين واژه تحريف شده سلدوز هم  دقت كنيم از واژه "سل" و "دوز" درست شده است كه اولي در زبان كردي بدل يافته  از ريشه‌ي "زل" مي‌تواند باشد كه به معناي باتلاق است و در تركيب با كليد‌واژه دوم به معني " دژي در ميان باتلاق" است. معني اخير هم با جغرافياي طبيعي سندوس همخواني دارد و چنين دژي در ميان باتلاق و نيزارهاي باستاني اين ديار حاكي از هوش نظامي  مردمان آن روزگار بوده كه چنين استحكاماتي را احداث كرده اند. سوق الجيشي بودن و در مسير كاروانهاي تجاري و زيارتي بودن اين سرزمين وجود دژهاي متعدد در اين سرزمين را ايجاب مي كرده است، سرزميني كه در طول تاريخ مورد طمع اقوام و ملتهاي گوناگوني قرار گرفته و پياپي سوخته و ويران شده است به حدي كه در برهه‌اي از تاريخ، محل تردد خرسها و گرازها و مارها شده بود.

 

4. واژه السّندوس در زبان عربي و سندوس در  لغت‌نامه دهخدا به معناي پارچه نازك ابريشمي است. نظر به اينكه ابريشم از طريق جاده ابريشم و از كشورهاي چين و هندوستان و يا جزاير سند و سيلان به مناطق ديگر جهان آورده شده است بعيد به نظر مي‌رسد اين واژه عربي باشد و احتمالاً ريشه ي آن به زبان هاي شرق آسيا برمي‌گردد. در هر صورت اين معنا براي نام گذاري اماكن و سرزمين‌ها با زيرساخت هاي برشمرده امنيتي سكونت گاه هاي ايراني ناهمخوان است و مسبوق به سابقه هم نيست. در منابع تاريخي نام دختر داريوش‌شاه هخامنشي و خواهر خشايارشاه، سندوس آمده است. پرسشي كه مطرح مي‌شود و پاسخگوئي به آن دشوار مي‌نمايد اين است كه آيا ممكن است  اين سرزمين به نام ايشان شده باشد يا به نوعي جزو املاك و دارائي ايشان بوده باشد؟( امري كه در بين پادشاهان ايراني براي دخترا‌ن‌شان مرسوم بوده است و تا همين اواخر در بين امرا و خوانين محلي هم وجود داشته است) و يا اينكه زيبائي و لطافت اين شاهزاده‌بانوي ايراني سبب نام گذاري و تشبيه ايشان به آن پارچه ابريشمي نازك بوده باشد؟!

در زبان يوناني هم واژه اي مشابه سندوس و يا تركيبي مشابه آن كه معناي دشت، دژ و شاهين از آن برداشت شود و يا با صورتهاي تحريف شده ديگر اين واژه همخواني داشته باشد نيافتم. اين مورد هم به اين سبب ياد شد چون ايران در دوره اي از تاريخ، تحت سلطه اسكندر و يارانش بوده است. اينكه فونوتيك و گويش واژه سندوس ممكن است در هر زبان ديگر اروپائي و غيره وجود داشته باشد يا خير، با اهداف اين تحقيق مطابق نيست.

 

پانويس:

 1. مراجع و منابع اين تحقيق لغت‌نامه هاي مرسوم دهخدا، معين، هه‌نبانه‌ بۆرینه، فرهنگ نامهاي پرندگان در لهجه‌هاي غرب كشور، لاروس و جستجوگرهاي اينترنتي بوده است.

2. اين تحقيق در پي شناخت مفاهيم بنيادي نام گذاري شهر‌ها و آبادي‌ها به طور عام و سندوس به طور خاص بوده است. در مرحله بعد به نظريه پردازي و در نهايت در مقام ارزش‌يابي ساير نظريه‌ها برآمده است. نگارنده اميدوار است اندكي از غبار اين همه سال را روبيده و منبعی قابل اعتماد برای تحقیقات بعدی در این زمینه فراهم آورده باشد.

 

 

1390/7/21

كاوه آهنگر قارنائي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 16:31  توسط کاوه  | 

نقد آثار صحنه اي جشنواره منطقه اي تئاتر شهروند 1-4 تير ماه 1390 سقز

تياترنوشت(۶)

منتشر شده در نشريه روزانه جشنواره تئاتر شهروند سقز

 

شهر زخمي

نقد نمايش بوزينه اثر "كاوان فتحي" از سقز

تئاتر بوزینه را شاید بتوان در قالب تئاتر معترض دسته بندی کرد. گونه ای تئاتر که در دوره معاصر و در فرآیند گذار از سنت به مدرنیته رشد پیدا کرده است. به نوعی میتوان گفت مکانیسم تدافعی و طبیعی در برابر افکار و وانمودهای دنیای مدرن است که شتاب دارد و هزینه های انسانی و ساختارهای نامتجانسی را به بشر امروز تحمیل کرده است. این موقعیت باعث شده است انسان امروز در غل و زنجیرهای سنگین تری از دوران پیشین خود به دام افتد. این تئاتر در پی کالبد شکافی زخمها و عفونتهای این دوره از تاریخ بشری است. طراحی صحنه نمایش و استفاده از درخت واژگون، ردپای معکوس بر آن، سایه های شبح گونه انسان و بزرگنمایی زخمی که بر پیکر انسان امروز از لحظه تولد با او زاده شده است تمهید مناسبی برای واکنش و درگیری  مخاطب با این نمایش است. بازیگر نمایش مجموعه ای از رگ و پی است و نمودی شاعرانه دارد. متن نمایش که یک مونولوگ بلند است که با سکوتها و تغییر مداوم لحن شخصیت نمايش و کنشهای بدن بازیگر حاکی از  فاصله گذاری و پرده بندی آگاهانه کارگردان است.

چشم حک شده بر تن بازیگر تشنه ی دیدن است غافل از آنکه زخم بر پشت دارد. چشم و زخمی که همزاد بشر هستند. چشمی که بر زخم بسته است و زخمی که مدام تیر میکشد. کارگردان بدینوسیله چشم مخاطب را دعوت به دیدن پشت و روی پیکر خویش میکند. پیکر بازیگر با این نشانه ها با مخاطب سخن میگوید. فاصله گذاری متن و بازی فرصتی برای جا افتادن آن در ذهن مخاطب میدهد و از خستگی‌های احتمالی درگیری با یک مونولوگ طولانی میکاهد. متن مونولوگ تعریف هویت پریشان انسان امروز است که در بطن خود به دیالوگ با اندیشه ها، انسانها و عناصر پیرامون خویش می پردازد. شروع نمایش و بهره گیری از فضایی سوررئال که بازی نور از پنج نقطه ی بدن بازیگر و حرکات سرمستانه او و اشباحی که بر پرده ای پس زمینه به رقصی مدام میپردازند زمینه ی روبرو شدن با اثری متناسب با کابوسهای بشر را فراهم میکند. شاید اگر اين عناصر در خلال تئاتر مجال ظهور بیشتری میافتند کارگردان به تصویری بهتر از نوسانها و فراز و نشیب  احساس و عاطفه بشر میرسید. فراز و نشیب هایی که دامنه آنها در دنیای امروز بسیار زیاد و رقت انگیز شده است و شخصیت این نمایش آن را برجسته کرده است.

 این نوع تئاتر، دغدغه کارگردانان جوان امروز است. تئاتری که نسل امروز میخواهد زندگی، افکار و پرسشهای خود را در این صحنه اجرا کند و به نوعی در برابر جبر اجتماعی و سنتهای وارونه موضع بگیرد. این ابتدای کار است و هنرمند در ادامه میبایست از من خویش فاصله بگیرد و به ما بپیوندد. منِ او به تنهایی نمیتواند  قصه بپردازد و تنها به ترسیم تابلویی انتزاعی از اندیشه های امروز او بسنده میکند. قصه در تقابل من و تو و ما شکل میگیرد و شخصیت پردازی تئاتری آنجاست که نمود پیدا میکند و منِ هنرمند نیز مجال برای باز تعریفی متناسب با وزن خویش مییابد. متن این نمایش آنجا که خطابی می شود و در تناسب با عنوان نمایش نوع بشر را به اشرف بوزینه گان تشبیه میکند به دام شعاردهی و انتحار می افتد و در تقابل با فرم های اجرائی اش  رفتار میکند.

یکی از جزئیات جالب اجرای اين نمايش، بازی نور و بازیگر است که برخلاف اجراهای متعارف، نور بر هر کجای صحنه که میتابید بازیگر بسوی آن میرفت و این نشانه ای از میل شخصیت به جستجوی هویت، دانایی و یا معشوق و یا هر معنای متصور دیگر تلقی میشد حتی در درون جعبه و بر بدن بازیگر.

کارگردان دراین اثر از سبکهای مختلف تئاتری همچون سوررئالیسم، اکسپرسیونیسم، سمبولیسم، پرفورمنس و هنرهایی همچون رقص و موسیقی در مناسب با متنی با قابلیت تأویلهای متکثر بهره برد. تا به استیل و فرمی برای اجرا برسد. تلاش او در درونی تر کردن این سبکها و یافتن فرمی متناسب با اندیشه نویسنده متن باعث شده است که با اثری چند وجهی روبرو شویم. اثری که میخواهد مستقل باشد و در عین حال نشانه هایی از فرمهای پیشین را در دل خود نهان دارد واین از یک طرف یعنی تلاش برای یافتن صدا و اثر انگشت خویش است و از طرفی دیگر به معنای ریشه دار بودن این اثر است.

 

شهر شكاف 

نقد نمايش "نويسنده نازنين" اثر نيل سايمون و به كارگرداني داريوش رفعتي از سقز

 

متن نمايش «نويسنده نازنين» برگرفته از قصه‌ها و احوال مردمان روسيه ‌تزاري است که در داستانهاي آنتوان چخوف نمودي مردم شناسانه را در موقعيت‌هاي اجتماعي مختلف در مقابل هم قرار مي‌گيرند و کنش شخصيت‌ها حاصل تضاد درانديشه‌ها و رفتارهاي روزمره ايشان است.

بستر قصه‌هاي چخوف از موقعيتهاي ساده اجتماعي شروع مي‌شود و نويسنده به صورت خلاقانه حالات و ديالوگهايي متناسب با شخصيت‌ها را در داستانهايش جاري مي‌کند. ديالوگهاي شخصيت‌ها کاملاً انديشيده شده و بي‌گمان در فرآيند زماني نسبتاً طولاني به اين جا افتادگي رسيده‌اند. شخصيتهاي نمايشي چنان جا افتاده و کامل مي‌شوند که هويتي تيپيک و نماينده طبقه اجتماعي خود مي‌شوند که در تشابه با همين نوع طبقات اجتماعي، در جغرافياهاي ديگر جهان هستند. نيل سايمون که بر اساس داستانهاي آنتوان چخوف اين نمايشنامه را نوشته است، بسيار وفادارنه عمل کرده است و حضور او در اين اثر حس نمي‌شود و سايه چخوف بر سراسر متن نمايشنامه حاضر است.

اجراي اين اثر از چند لحظه قابل اهميت بود. طراحي صحنه او در اين کار مقابل چشم مخاطب و در نور مناسب انجام مي‌شد و به اين ترتيب بخش ديگري از اجرا که عملاً در تئاتر ديده نمي‌شود ديده شد. نويسنده داستان يا نمايشنامه عملاً بر صحنه حضور دارد و داستان‌ها را معرفي و روايت مي‌کند و بدين ترتيب تماشاگر را با لحظات خلق يک داستان و پرورش آن در ذهن نويسنده آشنا مي‌کند. موزيک اجراکاملاً حساب شده دقيق و متناسب با پرده‌هاي نمايش است. بازي کاراکترهاي نمايش جا افتاده به نظر مي‌رسيد و کنش‌هاي به موقع آنها متناسب با متن اثر، سبب ريتم اجرايي مناسبي شده و اين نشان از تمرينات مداوم گروه مي‌تواند باشد. اجراي نمايشنامه‌هاي چخوف که ظرفيتهاي نهفته بسياري دارد و بر گوشه‌هاي متفاوت آن مي‌توان تأمل کرد، هميشه توقعات از گروه اجرايي چنين کارهايي را افزايش مي‌دهد و حساسيت‌ها بيشتر مي‌شود. مثلاً حضور کاراکتر نويسنده به صورت راوي، گاهي در تقابل با بازي شخصيت‌هاست و توضيح واضحات به نظر مي رسيد و سطح کار را تنزل مي‌داد. در پرده مربوط به غرق شدن، تغيير ماهيت شخصيت نويسنده و راضي شدن به ديدن صحنه غرق شدن، جاي کار بيشتري داشت. سرعت اين تغيير ماهيت باورپذير و معقول نيست.

اين نوع آثار که در بطن خود ضعف‌ها و قوت‌ها، زشتي‌ها و زيبايي‌هاي يک شهر را به نمايش مي‌گذارند عملاً نوعي نگاه انتقادي را در اجتماع بوجود مي‌آورند تا از موقعيت فعلي خود به موقعيتي مطلوب‌تر گذار کنند. نوشتن قصه‌هايي اينچنين در يک شهر، نشان از بلوغ اجتماعي و اراده به تغيير است. ترجمه و يا عرضه نمايشي چنين قصه‌هايي نيز بستري براي آگاهي بر غياب اين بخش از ادبيات شهري در جوامع در حال توسعه مي‌باشد.

 

شهر آشغال

نقد نمايش رؤياهايم به كارگرداني بيژن رضائي از كرمانشاه

تئاتری با دورنمایه اجتماعی و آسیب شناسی جنگ وخشونتهای باز تولید شده در بطن جامعه جنگ زده. این دور نمایه تلخ در بستر زباله های یک شهر، انسانهایی را پرورش میدهد که علیرغم همه نارواییهای انسانی در حق به آنان، هنوز هم کرامت انسانی خود را حفظ کرده اند. تن و روان رنجور آنان مانع از این نشده است که گوهر پاک خود را فراموش کنند. زنی که میخواهد مادر باشد و مردی که عشق را باز میجوید و مجنونی است که بعد از لیلا عاشق کژال میشود. متن این نمایش و نشانه های درهم تنیده آن این نکته را یادآور میشود که در بدترین شرایط زندگی هم میتوان عاشق ماند.

ساختار این اثر بازی در بازی است. این تمهید کارگردان و نویسنده متن باعث شده است با اثری در چند لایه مواجه شویم. لایه اجتماعی که هسته اولیه نمایش بود و لایه طنز سیاه بازی که در بستر خود و با بازیهای متفاوت در نقشهای اقوام مختلف ایرانی، از درد مشترک ایشان سخن به میان می آورد. کارگردان در خلال سیاه بازی شخصیتهای نمایش، با عناصر صحنه که تلی از زباله و گاری حمل آن است تئاتری مفهومی و سمبولیک رابه اجرا در می آورند که نگاهی منتقدانه به شهر و شهروندان و شهرداران دارد.

بازیهای جاندار و پرتحرک و خلق تصاویر  و تابلوهایی از مردم حاشیه شهر، دیالوگهای اندیشیده شده سکوت و ضرباهنگهای تند و کند شونده،فاصله گذاری با بازیهای تودرتو که گاه مرز بازیها را کاملاً بیرنگ میکرد وتراژدی و طنز قصه قابل تفکیک نمیشوند. همه عوامل پیش گفته در خدمت ارتباط با مخاطب این نمایش بود.

موقعیت این نمایش و شخصیتهایی اینچنین و همسایگانی آنچنان مقداری اغراق شده و سیاه نمائی به نظر میرسید. شاید کارگردان این اغراق را یکی از تمهیدات اثر تئاتری بنامد ولی بی گمان تحقیق و تعریف درست تر از یک موقعیت نمایشی کلیت یک اثر را باورپذیرتر میکرد.

 

شهر برزخ

نقد نمايش "استيك" به كارگرداني محمد يوسفي زاده از سلماس

 

استیک از موقعیتی تکرار شونده در زندگی انسان، موقعیتی نمایشی ساخته بدینگونه که از دل یک موقعیت که در جامعه کمتر به آن بها داده میشود فضایی برای دیالوگ و زاویه ای برای دیدن از نوعی دیگر را فراهم میکند. داستان این نمایش حکایت سفری کوتاه و مشترک دو انسان است که یکی در حال احتضار و دیگری در حال به دنیا آمدن است. این دو در یک آمبولانس به بیمارستان منتقل میشوند. یکی در ابتدا و دیگری در انتهای زندگی است. کارگردان از این موقعیت فلسفی و با قابلیت دراماتیک پایان ناپذیر بهره برده و شخصیتهای نمایشی خود را در دل این موضوع پرورش میدهد. بی تجربگی، خامی، ترس و تعجیل آن که در حال تولد است و تجربه، دانایی، رندی و بیخیالی آن که در حال مرگ است.

چنین موقعیت و کاراکترهایی به خودی خود آنقدر جاذبه دارند که نیاز به دیگر عناصر صحنه حس نمیشود و غیاب آنها را تحت الشعاع قرار نمیدهد. صحنه نوری است که حضور این دو را به مخاطب مینمایاند. نویسنده نمایشنامه با دیالوگ پردازیهای خلاقانه صرفاً در پی وانمودی از این موقعیت هیجان انگیز نیست بلکه در بستر کشمکش و نزاع شخصیتها به تعریفی از زندگی انسان و شهروند امروز میپردازد و هراسها و هوسهای او را در خلال  گفتگویی روان و رندانه را به هم میبافد. شخصیتی که هنوز به دنیا نیامده با دانستن و آگاه شدن از وضعیتی که انتظارش را میکشد از تولد پشیمان میشود و شخصیت در حال احتضار که یکبار زندگی کرده گویی امیدوار است که اگر احیاناً زنده بماند اینبار چگونه از مواهب زندگی در این جهان بهره برد. جدالی که نوع بشر از ازل داشته تا پیله های دور و برخود را پاره کند و آزدانه زندگی کند ولی هر بار خود را در پیله ای دیگر می یابد.

و  من به این می اندیشم که چقدر در مرحله داوری این گونه نیازها به حضور و غیاب سایر عناصر صحنه از قبیل موسیقی و اکسسوار و طراحی صحنه متناسب با متن و موضوع نمایش اهمیت داده میشود؟ آیا غیاب هر یک از اینها به منزله ی حذف از داوری این بخش است یا اینکه هر کدام از این عناصر در نسبت با همان تئاتر سنجیده میشوند نه با کارهای دیگر؟!!

 

شهر مردگان

نقد نمايش "چشم‌ها" به كارگرداني فاروق حسن‌پور از مريوان

 

سوژه این تئاتر که به تاریخ اجتماعی یک شهر میپردازد و سقوط اخلاقی یک شهر را در دوره جنگ و دوره پس از جنگ میپردازد. نابودی بنیانهای اقتصادی مردم، فقر دامنگیر و حضور بیگانگانی از جنس و جنمی دیگر در شهر برای تغذیه از جسد نیمه جان این مردم بی دفاع، بستری برای تقابل شهروندان با هم و بیگانگان از سوئی دیگر میشود. این سوژه متعهدانه و دیالوگهای اندیشیده شده در متن نمایش، اثر را عمیق تر میکند و لایه های زیرینی از ناخودآگاه جمعی را بیدار میکند. تنازع بقا در چنین موقعیتهای حساس تاریخی باعث تلف شدن چند نسل از کودکان و زنان یک شهر میشود که قربانی خشونت مردسالارانه زمان جنگ و بعد از جنگ میشوند. خشونتی که از درون جامعه به ایشان وارد میشود و خشونتی که از سوی بیگانگان اعمال میشود.

کارگردان در طراحی صحنه این تئاتر داخل پذیرایی خانه را برای مضمونی چنین لایه دار برگزیده است تمهید کارگردان در استفاده از نور و سایه و البته موزیک غیر متعارف و پوشش و ارتباط انسانی بازیگران زن و مرد و عدم وجود نشانه های بومی حاکی از، سعی در ارائه کاری موضوعی با دغدغه های جهان امروز است. شخصیتهای این نمایش حرفهای بسیار و قصه های بیشماری از شهر در دل خود نهفته دارند که باز کردن این شخصیتها، و نفوذ به لایه های فرهنگی و تربیتی شان به شناخت بهتر این موقعیت تاریخی کمک میکرد. ضایعات جنگ و خشونت چنان بنیان یک اجتماع را به لرزه درمی آورد که تن و روان چند نسل پیاپی را قربانی خود میکند. این قبیل تئاترها چون متعهدانه در پس کالبد شکافی جنگ و ضایعات پس از آن میباشد یک ضرورت اجتماعی به حساب می آیند تا جامعه را در مرحله گذار از این واقعه همراهی کرده و ابعاد ناگفته و مغفول مانده را بنمایاند تا به نوعی بتواند هر شهروندی را مجاب به احساس مسئولیت دراین مسیر حساس بکند تا به سهم خویش به مداوای این زخم مزمن سده اخیر بپردازد.

نمایش پایان بندی شاعرانه ای دارد و کودکی که با چشمان باز در ته دریاچه به نسل امروز مینگرد مخاطب را رها نمیکند و با او میماند و این نقطه قوت این کار تلقی میشود.

نویسنده و کارگردان این  نمایش اگر میتوانستند فردیت و کنشهای درونی شخصیتها رادر قالب دیالوگهایی با خویشتن خویش در ساختار نمایشنامه جای دهند با اثری زیرپوستی مواجه میشدیم و شخصیتها هم باورپذیرتر شدند. دیالوگهای این اثر معمولاً دو نفره است و همیشه نفر سوم غایب است. چرا وقتی سه نفر یا بیشتر میشویم همیشه سخنها به راه دیگری میروند؟ غیاب این بخش در تئاتر امروز نیاز به آسیب شناسی اجتماعی خلقیات مردمان این روزگار دارد.

 

شهرآشوب

نقد نمايش روز از نو اثر "داريو فو" به كارگرداني نوشين بيگلريان از همدان

 

دنیای شتاب آلود امروز و رشد سرسام آور شهرها به گسیختگی روان انسان امروز انجامیده است. تلاش عبث انسان برای سازگاری با شرایط جدید، مجالی برای فراغت و تمرکز برای او باقی نگذاشته است. انسان امروز حتی حافظه خود را از دست داده و برنامه ریزی امورات روزمره زندگی را نیز به ماشین آلات واگذار کرده است. مضمون نمایشنامه از چنين چیزی است. داریوفو با خلق این موقعیت نمایشی کاري خارق العاده انجام نداده بلکه هنر او در این است که از کنار جزئیات روزمره زندگی انسان، به راحتی عبور نکرده و رفتار شخصیت نمایشی که گاه شخصيت «سیزیف» در نمایشنامه «کامورا» تداعی میکند در تلاش بیهوده برای انجام کاری است که مدام به جای اول خود برمیگردد. انسانی که به استراحت نیاز دارد برای تأمین معاش روزمره باید بیشتر کار کند. تقدیری که بشر امروز با آن دست و پنجه نرم میکند در شهرهایی که بانگ تمدن سر میدهند، گاه یادآور «چارلی چاپلین» در«عصر جدید» است که بر حسب عادت در محل کار مدام باید پیچهایی را سفت کند. شخصیت نمایش نیز حتی در روز تعطیل ناخواسته میخواهد سر کار برود و در این فاصله چالش و نزاع طبیعت درون و نیاز برونی کاراکتر موقعیتی خلق میکند که بازتعریف و هویت شهروند امروز است.

روزگار و شرایط مدرن باعث مسخ انسان و گیر افتادن وی لابلای تارهای عنکبوتی نظامهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و آلودگیهای فکری، روانی، جسمی و زیست محیطی میشود. نمایشنامه داریوفو متعهدانه در پی کالبد شکافی این موقعیت و خلق موقعیتی انتقادی، در بطن اثری با طنزی  تلخ و سیاه است. خلق این موقعیت میتواند بستری برای اندیشه گذار از این مرحله باشد. قصه سرراست و جزئیات قابل لمس برای مخاطب امروزی، کارگردانی این اثر را تسهیل میکند و با کمترین تمهیدات، اثری قابل قبول ارائه میشود.

بازي واجراي اين نمايش با تغيير لحن‌هاي مداوم و حرکات بدني مناسب، شخصيتي مضطرب و دچار دو گانگي را به مخاطب مي‌نماياند. دکور صحنه اتاق و دکورهايي که ضمن بازي‌هاي کاراکتر نمايش خلق مي شود و درهم ريختگي آن، ميزانسني در خدمت روان‌پريشي‌هاي انسان دوره وانموده‌هاي مدرنيته است. بازي هنرپيشه با اين تمهيدات بصري کارگردان، زيرپوستي و روان از کار درمي‌آيد. بازي دراين کار در خدمت کليت نمايش است و با تمام عناصر بياني خود؛ موقعيت تمناي بشر امروز براي اندکي فراغت و با خويشتن خويش بودن، فارغ از تمام دغدغه‌هاي بي‌دليل و تجملي روزگار کنوني را به مخاطب احتمالي اين قصه انتقال مي‌دهد.

 

شهر ترك خورده

نقد نمايش "خاطرات ترك خورده چند زندگي" به كارگرداني حميد احمدي كردستاني از سنندج

 

سه پرده از سه مرده که در پرده آخر یکی از آنها به علتی گنگ به زندگی برمیگردد. در پرده اول شخصیت نمایش پیرمردی است که بعد از شنیدن خبر بازنشستگی سکته میکند. تمهید کارگردان برای استفاده از مونولوگهایی که بیچارگی و انزوای پیرمرد در محیط بایگانی را روایت میکند و ضرباهنگ موسیقی حزن انگیز و بی تناسب همراه آن به گونه ای است که حس میشود کارگردان تعمداً میخواهد اشک تماشاگر را درآورد. بازی اغراق شده شخصیت منفعل پیرمرد و ترسیم تابلویی مرده در طول زندگانی و انتقال او به تابوتی دیگر قصه ای نیست که بار دراماتیک و تئاتری داشته باشد. قصه ای که ابتدای آن همان انتهای آن است! عمل و کنشی برای جذب مخاطب و درگیری او با سوژه وجود ندارد.

پرده دوم زنی است که در کشمکش و تضادی شخصیتی گرفتار آمده است. نوعی پریشانی و افسردگی که محصول جوامع مردسالار است. شخصیت زن را از او گرفته و عروسکی برای خود میسازند غافل ازاینکه نه زن مترسک است و نه آنها عروسک گردان. مونولوگ و دیالوگهای زن با خود و مرد زندگی اش جاندار از آب درآمده است و تفاوت اساسی این بخش با پرده پیشین اراده شخصیت زن به کنش در برابر بی عدالتی است هر چند غیاب بازخورد این عمل زن یعنی خود کشی و فرجام زیانبار آن به خوبی حس میشود. مخاطب صرفاً کشمکش و تضاد درونی شخصیت را حس میکند و ممکن است ابراز همدردی هم بکند. قضیه به همینجا ختم میشود. شاید بتوان گفت بار درام این بخش از قصه در نقطه عطف آن پایان میپذیرد و به مقصد نمیرسد. بازیگر شخصیت زن، در میزانسنی مناسب، زنانگی و حرکات ویژه یک زن را در تخیلات و زندگی واقعی به خوبی نشان میدهد و زبان تئاتری اش رساست. این پرده میتواند به صورت مستقل امکان تکامل داشته باشد. در پرده سوم مردی جانباز شیمیایی، در اثر خفگی، در حال احتضار است. او مدام در طول زندگی با این حس خفگی روبروست و موقعیت جنگ و کشته های ته دریا و گاز خردل رهایش نمیکند. پردازش این شخصیت و نسبت او با جامعه آن دوره و این دوره میتوانست بار قصه را غنی تر کند و فقط به تابلویی از درد کشیدن او ختم نشود. نمایشنامه دراین بخش لکنت بسیار  دارد و در حد پرده های پیشین نیست.

نکته مشهود در اجرای این اثر نبود نشانه های ارتباطی شخصیتها و گسیختگی نظم منطقی در روایت قصه های آن است به گونه ای شخصیتهای این نمایش همانگونه دراین متن نگاشته شده منتقد به نظر می آید دوبار میمیرند، یکبار در ذهن مخاطب و درهمان ابتدای روایت قصه ها بر اثر سوانحی از قبیل سکته، خودکشی ناشی از افسردگی روانی و خفگی و دیگر بار در پرده ماقبل آخر و در اثر سانحه تصادف!

ارتباط سه شخصیت در پرده پایانی و لجاجت آنها در نپذیرفتن بازگشت به دنیا و قطع هر گونه امید و رابطه عاطفی، بر افت کیفی اثر نمایشی می افزاید. شخصیتها علیرغم طبیعت انسانی خویش از هویت تهی شده اند و مرگ را به راحتی میپذیرند.

 

 

شهر شلوغ

نقد نمايش "حياط خلوت" به كارگرداني حسن ترقي از سنندج

 

این نمایش قصه و سبکی گروتسک گونه دارد از این لحاظ که به دردهای اجتماعی یک خانواده تئاتری میپردازد که چگونه در طی سالیان، آرزوها و آمالشان بر باد رفته و خاکسترنشین میشوند. شاید این به خودی خود یک قصه تکراری باشد و همه آن را بدانند ولی این زخم بر پیکر تئاتر و جامعه همچنان وجود دارد و کارگردان با طنزی سیاه قصه را در حیات خلوت خانه سرپا نگه میدارد. حیات خلوتی که در این روزگار اصلاً خلوت نیست و چشمهای زیادی از پنجره ها به تماشا نشسته اند. گوئی امروز همگی بازیگر و یا سوژه هستیم و حرف و سخن زندگی ماست که دهان به دهان میگردد. این قصه مجال دراماتیزه شدن بیشتری داشت اگر کارگردان شخصیتها را زیرپوستی تر میکرد تا بازیهای آنها جا افتاده تر شود. دکور صحنه نقش چندانی در پیشبرد قصه ایفا نمیکند. داستان نمایش به صورت خطی پیش میرود و عمق پیدا نمیکند و میخواهد هر چه سریعتر به پایان نزدیک شود. شاید کارگردان با این اثر مخاطب ویژه ای را برای خود تعریف کرده باشد!

 این نوع نمایش و این سبک پردازش و کارگردانی مخاطب خود را دارد و به نظر نگارنده عرصه ای است که کارگردانان جوان تئاتر میبایست در آن توش و توان خود را بیازمایند تا به شناخت درست تری از جامعه و نیازهای آن برسند.

 انتخاب این موقعیت برای چنین قصه ای، خودبخود قصه ای با چنین ابعاد اجتماعی را به محاق میبرد. امکانی که هر کارگردان یا نویسنده ای میتواند برای عمق بخشيدن به تقابلهای درونی و برونی شخصیتها به خوبی از آن بهره‌برداري کند. اراده ای در کارگردان‌هاي امروزي مشاهده مي‌شود که طراحي صحنه و نشانه‌هاي ديگر نمايش را با بستر متن و فرم اثر در نظر نمي‌گيرند و به نوعي به حاشيه مي‌برند! با اين حال در اين نمايش شاهد تغييراتي در ساختار دکور نمايش بوديم که صحنه را براي پرده‌هاي بعدي نمايش آماده‌تر مي‌کرد و مخاطب را رها نمي‌کرد. بازيهاي اغراق شده در ابتداي نمايش بي‌تناسب با متن اجتماعي اثر به کيفيت طنز نمايش اثر منفي گذاشته و آن را بي‌رمق کرده بود. اين نقيصه در بخشهاي پاياني اثر جبران مي‌شود و بازيها يک دست‌تر مي‌شوند. خواست‌ها و آروزهاي کودکي که در بطن اين خانواده رشد مي‌کند با بازي جاندار و متناسب با صحنه نمايش از نقاط قوت اين اثر است. نشانه‌هايي همچون پرده‌ها و ملافه‌هايي که با سپيدي شروع  و به سياهي ختم شده‌اند زباني مناسب براي دکور صحنه مي‌شود تا تلخي اين طنز اجتماعي فرم مناسب‌تري پيدا کند.

 

شهر زيرزميني

 

نقد نمايش "زيرزمين" به كارگرداني محمدحسين داوودي از بناب

 

زیرزمین یک خانه محل انباشت کالاهای بی مصرف و کهنه و یا محلی خشک برای انداختن ترشی و.... میباشد که هم اکنون در شهرهای امروز یا حذف شده و یا مسکونی! شده است. البته امروزه بسیاری از آپارتمانهای به ظاهر مسکونی همان نقش زیرزمین را ایفا میکنند و مقادیری انسان هم لابلای اسبابها زندگی میکنند. اینکه شهروند یک جامعه به ویژه زن و یا یک بیمار معلول عقب مانده ذهنی در اثر کدام اتفاقات اجتماعی به این زیرزمین رانده شده اند بی پاسخ است! یا شاید میبایست فقط به این پرسش اکتفا کرد. زیرزمینی که بی شباهت به گور نیست و این دو شخصیت برای بقا و زندگی در تکاپو هستند. یکی در تقلا برای بیرون رفتن از این موقعیت به هر قیمت ممکن و دیگری یعنی آن معلول ذهنی در حال رویا بافتن و عاشقی کردن. تقابل دنیای این دو شخصیت و انتظاری که برای گذشت زمان و عبور از این مرحله میکشند و جبری اجتماعی و اقتصادی که آدم را به این گوشه تاریک زیرزمین کشانده است در مقیاسهایی کمتر یا بیشتر برای مخاطب فرضی قابل بازیابی است. خطری که هر روز بسیاری از مردم شهر را تهدید میکند، از کارافتادگان را به گدائی و زنان را به فحشا و نوجوانان را به دام باندهای مواد مخدر می اندازد و خشونت اجتماعی را به لایه های زیرین میبرد. تئاتر با گشودن منظری از این معضلات و روایت قصه هایی از این دست در پی آن است که مخاطب و یا شهروند فرضی از کنار این مسائل عبور نکند. هوش اجتماعی شهروندان را به چالش میکشد تا مکانیسمی برای مهار این نامردمیها بیابند.

شخصیت زن به درستی پردازش نشده و ضعفهای شخصیتی او نمایان نمیشود. تنها هول و هراس او را میبینیم. شخصیت دیگر که بیمار است گریم مناسبی دارد و قابل باور پردازش شده و دیالوگهای مناسبی دارد. اینگونه شخصیتها انگار در بطن خود به جامعه میگویند:

بخشی از جامعه هیچ وقت عاشق نمیشوند مگر آن که دیوانه و بیمار باشند!

این قصه رئال و تراژیک اجتماعی با روش متفاوت کارگردان در روایت قصه، یعنی دعوت تماشاگر به دیدن این قصه با چشمی که چشمهایی دیگر را رودرروی خویش میبیند. انتقال حس و حال قصه از مجرای چشم و گوش به نوعی سریعترین راه نفوذ به مخاطب است، از طرفی در زندگی آن دو حاشیه ای وجود ندارد تا مخاطب را به دیدن آن مشغول کند.

این نمایش با استفاده از کمترین امکانات صحنه و پس زمینه که نمایی از شهری مدرن با انسانهایی با چهره های مسخ شده دارد. سکوتهای حساب شده و ایستایی بازیگران در سبک ابزورد این نمایش و رودرویی دیالوگها با مخاطب، قصه مستندگونه این نمایش را با ساختار اجرایی آن همراه میکند.

 

شهر شب

نقد نمايش "ناخوانده" به كارگرداني عادل گنجي از قروه

 

نمايشنامه «ناخوانده» سوژه ملموس و يا تجربه شده‌ي شهرهاي امروز است. زباله‌هاي يک شهر که گاه در اثر غفلت شهروندان و يا امري غير منتظره، حاوي اشياء قيمتي است بستر موقعيت نمايشي ناخوانده مي‌شود. رفته گري که کيسه زباله‌اي پر از پول پيدا مي‌کند و تقابل آرزوهاي معطل مانده و درون بي‌آلايش و پاک او، محمل کنش‌هاي شخصيت و گم کردن خود حقيقي و مطلوب اوست. در اين ميان همسر او که نيروي رواني و انگيزه مرد براي رشد و ساختن زندگي است هوسهاي خفته او را بيدار مي‌کند و مرد را تشويق به عبور از مرزهاي اخلاقي مي‌کند. ديالوگهاي شخصيت‌ها و کنش‌هاي رفتاري آنها و طراحي صحنه ساده نمايش، شخصيتها را باور‌پذيرتر کرده است و نمونه‌هاي مشابه اجتماعي را تداعي مي‌کند. بازيها همين‌گونه در سطح باقي مي‌مانند و کارگردان مجال گفتگوي شخصيتها با منِ دروني خويش را به آنها نمي‌دهد. کارگردان مي‌توانست با طراحي صحنه مناسبتر و بزرگنمايي موقعيتهاي مختلف خانه رفته گر، فرصتي براي تنها شدن او و همسرش را به صورت جداگانه فراهم کند تا فضا براي ديالوگهاي انديشيده شده شخصيتها فراهم شود و قصه نمايش، باردراماتيک و اجتماعي مناسبتري پيدا مي‌کند. غياب اين بخش در اجرا، تصميم نهايي شخصيت براي رها شدن و تحويل دادن کيسه آشغال را غير منتظره و فاقد پيام انساني مورد نظر متن مي‌کند و صرفاً در حد پندي اخلاقي باقي مي‌ماند.

اين نمايش مي‌توانست با محوريتي ديگر و تمرکز بر آنکه اين پول را از دست داده است و تقابل‌هاي شخصيتي و رفتاري او به تکامل اين قصه کمک بيشتري ‌کرده و مخاطب را با نشاندن در موقعيت و کنشهاي اجتماعي و طبقاتي آنان به فضاي بهتري براي همراهي با اثر رهنمون شود. اين نمايش به دليل غياب عناصر پيش گفته در متن و شخصيت‌پردازي ضعيف، ضرباهنگ و ريتم مناسبي پيدا نمي‌کند. در هر حال مي‌توان اميدوار بود کارگردان در آينده با تمهيدات اجرائي مناسب و استفاده از فرم‌هاي تجربه شده تئاتري، به بازنمايي بهتري از موقعيتهاي اجتماعي برسد.

 

 

شهر عقيم

 

نقد نمايش "سرنخ" به كارگرداني شهرام احمدي از تبريز

 

متن اين نمايش کاري از حميد امجد است که يکي از خوش قريحه‌ترين نمايشنامه‌ نويسان سالهاي اخير تئاتر ايران است. سوژه آن درباره‌ي مهاجرت به شهرها و گرفتاري مردمان عادت نکرده به نظم جديد جامعه است. نظمي که بهاي آن از کف دادن عمر عزيز در صف‌هاي انتظار و بوروکراسي اداري است. اين متن يا مشابه آن در سالهاي دهه شصت شمسي در ايران طرفداران  بي‌شماري داشت چرا که سير صعودي مهاجرت که از دهه پنجاه سرعت بيشتري گرفته بود در دهه شصت به آستانه انفجار رسيد عملاً سيستم اداري توانايي مديريت شهري چنداني نداشت. اين قبيل نمايشنامه‌ها در پي‌خواست عمومي شهروندان به اجراهاي تلويزيوني نيز دست مي‌يافتند و تماشاگر اين آثار از اينکه سخن آنان رسانه‌اي شد و به گوش مسئولان رسيده است به نوعي اميدوار مي‌شدند که اراده‌اي براي تغيير بوجود آمده است. در سالهاي اخير با مهار جمعيت شهري و روستايي و سياستهاي تشويقي براي روستاييان، اين مسئله تا حدودي رفع شده و بوروکراسي هم کمي سامان يافته است. انتخاب چنين نمايشنامه‌اي در اين برهه زماني انتخاب مناسبي از سوي کارگردان نبوده و انتهاي قصه از همان آغاز آن لو رفته است.

اجراي اين نمايش و حضور اکثر عوامل پشت صحنه بر صحنه نمايش، اجراي موسيقي زنده و لهجه‌دار بودن شخصيتها و ميزانسني که بر محور يک دايره قرار دارد تداعي‌گر نمايش‌هاي تخت حوضي و استفاده از فرم‌هاي سنتي و آشنا عملاً در خدمت راضي نگه داشتن مخاطب سنتي و عام تئاتر عمل مي‌کند. زندگي در دنياي مدرن و گرفتاري و سرگرداني در بستر فرم‌ها و انديشه‌هاي سنتي، نشانه‌ بصري مناسبي براي خلق تضاد ميان شخصيتها است ولي بازيهاي روان و متناسب با اين ژانر و تقابل آن با  ديالوگهاي فاقد انديشه‌هاي امروزين شهروندان در خدمت تحقير شخصيتهاي شهري و روستايي است و نمايش را به سمتي هدفمند نمي‌برد. شخصيتهاي اين نمايش در اين روزگار ما به ازاي خارجي ندارند و يا اينکه بايد با ذره‌بين سراغي از آنان گرفت. کارگردان اين اثر با امروزي‌تر کردن اين نمايشنامه و جايگزين کردن مسائل جديد شهرهاي امروز همچون شکافهاي طبقاتي و مسائل زيست محيطي و... مخاطب را با اثري به روزتر مواجه مي‌کرد.

 

 

شهر فانتزي

 

نقد نمايش "نقاشي‌هاي من" به كارگرداني محمود كريم‌دوست. اين اثر در آخرين دقايق از جشنواره به دلايلي نامعلوم حذف شد!

 

تئاتری فانتزی و در عین حال خردورز و در پی اندیشه های تربیتی. عروسکهایی جاندار و طراحی صحنه و گریم مرد نقاش و استحکام و صلابت صدای کاراکترها، شأن شخصیتی آنها را بسیار قابل باور کرده است. متن قصه این تئاتر از استحکام بی نظیری برخوردار است. تفکر خلاقانه مولف در آفرینش دنیایی سوررئال و موازی با دنیای واقعی که به طور طبیعی در دنیای کودکانه ی دلخواه و ماندگار بزرگسالان وجود دارد. عینیت پیدا کردن و به امری واقع تبدیل کردن این خصلت حیرت انگیز بشری، دستمایه بسیاری از قصه های کهن و امروزی است. عنصر سفر در این داستانها و تجربه بشر در خلال آن، یکی از جاذبه های قصه است. سفری که گاه از سر جبر و فقر و یا ستم صورت میگیرد و گاه سفری که از روی اختیار و در جهت رسیدن به امیال و آرزوها صورت میپذیرد. سفر از هر جنس که باشد به اندوخته ها و سرمایه فرهنگی انسان و از جمله کودک میافزاید و او را رشد میدهد و میتوان گفت سفری رو به سوی دانایی و بلوغ رخ میدهد. اجرای نمایش از تحرک و حس خوبی برخوردار است و ارتباط تماشاچی در پی اتفاقات و پرده های مختلف این سفر گسیخته نمیشود. دخالت گه گاه مستقیم کودکان تماشاچی یکی از نقاط اوج ارتباط و همذات پنداری با مخاطب و شکستن ناگهانی فضای میزانسن و گسترش آن به حریم سالن نمایش، به دیالوگی زیبا بین اثر و مخاطب انجامیده است.

موزیک متن سرخوشانه این کار به چفت و بست پرده های مختلف و حس صحنه و قصه بسیار کمک کرده بود.

اصرار کارگردان در قرار دادن پیام نمایش در پایان تئاتر غیر منتظره وشبیه اجرای مجریان تلویزیونی از کاردرآمده بود. نمایش پیش از این پیام به خوبی به پایان رسیده و برای تماشاچی هم پذیرفتنی است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 0:10  توسط کاوه  | 

شهروند تئاتر و تئاتر شهروند

تياترنوشت(۵)

منتشر شده در نشريه روزانه جشنواره تئاتر شهروند ۱-۴ تيرماه ۱۳۹۰ سقز

تقدم یا تأخر؟! مسئله این نيست چون هر کدام از این واژه ها از عدم بوجود نیامده‌اند بلکه فرآیند تکامل هوش انسان در بستر تجربه تاریخی و اسطوره‌ها و افسانه‌هایی که با او زیسته‌اند موجب پیدایش زبان و نشانه‌های حسی دیگر همچون ساز و آواز و رقص و رنگ و لباس و خانه و آبادی و در نهایت شهر شده‌اند. این فرآیند در صورت و چهره شهر رخ داد و نوع انسان صاحب میراثی از زبان و آداب قوانین و نشانه های دیگر شد. نشانه‌هایی که براساس نیاز بشر به شناخت محیط و تسلط بر نیروهای طبیعی و ماوراء طبیعی مدام در حال تغییر و تحول هستند. راز بقای بشر و وضعیت کنونی او در میان این نشانه های موجود و دیگر نشانه های غائب قابل تحلیل است.

و مسئله است چون انسان فراموشکار است. به سنت‌ها و آئین‌ها عادت میکند و با پرسش بیگانه میشود. تغییر که قطعی‌ترین وضعیت جهان است و طنینش هر لحظه به گوش میرسد را پشت گوش می اندازد. از کنار مسائل جدید بدون آنکه پاسخی درخور بیابد، به آسانی عبور می‌کند. زبان او به ابزار تبدیل می‌شود و رو به سوی مسخ شدن دارد.

تئاتر فرصتی برای مکث و دیدن این گونه اتفاقات در رخسار و بطن انسان به عنوان فرد و یک شهر به عنوان جامعه انسانی است. اراده‌ای به ارتباط با مخاطب و همراه کردن او با  اثر و یا برانگیختن کنش و حس او در برابر اثر.

جهان جان یک انسان جغرافیا و میدانی است که تئاتر و هنرهای دیگر در حال زیر و رو کردن و آباد کردن آن هستند تا که جوانه‌ی امید به بودن و شدنی دیگر یا انتخاب چگونگی بودن و شدن در انسان، نيروي آفرينشگر و خلاقانه او را در تب و تاب نگه دارد. همچون یک پرسش باقی بماند. اراده و انتخابی که یک کودک به طور غریزی انجام می‌دهد و در ارتباط با پیرامون و دنیای بزرگسالان با حسی شگفت، دریافتهای خود از آنها را به بازی در می آورد و عمارتي باشکوه با دیوارهایی از بالش و پشتی بنا می‌کند و نشانه‌هایی از رفتارهای ما را به ما باز می‌نمایاند. او حتی بزرگسالان را به عنوان مهمان می‌پذیرد و در همان عمارت کوچک، جائی برای ما باز می‌کند و ما را در بازی مشارکت می‌دهد. این نشانه‌ها و ریشه‌های تئاتر در نوع انسان در اثر  غفلت و عدم آگاهی در پرورش آنها نابود نمی‌شوند بلکه گم می‌شوند. تحقیق و پژوهش در فرآیند رشد انسان و بلوغ نیازهای حسي ـ ارتباطی او، همچنین پژوهش در میراث تاریخی تمدن و اندیشه‌های بشری و پیوند آن جزء به این کل و ارتباط دو سویه آنها، به ارتباطی انداموار می انجامد که پیکر تئاتر را تغذیه و بارور میکند.

بازی بزرگسالان امروز با دیروز کودکیشان شباهتی ندارد چرا که اگر شباهت داشت در تئاتر شهر، دیالوگی سازنده بین تئاتریهای شهر برقرار می‌شد و عرصه برای بازی هر شهروند تئاتر بیش از پیش گسترده می‌شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 23:27  توسط کاوه  | 

تئاتر شهروند و اقتصاد شهروند

 تیاترنوشت(۴)

منتشر شده در نشریه روزانه جشنواره تئاتر شهروند  ۱-۴ تیرماه ۱۳۹۰ سقز

 

تئاتر به طور اخص و هنرهای دیگر به طور اعم در شهر به معنای ظرف و در هوش شهروندی به معنای محتوای ظرف نفس میکشند و زنده هستند. امنیت اقتصادی واجتماعی در رشد و توسعه هنر امری انکار ناپذیر است. نوسان بنیانهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی در به اعتلا و قهقرا بردن هنر نقش مهمی ایفا میکنند.در شهری که بر بنیاد داد و ستد و بازار شکل میگیرد چه بهایی برای هنر تئاتر پرداخت می شود؟ آیا تئاتر کالاست؟ آیا در سبد کالای شهروند جایی برای آن تعریف شده است؟ خریدار این کالا کدام طبقه اجتماعی است؟ این کالا تنوع دارد؟ یعنی میتوان کالای دلخواه خود را در این بازار پیدا کرد؟ چه شرایطی یا چه مراحلی پیش نیاز تولید این کالاست؟ آیا چون جوامع دیگر تئاتر دارند ما هم باید داشته باشیم؟ اگر این نیاز واقعی ست، هویت تئاتر امروز چه نسبتی با هویت مردمان امروز دارد؟ آیا عرضه تئاتر نسبتی با تقاضا دارد؟ این کالا پاسخ به کدام نیاز شهروند تلقی میشود؟ سئوالاتی از این دست دغدغه هنرمند تئاتر بوده و هست. هنرمند در پی یافتن جایگاه و امنیت شغلی در اجتماع است وگرنه تئاتر به صورت هنری در حاشیه شهر در میآید و در انزوا به حیات خود ادامه میدهد و حتی گاه همچون یک مومیایی در تابوت زندگی میکند.

 اقتصاد تئاتر میبایست به گونه ای باشد که هنرمند تئاتر همانند هر صنف دیگری از صبح علی الطلوع در پی کسب روزی از این هنر باشد. این به معنای آن نیست که هنر صرفاً در خدمت اقتصاد فرد باشد بلکه بدین معنی است که بنیه ی مادی خودبنیاد داشته باشد  تا در فراغت حاصل از امنیت اقتصادی و اجتماعی به تولید آثار هنری متعالی نیز دست بزند. گاه هنرمند اثری برای دل خویش خلق میکند، گاه اثری برای او خلق میکند گاه اثری برای ما. در شهر تئاتر هر کدام از این تولیدات میسر است و گاه ترکیبی از دو یا سه مورد آن. هنرمند تئاتر باید به این موضوع هم توجه داشته باشد که هر صنعت و هنری ابتدا به ساکن اعتلا پیدا نمیکند و برای استاد شدن در هر فنی باید ابتدا کار گل و شاگردی کرد. این تمرین و مداومت در یادگیری باعث اندوختن ذخائر هنری و در پی آن آفرینش اثری در خور زمانه و مردمان خویش میشود.

شهروند امروز به مثابه بخشی از بازار تئاتر نیاز به  کالای تئاتر دارد. نیازمند هنری است که خود را در آن بازیابد و دردها و زخمهایش بیان شود و شعور و شادیهایش در کفه دیگر ترازوی تئاتر به اعتدال روانی او کمک کند. این تئاتر از منیت به دور است و اگر از من سخن به میان می آورد آن منِ اجتماعی است که هر شهروند مدام در پی یافتن جایگاه اجتماعی برتر و متناسب با شأن انسانی خویش است. تئاتر میتواند همچون درمانی اجتماعی تلقی شود در آن هنگام که تعهد خود بنیان و هوشمندانه هنرمند به کالبد شکافی و جراحی تومورهای اجتماعی اقدام میکند. اقدامی که بسیاری از برنامه ریزیهای سخت افزاری از پیشگیری و درمان آن عاجزند. تئاتری که نبض شعور اجتماعی متعارف مردمان زمانه را در نظر دارد و میتواند در مهندسی افکار عمومی و سمت و سوی آن بسیار خوب عمل کند. امروزه تئاتر درمانی به یکی از تجویزهای پزشکان در کشورهای متمدن جهان تبدیل شده است. صنعتی و علمی تر شدن بدنه تئاتر و ارتباط انداموار با نهادهای اجتماعی یک ضرورت دنیای معاصر است.

آیا تئاتر خریدار دارد؟ بله دارد. همیشه داشته است، منتها تئاتری که از بطن جامعه سخن میگوید و دردهایش را میشناسد. تئاتر میبایست دیده شود. جامعه مخاطبین تئاتر چه کسانی هستند؟ بی گمان یک دست نیستند. هنرمند تئاترمیبایست با شناسایی جامعه هدف خویش در بازار و مطالعه در کیفیت فرهنگی و اجتماعی آن مجموعه، هنری عرضه کند که آن مخاطب را جذب کند. جاذبیت هنری باید به آن اندازه باشد که مخاطب را ترغیب به پرداخت وجهی در ازای آن کند. هنرمند تئاتر ناچار است سیاست اقتصادی داشته باشد و نقاط ضعف خود را اصلاح کند و در این بازار سرمایه گذاری معقولانه کند. دخل و خرج تئاتر نخستین دغدغه هر کارگردان است. ایرادی ندارد همچون جامعه سینما، جامعه تئاتر به دسته بندی تئاتر به صورت تجاری، سرگرمی، کودکانه و روشنفکرانه و... اقدام کند. مدتهاست که وقت آن رسیده و شاید گذشته است که هنرمندان نیز همچون سایر طبقات اجتماعی، معاش را از قدرت سیاسی حاکم طلب نکنند و بنیادها و بنگاه های اقتصادی متناسب با صنف خود و در ارتباط ارگانیک با جامعه و بازار تاسیس کنند.

هنر به مثابه عالیترین نیاز یک شهروند فرضی، در تکمیل دیگر نیازهایش، که ابتدایی ترین آن نیاز اقتصادی و فیزیولوژیک است، همچون عمارتی است که باید پی ریزی قوی و مناسبی داشته باشد. در صورت خلل درابتدایی ترین نیاز، سایرین نیز در معرض خطر و نابودی هستند. عمارت لرزان هنر از قوام نیافتن و ریشه دار نبودن ساختار این عمارت حکایت دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 23:23  توسط کاوه  | 

شهری که می خندد و شهری که می گرید

تیاترنوشت(۳)
منتشر شده در نشریه روزانه جشنواره تئاتر شهروند ۱-۴ تیرماه ۱۳۹۰ سقز


شهری که به تعداد آدمهایش قصه دارد و ای بسا بیشتر. بعضیها تلخ هستند و بعضی شیرین. قصه بعضی کوتاه است و بعضی دیگر بلند. مجموعه این قصه های کوتاه و بلند و تلخ و شیرین زیربنای فرهنگ و تاریخ اجتماعی شهر هستند. بسیاری از این قصه ها شبیه هم و تعدادی هم متمایز هستند. نانوشته شدن، ناشنیده و نادیده ماندن داستان یک شهر، منجر به تکرار همین قصه ها و هرز رفتن انرژی اجتماعی نسلهای پیاپی میشود.

آهنگ تغییر و رشد یک شهر بدون دیدن و شنیدن صدای انسانی وتحول خواه شهروندان، چهره یک شهر را اگرنه شاد یا غمگین، دست کم سرد و بی روح میکند و پروسه توسعه و رشد یک شهر به پروژه ای بی ریشه و بنیاد تبدیل میشود که ناخواسته، هزینه های مادی و انسانی دامنه داری را به شهر تحمیل میکند.

چهره واقعی یک شهر در هنر و ادبیات آن تجلی پیدا میکند. قصه های یک شهر برای کدام طبقه اجتماعی و یا گروه سنی خاص نوشته میشوند؟غم ها و شادی های یک شهر در چه نوع قصه هایی بازتاب پیدا میکنند؟ این قصه ها در چه عرصه ای مجال دیده شدن و اندیشیدن را برای شهروندان فراهم میکنند؟ تئاتر، هنری است که از کنار کوچکترین قصه های شهر و جزئی ترین حالات مردمان به آسانی نمیتواند عبور کند و میخواهد شهروندان در کیفیت زندگی خویش و همنوعان خویش درنگی بکنند. شاید بتوان گفت بزرگنمایی مسائل و زخمهایی که بسیاری از شهروندان آن را نمی بینند و یا به نوعی فرصت دیدن از آنها گرفته شده است، کمترین دغدغه برای تئاتر امروز است.

یکی از آسیبهای تئاتر امروز قصه پردازی و نوشتن نمایشنامه هایی استخوان دار و ساختارمند است. پریشانی و آسیبهای روانشناختی مزمن مردمان این روزگار در لابلای چرخ دنده های عصر شتاب و سرعت، تئاتر امروز را گاه تا حد خلق تابلوئی تجریدی یا پیکری بی شکل تنزل میدهد. تئاتر هنری قصه گوست و هر قصه ای از زاویه دید و اندیشه ی کارگردان عبور میکند تا ناگفته ها و نادیده های جهان واقع و فرا واقع مجالی برای بازنمایی پیدا کنند. ناگفته نماند تئاتر بی قصه مبحثی دیگر است و پرداختن به آن مجالی دیگر میخواهد. روشها و سبکهای اجرایی متنوع و رقابت برای متفاوت نشان دادن خود با دیگران باعث شده است که گاه حس کنیم این قصه ها و نمایشها مربوط به انسانهایی از کرات و سیارات دیگر هستند. لابد در کرات دیگر هم قصه های زمین را نمایش میدهند! که این هم خود میتواند دستمایه نمایشی دیگر شود!

تفاوت داشتن متن و اجرای یک اثر با دیگران اگر به هدف تبدیل شود عملاً به ضد خود تبدیل میشود و اثر را نه متفاوت بلکه بیگانه با حقیقت و وانموده ای از آن تبدیل میسازد. شباهت داشتن هم به گونه ای دیگر اثر را به دام تقلید می اندازد. شباهت اگر به شفافیت و زلالی روایت نمایش کمک کند عملاً در خدمت مضامین خواهد بود و تفاوتی در عین شباهت را به منصه ظهور میرساند. تفاوت و شباهت دو روی یک سکه  هستند و مرز آنها باریک.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 23:15  توسط کاوه  | 

موسيو وردو، سمبل دون‌ژوان در عصر جديد

فيلم‌نوشت(۲۲)

چارلز اسپنسر چاپلين؛ نابغه بي‌بديل سينما در فیلم موسیو وردوکس که متعلق به دوره سينماي ناطق اوست نيز همچون شاهكارهاي صامت خويش به نقد جامعه شهري مي‌پردازد و مناسبات و خصلت هاي مردمان شهرنشين را به چالش مي‌گيرد. به سخره گرفته شدن قانون و جدالي مدام براي فرار از قانون و يا دُورزدن آن، نظام طبقات ناهمگون اجتماعي و اقتصادي، كه مولودي غير طبيعي و محصول تنازع و كشمكش‌هائي ضدانساني است را با ظرافت تمام بر پرده سينما روايت ميكند. موسيو وردوكس يا همان دون‌ژوان عصر جديد با بازي رندانه چاپلين، كيفيتي هَرزَماني پيدا مي كند و داستان فيلم به خوبي شرايط اجتماعي را كه باعث زاده‌شدن این تيپ شخصیتی مي شود بازتاب مي دهد. نزاعي مدام و حرصي هيولاوار كه دائما رشد مي كند و در چرخه اي سيري‌ناپذير بازتوليد مي شود. شرايطي كه به طور ناخودآگاه تقدير جامعه انساني را رقم مي زند، تقديري كه راز بقا را در نقاب زدن، خشونت و فريب همنوعان رقم ميسر و تکثیر می کند. در اين جامعه ديگر كسي عشق و احساس انساني را باور ندارد و هر كه باور كرد چنان زخمي ميخورد كه تا پايان عمر به دور خود بپيچد.

 

چارلي چاپلين در فيلم موسيو وردوکس، قريحه خود را در سينماي ناطق نيز مي آزمايد و علاوه بر بازي‌هاي درخشان در اين اثر ماندگار، ديالوگهاي ماندگاري را نيز در فيلمنامه اين اثر بر جاي مي گذارد. سخناني كه در سينماي صامت اين استاد فقيد، با حس و حركت و طراحي صحنه جان مي گرفت، اين بار واژه ها را نيز به خدمت مي گيرد. هنر اساسي فيلمنامه موسيو وردو كه با همكاري "اورسن ولز" نابغه ديگر سينما و هنرپيشه نقش اول و كارگردان فيلم "همشهري كين" نوشته شده است در اين است كه ديالوگهاي كاركترهاي فيلم را كه ميتوانند مابه ازاي حقيقي هم داشته باشند، چنان نوشته اند كه كاركتر داستان، رساترين زبان را براي افكار و احساس دروني خويش يافته است و بسيار حقيقي‌تر از امر واقع مي‌نمايند. به تعبيري بهتر، در خلال ديالوگ ها عريان‌ترين انديشه‌هاي شخصيت‌‌ها را عيان مي كند تا ناخود آگاه جمعي مخاطب را به بهترين شكل ممكن هدف بگيرد تا شايد با تمهيد زبان، شباهت‌هاي نوعي مخاطب با كاركترهاي داستان، باعث همذات‌پنداري بهتر او شود.

 

عدم اقبال به فيلم در گيشه سينماي آن دوره هاليوود را شايد بتوان به سياست هاي دنياي سرمايه‌داري نسبت داد كه در اين فيلم بحران‌هاي كاذب اقتصادي و جناياتي كه در بستر اين بحران ها در جامعه مجال بروز و ظهور پيدا ميكند را به هنرمندانه ترين شيوه افشا شده است. بحران هائي كه هنوز دامن‌گير انسان امروز است و اقليتي سودجو و بي فضيلت از آن ارتزاق مي‌كنند. سينما به عنوان هنر هفتم نه به عنوان صنعتي تجاري و سرگرمي ساز، در مقاطعي از تاريخ معاصر به خوبي توانسته نظام هاي اقتصادي و سياسي فاسد را رسوا كند و با زباني رسا از اين رسانه فراگير، افكار عمومي را دست كم چند پله ارتقاء بدهد. هنرمندان مستقل و آزاد نيز توانسته اند كمپاني‌هاي فيلمسازي تأسيس كرده يا اينكه ساير كمپاني هاي عظيم فيلم سازي را به اين قناعت برسانند كه سياستهاي انساني‌تري را در عرضه فيلم در پيش بگيرند و از اين راه براي خود كمي اعتبار هم بخرند. هر چند  دستاوردهاي  فيلمسازاني نظير چارلي چاپلين در اين زمينه اندك باشد در برابر هزينه هائي كه در اين راه متقبل شد ولي چراغ راهنمائي شد براي نسل هاي بعدي و شاگرداني كه راه او را پيمودند و دريچه‌هاي جديدي نيز گشودند. چارلي چاپلين آثاري از خود برجاي گذاشت كه هنوز هم حيرت تماشاچي سينما را برمي انگيزد و تماشاچي با كيفيتي ديگر بعد از ديدن فيلم هاي اين نابغه سينما زندگي خواهد كرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 23:33  توسط کاوه  | 

يكي از چيزهائي كه به گوارائي طعام افزايد، هم‌غذائي با محبوب است.

برگزیده از کشکول شیخ بهائی(۱۷)بخش آخر.

 

كتاب را كشكول نام نهاده بود چون با نظم خاصي مطالب آن چيده نشده است. تنها نظم موجود در كتاب گذر لحظه هاي عمر كاتب آن بوده است كه به فراخور حال، دائرة المعارفي از كتابها و علوم زمانه خويش، از رياضيات و نجوم و مهندسي گرفته تا بلاغت و فلسفه و الهيات و خرافات در آن گنجانده شده است. شيخ بهائي با ذوقي قابل ستايش و درخور، عصاره‌ي بسياري از كتابها و مغز سخن بسياري از شاعران و اديبان را دراين كتاب گرد آورده است. چنين برداشت كردم كه مزه و لذتي كه هر كتاب و متني به او بخشيده است را نميخواسته فراموش كند زيرا از به ياد آوردن آن نكته‌هاي علمي و ادبي، احوالي بهتر را تجربه مي كرده است. جدالي مدام در برابر فراموشي انسان كه بسياري ازرؤياهاي زندگي را به آساني فراموش مي‌كند. شيخ با فراهم آوردن اين كتاب در قالب پنج دفتر متعدد، به نوعي مي توان گفت معلومات خويش را بدينگونه در سخت افزاري به نام كشكول ذخيره مي كرده و به وديعه مي‌نهاده است. بدينوسيله ميتوانست از حجم بيشتري از سلولهاي خاكستري مغز استفاده كند و با خيال راحت از امنيت آموخته هايش، بر روي علوم و فنون ديگر تمركز بيشتري داشته باشد.

روش ايشان در مطالعه را شايد بتوان بهترين نوع مطالعه دانست كه يادداشت كردن و فيش‌برداري از نكات و بهره هاي علمي و ادبي، مانع از فراموش شدن آنها شود و در مواقع ضرورت به آساني با مراجعه به يادداشتهايش، دريچه اي به آن پتانسيل عظيم از داده‌هاي ذخيره ‌كرده، برايش گشوده مي شد. بدين ترتيب ارتباط طبيعي بين آموخته هاي نوين و ديرين از هم گسيخته نميشد. آسيبي كه به طور مستمر، تاريخ و فرهنگ ايران‌زمين را تهديد كرده است همين گسيختگي و چندپارگي فرهنگي مي باشد. بسياري از حلقه هاي پيوسته فرهنگ ايران گمشده است و هر كس به فراخور فهم خود روايتي مستقل و گاه معكوس از سير تكامل تاريخ و فرهنگ اين ديار دارد. نوشتن، تنها راه مبارزه با اين آلزايمر فرهنگي مي‌باشد. كتابها همچون ايستگاه هايي هستند كه به راحتي مي توان در آنجا درنگي كردو راه و بي‌راه ديروز و امروز را تشخيص داد تا با تكيه بر آن آموخته‌ها به گشودن راه‌هايي نوين انديشيد.

مردي رقاصه اي عرب را به خدمت خواست. او را پرسيد: آيا صنعتي از دستت ساخته است؟ گفت: نه، اما از پايم بلي.

حكيمي گفت: ده چيز را با ده چيز ديگر مياميز: وقار را از سستي، سرعت را از تعجيل، بخشندگيت را از تبذير، ميانه‌روي را از سخت‌گيري، دليري را از آشوب‌طلبي، دورانديشي‌ات را از بزدلي، پاكدامني‌ات را از كبر، فروتني‌ات را از پستي و خواري، اُنس را از شيفتگي، رازپوشي را از فراموش‌كاري.

 

حكيمي گفت: يكي از چيزهائي كه به گوارائي طعام افزايد، هم‌غذائي با محبوب است.

 

مردي افلاطون را پرسيد: چه گوئي در اين كه ازدواج كنم يا نكنم؟ گفت: هر كدام كه كني، پشيماني آرد.

از سخنان حكيمان: شور سخنور به تناسب فهم شنونده است. وسعت خلق و خوي آدمي گنجينه‌ي روي اوست. مهارت آدمي جزء روزي اوست. عارف رومي همين معني را نيك به فارسي سروده است:

اين سخن شير است در پستان جان/ بي كشنده شير كي گردد روان؟

"مبرد" هر گاه ميهمان كسي ميشد، وي را سخن از سخاوت ابراهيم همي گفت و هرگاه كسي به مهماني نزد وي همي‌آمد، از زهد عيسي و قناعت وي بهرش همي‌گفت.

اعرابئي فرزند را دشنام بداد كه:"اي كنيزك‌زاده". فرزند جواب داد: مادرم از تو معذورتر است چه جز به آزاده‌اي رضايت نداد.

حكيمي گفت: جامه اي درپوش كه به خدمتت درآيد نه جامه اي كه تو به خدمتش درآئي.

ارسطو گفت: اندوه مرض روح است، چنان كه بيماري مرض تن است.

نوشروان، بزرگمهر را پرسيد: كدام كس را دوست داري كه خردمند بود؟ گفت: دشمنم را. پرسيد: ز چه رو؟ گفت: از آن رو كه اگر وي خردمند بود، من از او در اَمان و عافيت مانم.

ادهم مضحكه، برده اي سياه بود. والي فرمان داده بود كه مردم براي نمار استسقا بيرون روند و همگي سياه به تن داشته باشند. ادهم عريان به مصلي رفت.

در گردش افلاك چو كردم نظري/ از مردم آدمي نديدم اثري

هر جا كه سري بود فرو رفت به خاك/ هر جا كه خري بود برآورد سري

"ناشناس"

در باب نود و هفت از كتاب ربيع‌الابرار آمده است كه يهودئي از پيامبر پرسشي كرد. وي لختي درنگ كرد و سپس پاسخ بداد. يهودي پرسيد: ز چه رو با دانائي در پاسخ تأمل كردي؟ فرمود: در جهت بزرگداشت دانش.

چشمت به عشوه ره زند، لب خوانده افسون دگر/دل مي‌برند از عاشقان هر يك به قانون دگر

""ناشناس

چه خوش باشد در آغاز جواني/ دو دلبر را به هم سوداي جاني

گه از ابرو عتاب آغاز كردن/ گه از مژگان بيان راز كردن

گهي از دورباش غمزه، راندن/ گهي از گوشه هاي چشم، خواندن

فشرده عشق در دلها قدم سخت/ خرد برده به صحراي عدم رخت

درون جان خيال زلف و بالا/ چو دزد خانگي جاسوس كالا

...مي تلخ است جور گلعذاران/ كه هر چندش خوري باشد گواران

"اميرخسرو دهلوي"

 

 

در ره عشق نشد كس به يقين محرم راز/ هر كسي بر حسب فهم گماني دارد

"حافظ"

نظامي راست:

اگر صد سال ماني ور يكي روز/ ببايد رفت از اين كاخ دل افروز

چه خوش باغي‌است باغ زندگاني/ گر ايمن بودي از باد خزاني

خوش است اين كهنه دير پر فسانه/ اگر مُردن نبودي در ميانه

از آن سرد آمد اين كاخ دلاويز/ كه چون جا گرم كردي گويدت خيز

مردي را كه به زندقه متهم بود به نزد هارون‌الرشيد آوردند. هارون گفت: آن‌ قدر خواهمت زد كه به زندقه اقرار آوري. مرد پاسخ داد: اين خلاف امر خداوند است، چه امر داده است مردمان را زنند تا ايمان آورند و تو خواهي مرا زني تا به كفر اقرار آورم؟! هارون وي را ببخشود.

حكيمان گفته اند:آدمياني كه زود خشنود شوند، زود نيز به خشم آيند، چنان هيمه اي كه زود برافروزد و زود خاموش شود.

نوشروان گفت: بنده ي صالح از فرزند آدمي نيكوتر است. چه بنده هرگز مرگ سرور خويش را به مصلحت خويش نبيند اما فرزند مصلحت خويش را در مرگ پدر بيند.

حكيمي گفت: سكوت زينت عاقلان است و پوشش جاهلان.

عمر بن عبدالعزيز، مردي را كه سخن بسيار و به آواز بلند همي‌گفت، مخاطب كرد و گفت: آهسته بانگ كن. چه اگر بانگ بلند را خيري بود، خر را خير از همه بيش بودي!

مفروش عطر عقل به هندوي زلف يار/ كانجا هزار نافه‌ي مشكين به نيم جو

 

اي دل ار عشرت امروز به فردا فكني/ مايه نقد بقا را كه ضمان خواهد شد؟

"حافظ"

بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود/ اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش

"حافظ"

"مزيد" در اوج تنگدستي سخت بيمار شد. يكي از يارانش به عيادتش آمد و بس تكرار كرد كه بايد پرهيز كند. مزيد گفت: مرا توانائي دسترسي به خواسته هايم نيست تا لازم بود كه پرهيز كنم. كمي بعد كه وي بر مي‌خواست پرسيد: چيزي نمي‌خواهي؟ مزيد گفت: بلي، اين كه ديگر به عيادتم نيائي.

"رياشي" گفت: خواهي كه ترا به زباني رهنمون شوم كه در آستين توست و بستاني كه در دامن تو جا گيرد و لالي كه هر گاه خواهي به تو آموزد و هر گاه به تعب شوي به حال خود گزاردت/ گفتم: بلي آن چيست؟ گفت: كتابت... هان بر آن الزام كن.

از "نقش بديع" غزالي:

خاك دل آن روز كه مي‌بيختند/ شبنمي ازعشق بر او ريختند

دل كه به آن رشحه غم‌اندود شد/ بود كبابي كه نمك‌سود شد

ديده عاشق كه دهد خون ناب/ هست همان خون كه جهد از كباب

به كه نهمشغول دل شوي/ كش ببرد گربه چو غافل شوي

نيست دل آن دل كه در او داغ نيست/ لاله‌ي بي‌داغ در اين باغ نيست

آهن و سنگي كه شراري در اوست/ بهتر از ان دل كه نه ياري در اوست

اي كه به نظاره شدي ديده باز/ سهل مبين در مژه‌هاي دراز

كان مژه در سينه چو كاوش كند/ خون دل از ديده تراوش كند

لاله‌رخان گرچه كه داغ دل‌اند/ روشني چشم و چراغ دل‌اند

مهر جفاكاريشان دلفروز/ ديدن و ناديدنشان سينه‌سوز

عشق بلند آمد و دلبر غيور/ در ادب اويز، رها كن غرور

چرخ درين سلسله پا در گل است/ عقل درين ميكده لايعقل است

جان و جسد خسته‌ي اين مرهم‌اند/ مُلك و مَلِك سوخته‌ي اين غم‌اند

يكي از اشراف عرب را پرسيدند: چگونه بدين سروري و آقائي رسيدي؟ گفت: از آن رو كه هر كه به خصومت با من دست زد، بين خود و او موضعي بهر صلح نهادم.

سه كس ار سه كس هرگز انصاف نبينند: بردبار از احمق، مومن از فاجر و شريف از فرومايه.

لقمان حكيم گفت: سه كس را در سه حالت توان شناخت: دلير زا هنگام جنگ، بردبار را هنگام خشم و برادر را هنگامي كه بدو نياز داري.

يكي از بزرگان گفت: سه چيز را حيله اي نتوان. تهيدستي كه با تنبلي آميخته بود. عداوتي كه با حسادت آميخته بود و بيماري آميخته به پيري.

حكيمي گفت: خردمند در جائي كه يكي از اين پنج چيسز را واجد نبود، نشايد كه سكني گزيند: پادشاهي دورانديش، طبيبي دانا، قاضي عادل، نهري جاري و بازاري استوار.

حكيمي گفت: خردمند بايد از پنج كس برحذر بود: كريمي كه اهانتش كرده باشند، فرومايه اي كه گراميش داشته باشند، خردمندي كه محرومش داشته بود، احمقي كه با وي مزاح كرده بود و فاجري كه با وي معاشرت كرده باشند.

يكي از حكيمان گفت: آباداني دنيا منوط به شش چيز است: اول، زيادتي نكاح و قوه‌ي موجب ان. چه اگر آن انقطاع يابد، تناسل انقطاع يابد. دوم، عشق به اولاد؛ كه اگر نبود موجبات تربيت ايشان زائل شود و در آنصورت فرزندان به هلاكت رسند. سوم، بلندي دامن ارزوها كه اگر نبود، كارها و ساختن ها را يك سو نهند. چهارم، جهل به زمان مرگ و طول عمر كه اگر نبود،دامنه‌ي ارزوها بلند نمي‌شد.پنجم، اختلاف مردمان به ثروت و نياز برخي به ديگران بدان سبب كه اگر همه يكسان بودند، شايد معاششان انتظام نمي يافت. ششم، وجود حكومت(سلطان) كه اگر نبود، برخي مردم ديگران را به هلاكت رسانند.

يكي از حكيمان گفت: شش خصلت را تنها كساني دارايند كه شريفباشند: ثبات هنگام پيش امدن نعمت هاي بزرگ. بردباري هنگام حدوث مصيبت‌هاي عظيم. عنان نفس را هنگام انگيخته شدن شهوات به دست خرد دادن. رازخويش را از دوست و دشمن پوشاندن. برگرسنگي بردباري كردن و سرانجام تحمل همسايه بد را داشتن.

سخن حكيمان: هر كثرتي دشمن طبيعت است. هر شتاباني كامياب نيز اگر بود، سرزنش شود. گنجينه‌ي اسرار هر چند بيشي يابد، تباهي نيز يابد.هر چند نعمت جاهل بيشي شود، زشتي وي افزايد. هر چيزي، چيزي‌است جز دوستي دروغزن كه هيچ چيز نيست.

حكيمي گفت: سفر را هفت عيب است: اين كه آدمي از مألوف خويش دور شود و قرين كسي گردد كه همسان او نيست. نيز مخاطره‌ي اموال و مخالفت عادت آدمي در خوردن و خفتن. نيز سختي سرما و گرما و تحمل مكاري و ملاح و اين كه هر روز براي منزل تازه اي بايد كوشيد.

ابن مقنع را پرسيدند: بلاغت چيست؟ گفت: ايجاز در سخن بي آن كه از بسياريش ناتواني لبود و سخن به درازا كشيد بي آن كه به بيهوده گوئي انجامد. بار ديگر هم او را از بلاغت پرسيدند. گفت: سخن گفتني است كه اگرش جاهل شنود، پندارد شبيه ان را نيكو گويد.

از سخنان بزرگان: آرزوها،رؤياهاي ناخفتگان است. يأس تلخ است. مرگ بر آرزوها همي‌خندد. دست‌خشك‌ترين كسان به مال، دست و دلبازترين كسان به عرض خويش است.

يكي از مشايخ عرب را گذر به قبيله‌اي افتاد. زني خوش قامت را ديد كه روبنده اي زيبا بر خود داشت. پير گفت در دلم جاي گرفت و پرسيدش: اي فلان گر تو را شوئي است، خداوندت بر او بركت دهد. گفت: ترا خيال خواستگاري است؟ گفتم: بلي. گفت: پاره اي از موي سرم سپيد گشته است، آن را پذيري؟ پير گفت: اين را كه شنيدم، عنان برگرداندم تا بازگردم. زن گفت: درنگ كن تا ترا چيزي بگويم. گفتم: برگوي. گفت: من هنوز بيست ساله نگشته‌ام. آنچه ترا گفتم از آن بود تا داني كه آنچه تو در من ناخوش مي داري، من نيز در تو ناخوش مي دارم. و سپس بازگشت.

از سخنان افلاطون: زماني كه دشمن تو در اختيارت قرار گرفت، ديگر از جمله‌ي دشمنانت خارج گشته و جزء اطرافيانت در آمده است.

حكيمي گفت: با كسي كه امور را تجربت كرده است، مشاوره كن. آن راي كه بهر او گران تمام گشته، رايگان در اختيارت نهد.

ارسطو را پرسيدند: كدام چيز را آدمي شايد كه ذخيره كند؟ گفت: آن چيز كه اگر كشتيش غرق شود، با آن در دريا شناگري كند.

حكيمي را پرسيدند: دوست چيست؟ گفت: يكي از نامهاي عنقاست و اسمي بي‌معني بر حيواني ناموجود است.

ابواعينا را هنگامي كه از پيري فرتوت گشته بود، پرسيدند: چگونه‌اي؟ گفت: با بيمارئي همراهم كه مردمانش تمني كنند، يعني پيري!

در كتاب جواهر، ابو عبيده گفت: از هر كس كه خواهي مستغني شو، همتايش گردي. به هر كه خواهي نيازمند گرد، اسيرش شوي.

حكيمي را پرسيدند: آن چيست كه اگر تكرار شود نيز، ملولي نيارد؟ گفت: هشت چيز است: نان گندم، گوشت گوسفند، آب خنك، جامه نرم، رختخواب ملايم، بوي خوش، ديدن محبوب و سخن با ياران راستگو.

از سخنان حكيمان: دانش، اهل خود را فرا برد اگر اهل دانش فرابرندش. بخل ورزيدن نسبت به علم در قبال نااهل، ايفاي حق علم است. خط نيكو، به حقيقت وضوح مي بخشد. قلم درختي است كه ثمرش معاني است. انديشه دريائي است كه مرواريدش حكمت است. قلم زبان دست است و خودبيني آفت مغز. نادان دشمن خويش است چگونه تواند كه دوست ديگري بود؟!

حكيمي گفت: دو كس در عذاب همسان‌اند: توانگري كه دنيا را به دست آورده و به آن مشغول و به سبب آن پريشان‌خاطر و مغموم است. و ديگر تهيدستي كه دنيا از او ببريده و وي بر آن حسرت خورد و بدان راه نبرد. آغاز خشم جنون است و پايانش پشيماني. خطا در سخن چون آبله در روي بود.

مردي حكيمي را گفت: فلان درباره تو چنين و چنان گفت. حكيم گفت: آنچه‌را او از گفتن نزد من شرمسار بود، تو نزد من بگفتي.

بزرگي گفت: زماني كه سودا با دل شود، اعضا آرام گيرد. منظور آن است كه اعضا از اعمال و وظايف بدني ارام گيرد و نه تنها آنها را ثقيل نداند و بدان راغب بود بل از انها لذت برد.

 

از سخنان سقراط: آن كس كه بر رنج علم آموزي بردباري نكند، بر بدبختي ناداني، ناگزير از صبر است.

سخن بزرگان: كسي كه از بالادست تر خويش ترسد، فرودستان از او ترسند.

تا در اين گله گوسفندي هست/ ننشيند فلك ز قصابي

يكي از انبياء از خداوند طلب كرد كه زبان مردم را از او بازدارد. وي را وحي آمد كه اين خصلت بهر خويش ننهاده‌ام، چگونه بهر تو نهم؟!

نوشروان را پرسيدند: بزرگترين مصيبت چيست؟ گفت: آن كه كاري نيك تواني كرد و آن را به جا نياري تا فرصتش از دست رود.

عارفي بر گروهي بگذشت. وي را گفتند: اينان زاهدان اند. عارف گفت: دنيا خود چه ارزد تا كسي كه از آن پرهيزد درخور سپاس بود؟!

حكيمي را گفتند: آن را كه به مردمان شهر گفتي نپذيرفتند! گفت: پذيرش سخنم را الزامي نيست. آنچه بدان ملزمم، درستي سخن من است.

از سخن يكي از حكيمان: نفس خبيث حرام داند كه پيش از خروج از دنيا به آن كس كه به وي نيكي كرده است، بدي نكند!

عبدالواحد گفت: راهبي را ديدم و گفتمش: تنهائي را خوش داري؟ گفت: اي فلان، اگر لذت تنهائي چشيده بودي، از جان خويش نيز به وحشت اندر بودي. گفتمش: كمترين چيزي كه در تنهائي يافتي چيست؟ گفت: رامش از مدارا با مردمان و سلامت از شر ايشان.

از سخنان بقراط واضع علم طب: امنيت با تهيدستي بهتر از توانگري با ترس است.

روزي وي نزد بيماري شد و وي را گفت: من و تو و بيماري سه تن هستيم. اگر تو مرا در مقابل آن با پذيرش آنچه گويم ياري كني، ما دو تن شويم و بيماري تنها ماند و هرگاه دو تن عليه يكي دست به دست هم دهند، بر وي پيروز شوند.

نيز مي‌گفت: هر بيماري با داروهاي سرزمين خويش مداوا شود، چه طبع وي با غذا و هواي وي آشناتر است.

در مكتب عشق فضل و دانش، رندي است/ دانشمندي مايه ناخورسندي است

يك خنده ز روي عجز بر خاك نياز/ بهتر ز هزار گونه دانشمندي است

"ناشناس"

سقراط شاگرد فيثاغورث حكيم گفت: زماني كه حكمت روي آرد،شهوات به خدمت خردها برخيزد. اما زماني كه حكمت پشت كند، خردها در خدمت شهواتبرخيزد.

نيز گفت: فرزندانتان را به پيروي از خويشتن ناگزير مسازيد، چه ايشان بهر زماني جز زمان شما خلق گشته‌اند.

من از دو روزه‌ي حيات امدم به جان اي خضز/ چه ميكني تو ز عمري كه جاودان داري؟

"خان ميرزا"

ابروي تو ماه عالم‌آراي همه/ وصل تو شب و روز تمناي همه

گر با دگران به ز مني واي به من/ ور با همه كس همچو مني واي همه

"ابوالسعيد ابوالخير"

عارفي گفت: سه چيز دل را سختي دهد: خنديدن بدون شگفتي، خوردن بدون گرسنگي، و سخن گفتن بدون نياز.

حكيمان در كتب طبيشان ذكر كرده‌اند كه عشق نوعي ماليخوليا و جنون و از بيماري‌هاي سوداوي است. اما در كتب الهي بنوشته‌اند كه عشق از بزرگترين كمالات و تمام‌ترين سعادات است. وبسا كه بين اين دو گفتار، خلافي گمان رود. اما اين چنين گماني واهي است، چه آنچه مذموم است عشق جسماني، حيواني و شهواني است و انچه ممدوح است عشق روحانيف انساني و نفساني است. عشق نوع اول به وصال زوال يابد و فنا پذيرد ولي عشق دوم به هر حال تا جاودان بماند.

يكي از شاگردان سقراط وي را پرسيد: ز چه رو هرگزت اندوهگين نديده ام؟ گفت: از ان رو كه چيزي را مالك نيستم كه عدمش اندوهگينم كند.

حكيمي گفتك خدوند تعالي فرشتگان را از خرد نيالوده به شهوت خلق فرمود و حيوانات را از شهوت نياميخته باخرد. اما ادمي را از عقل و شهوت اميخته خلق ساخت. از اين رو هر ان كس كه خردشبر شهوت پيروزي يابد، از فرشتگان نيك‌تر بود و كسي كه شهوتش بر عقل چربد، از بهترين حيوانات بود.

بارها با خود اين قرار كنم/ كه روم ترك عشق يار كنم

باز اتنديشه مي‌كنم كه اگر/ نكنم عاشقي چكار كنم؟

"ناصر خسرو"

حكيماني كه ديدگاه‌هايشان در جهان چون قانون بوده و غالب دانش‌ها به دست ايشان نشر يافته و خود ستون هاي حكمت به شمار ايند،يازده تن اند: افلاطون در الهيات، ابرخس و بطلميوس در رصد ستارگان و هيأت و هندسه، بقراط و جالينوس در طب، ارشميدس و اقليدس و ابلينوس در فنون رياضي، ارسطو در طبيعي و منطق، سقراط و فيثاغورث در اخلاق.

 

كريم ان است كه نيكي سخن را نيز شكر گزارد و حق يك لحظه آشنائي را نيز داند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 22:28  توسط کاوه  | 

شهر شعر

ادبي ـ شعرگونه(۵)

۱.

 

نفس به باد مي‌‌دهم

قاصد رازدار بوسه هاي دور و دير اين ولايت

 همسفر گرده‌ي گلهاي اين منظومه از كهكشان سرمست

واژه هاي آواره‌ام شعر مي‌شوند

در شهري كه مكث مي كند

 هنگامه‌اي كه تو 

دواي ديدگان مي‌شوي

دستهاي بي‌قرارم رها مي‌شوند از بند جيب‌

در پي آن نمي‌دانم ساز جادو

پاهايم شناسنامه‌ي شهر را فراموش مي‌كنند

و زمين با ريتم پايكوبي من

قلب زمان را از نو كوك مي‌كند

 

  .۲

روزي خواهد رسيد كه اين نفس، بند مي‌آيد و ديگر بالا نمي‌آيد

 روزي پيش از آن، ديگر آب هم از گلو پائين نخواهد رفت

چشم هاي حريص ديدن هم بي‌سو مي شوند

پاهاي خسته بازنشسته خواهند شد در حسرت راههاي ناپيموده

دست‌ها هم ديگر به جائي بند نخواهند شد

ولي نميدانم از چه

و به كدام دليل بي‌روزن

به تپش اين دل بي در كجا

تا دم آخر اميدوارم

........................................

"شعر دوم را به ياد پدربزرگم سرودم"

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 0:56  توسط کاوه  | 

خشت و آینه

فیلم نوشت (۲۱)

فيلم خشت و آينه اثري هنري است از اين حيث كه فيلمنامه‌اي با جزئيات فراوان دارد كه در ساختاري مؤلفانه جاي گرفته‌اند. شخصيت‌هاي داستاني فيلم كاملا رئال(واقعي و ملموس) هستند و مابه‌ازاي اجتماعي دارند كه اين به خودي خود برتري ويژه‌اي محسوب نمي شود بلكه فراروي و دگرديسي شخصيتها در خلال موقعيت‌ها و ديالوگ‌هاي جاافتاده و به موقع، و عريان شدن دروني‌ترين افكار و رؤياهاي كاركترها و تلاش عبث ايشان براي گريز يا مداواي زخم‌هاي زندگي، دست كم به بلوغي بنيادين و شعوري انتقادي و نوعي به خودآمدن منجر مي‌شود. تحرك مناسب بازيگران و تكنيك فيلمبرداري سيال متناسب با فضاي داستان و حتي متناسب با شخصيت كاراكترها و همچنين انتخاب لوكيشين‌هاي واقعي، چفت و بست يا تار و پود فيلم را به گونه‌اي انديشيده به هم بافته است كه روايت فيلم در هر پرده‌اش گيرايي و كشش حيرت انگيزي پيدا كرده است

كارگردان و نويسنده اين اثر، با عريان كردن پارادوكس‌ها و تضادهاي اجتماعي و نمايان كردن بي منطقي و بي نظمي و نزاع نهفته در دل رفتارها و كنش‌هاي اجتماعي، فرهنگ و عادت‌هاي مردمان هم‌دوره خويش را به چالش مي‌گيرد تا در مقابل چهره هائي كه هر روز به خشت تبديل مي‌شوند آينه‌اي بگذارد و به شكلي نمادين و شاعرانه سرانجام آينه وجود آدمي را نشان دهد. مي‌توان اين طور هم تصور كرد كه خشت و آينه نمادي از مرد و زن است يا مرگ و زندگي است( تجانس واژه هاي مرد و زن با مرگ و زندگي هم جاي بحث باقي مي‌گذارد)، فاصله بين اين نمادها بسيار نازك است و تشخيص اينان در اين دوره تاريخي بسيار مشكل شده است و به زعم نگارنده به سوءتفاهمي بزرگ در جوامع مدرن يا در حال توسعه انجاميده است چونانكه در تشخيص خشت و آينه وجود خويش، گاه مرگ را زندگي مي‌انگارند و گاه زندگي را مردني با اعمال شاقه

 

نكته ويژه اي كه براي نگارنده اين متن جالب بود اينكه ادبيات داستاني اين فيلم به ويژه كاراكتر زن آن، بسيار شبيه به عواطف و سروده هاي فروغ فرخزاد شاعر هم‌دوره و دوست كارگردان اين اثر مي‌نمود. ابراهيم گلستان با چيرگي بر ادبيات زمانه خويش و فضاي روشنفكري آن دوره، سخن و نقد خويش را در قالب شخصيت‌هاي داستاني خود بيان مي‌كند و حضور او در روايت فيلم كاملا ملموس است به گونه‌اي كه مانند اثر انگشت او قابل تشخيص است. تأثير شگرف اين كارگردان بر فروغ غير قابل انكار مي نمايد. تشابهي از نوع رابطه شمس و مولانا در ادبيات كهنسال. اين تأثير در كشش فروغ به فيلمسازي هم كه ديگر بر همه عيان است. اين تأثيرپذيري چيز جديدي نيست و در هر رابطه انساني روي مي‌دهد، فقط اين موضوع در تاريخ شعر معاصر بايد ذكر شود كه سرچشمه و آبشخور تحولات ادبي فروغ فرخزاد از كجا بوده است. ناگفته نماند كه ابراهيم گلستان نيز با مطالعه آثار غربي و مسافرت به ينگه دنيا، صاحب اين كوله بار شد و با عقلانيت انتقادي خود توانست به چنين جايگاهي برسد. غرض از اين درازگويي آنكه ادبيات به اصلاح مدرن ايران‌زمين، محصولي وارداتي است و متكي بر ترجمه از آثار غربي. مدرنيسمي در عرصه عيني، مونتاژ شده و در عرصه ذهني و فرهنگي، ترجمه شده. تجربه مدرنيته در اين سرزمين، دستوري و از بالا بوده( مگر در استثناهاي كه به صورت هوشمندانه يا تفنني بوده است) و از ايران كشوري بي‌يال و دم و اشكم بر جاي گذاشته است. استبداد و بي‌خردي حاكمان و شوره‌زار فرهنگ عوام باعث شده است كه مدرنيزاسيون، كريه‌ترين چهره خود را در اين كشور با سابقه تمدن ديرينه بنماياند و تلاش مذبوحانه! آزاديخواهان هيچ وقت به ثمر ننشيند

 

يكي از شاخص‌هاي اساسي اين فيلم آن بود كه كارگردان به دروني ترين عواصف كاراكترها نقب مي‌زد و ايشان را در برابر تضادها و فشارهاي جامعه به سركشي وامي دارد و پرسشي اساسي را در ذهن مخاطب ايجاد مي كند كه براي خلاصي از وضع موجود "چه بايد كرد؟"

كودك فيلم كه نمادي از كودكان ديروز و امروز است كه قرار بود خشت بر خشت بنهند و زنگار از آينه بگيرند، همه سر راهي شده اند. نه راه پس مانده است و نه راه پيش پا معلوم. و زندگي در برزخي از اشياء و آدم‌نمايان همچنان ادامه دارد....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 13:35  توسط کاوه  | 

فرازهایی از رمان "وجدان بیدار" اثر اشتفان تسوایگ و ترجمه سیروس آرین پور

 

آدمكشي، هرگزا، دفاع كردن از مكتبي نيست، آدم‌كشتن است و بس." چه رساست اين سخن، در راستي و روشني، ناميراست اين سخن و انساني‌ترين كلام‌هاست اين سخن. با اين يك جمله كه گويي از پولاد سخت ساخته شده سباستين كاستليو تا ابدِ روزگار حكم همه پيگردهاي عقيدتي و جهان‌نگرانه را بر زبان رانده است. هر دستاويزي كه پيش آورده شود و هر بهانه‌اي كه تراشيده شود، خواه منطقي و اخلاقي، خواه ملّي و ديني، تا نابود كردن انساني را پذيرفتني بنماياند نمي‌تواند اويي را تبرئي كند كه به آن دست يازيده، يا آن را فرمان رانده است. هماره كسي هست كه گناه خوني را كه بر زمين ريخته شده بر گردن دارد وهيچ آدمكشي را با نام يك جهان‌نگري و از راه آن نمي‌توان توجيه كرد، هرگز.

 

داستايوفسكي "در سر بازجو" با منطق بي رحمانه‌اي نشان مي‌دهد كه بيشتر آدميان از آزادي خود درهراسند و در عمل در زير بار مشكلات زندگي و به جهت پيچيدگي و مسئوليت سنگين آن، خواهان جهاني "خودگرد"ند كه نظمي هميشگي و براي همگان معتبر و بي چون و چرا بر آن حاكم باشد، تا آنان از درد انديشيدن رهانيده شوند. اين اشتياق مسيحائي به مشكل‌زدائي از زندگاني، مايه‌اي ست كه راه را بر همه‌ي پيام‌آوران اجتماعي و ديني هموار مي‌سازد.

 

آنچه را تا به ديروز برترين لذتهاشان بود، يعني آزاديشان را از بن جان نثار پاي وي مي‌كنند تا بي كمترين مقاومتي ايشان را به هر طرف كه خاطرخواه اوست بكشاند و اين سخن حكمت‌آميز باستاني(آسودگي در بندگي) ديگر و ديگربار مصداق مي‌يابد كه ملتها در نشئه‌ي همدلي جمعي، خودخواسته و داوطلبانه طوق بندگي را بر گردن مي‌افكنند و بر دستهاي جلادي كه خون آنان را مي‌ريزد بوسه مي‌زنند.

 

 

آن كس كه مي‌فهمد هماني نيست كه دست به عمل مي زند و برعكس.

 

 

عدالت در حوصله تاريخ نمي‌گنجد. تاريخ گاهشمار خونسرد پيروزي‌هاست و بيگانه با ارزش‌گذاري‌هاي اخلاقي. او تنهابه ظفرمندان مي‌نگرد و به شكست‌ديدگان عنايتي نمي‌دارد، بي هيچ پروا گروه گروه، اين سربازان بي‌نام و نشان را به مغاك فراموشي درمي افكند. بي هيچ پاس و سپاسي.

 

گروه اندك‌شمار اما كارساز و دلير كه از هيچ گونه وحشت‌آفريني پا پس نمي‌كشند، انبوه بي‌شمار امّا كم‌كار و هراسان را از ميدان به در مي‌كند.

 

كجا در تاريخ بوده كه آنچه خردپذير است، عمل‌پذير نيز باشد؟

 

همواره قدرتي زور‌وَرز و جزم‌انديش كه از درون جنبشي آزاديخواهانه سر برمي‌آورد، بر آرمان آزادي سخت‌گيرتر است تا يك قدرت موروثي. هميشه آناني كه فرمانروائي‌شان را وامدار يك انقلابند در برابر نوجويي، بي‌گذشت‌ترينانند و بي‌تحمل‌ترين‌ها.

 

آنچه اين مراقبتِ خودبه‌خودِ تحمل‌ناپذير را تحمل‌ناپذيرتر مي‌سازد اين است كه هر يك از مأموران و مزدوران، بزودي داوطلبان غير رسمي بي‌شماري را در كنار خود به كار مي‌گيرند. زيرا، هر جا كه حكومت شهروندانش را در ترور و وحشت نگاه بدارد،خبرچيني داوطلبانه به زشتي دامن مي‌گستراند. هر جا كه شكستن حرمت ديگران اصل مجاز و پسنديده به شمار رود انسانهايي كه در شرايط ديگر راست‌كردار مي‌بودند از ترس، خود به حرمت‌شكنان تبديل مي‌شوند. هر شهروندي، براي آنكه اين بد‌گماني را از خود دور كند كه شئون و حيثيات الهي را زير پا مي‌گذارد و لكّه‌دار مي‌كند، به مراقبت از همشهريان مي‌پردازد. وحشت و ترس خود از همه خبرچينان پيشي مي‌گيرد و پس از چند سال مجمع عالي روحاني ديگر نيازي به ادامه‌ي مراقبت‌ها ندارد؛ زيرا همه ي شهروندان داوطلبانه به صف مراقبت‌كنندگان پيوسته‌اند. شب و روز سيلابه ي سياه حرمت شكني مي‌خروشد و چرخ باورپُرسي مذهبي را پيوسته در گردش نگه مي‌دارد.

 

ترور حكومتي آنگاه كه انديشيده و روشمند و خودكامانه به كار گرفته مي شود، اراده ي فرد را فلج مي‌كند و زندگي جمعي را فرو‌مي‌پاشاند و از هم مي‌گسلد. مانند خوره به روح آدميان چنگ مي‌افكند و ديري نمي پايد كه جُبن همگاني نيز به ياري برمي‌خيزد- و اين آخرين رمز و راز كار است - و از آنجا كه هر كس خود را مظنون مي‌انگارد، در ديگري نيز به چشم بد‌گماني نگريستن مي گيرد و همگان آسيمه و هراسيده حتي از فرمان‌ها و ممنوعيت‌هاي فرمانگزاران خودكامه ي خويش نيز پيشي مي‌جويند.

 

تن آدميزاده نيز چون جان او نيازمند و خواهان واشكفتن است و دريغ از او را سخت تاوان مي‌بايد داد. هر اندام از پيكره‌اي زنده به طور غريزي طلب مي‌كند كه در نقش طبيعيش به تمامي به كار گرفته شود.گاه اين طلب هست كه خون در تن آدمي پرجوش‌تر بگردد، قلب آدمي گرم‌تر بكوبد، ريه‌ها دم جانفزاتر بزند، ماهيچه‌ها آرامي بگيرند و قرار از دست برود.

 

اندامها بر كسي كه آگاهانه چنين خواهشهاي حياتي را ناديده مي‌گيرد و در برابرشان ايستادگي مي‌كند سرانجام خواهند شوريد. انتقامي كه بدن "كالوَن" از صاحب سختگير خويش مي‌ستاند هولناك است تا حضورشان را به وي كه زاهدانه ناديده‌شان مي‌گيرد يادآور شوند. يك بار، سردرد‌هاي ميگرني است كه از پا مي‌اندازدش و بار ديگر درد معده، سر درد، بواسير، روده درد، سرماخوردگي، عصب درد، خونريزي سختِ دماغ و دهان، سنگ كيسه‌ي صفرا و زخم‌هاي چركين. يك بار تب بالاست و يك بار لرز و سرما، يك بار درد مفاصل است و بار ديگر دردهاي مثانه.

 

از نظر زماني، سود خودكامگان و ماندگاري فرمانروائيشان در اين نهفته است كه مدتها پس از آنكه به شمار، در اقليت قرار مي‌گيرند، هنوز با اراده‌اي نظامي‌وار و يكپارچه پا به ميدان مي‌نهند در حاليكه اراده‌هاي مخالف، ناهماهنگ و پراكنده‌اند و انگيزه‌هايشان گوناگون است و هيچ‌گاه و يا بسا ديرهنگام نيروي خود را كارسازانه به هم مي‌پيوندانند. اين هنوز به كاري نمي‌خورد كه بسياري از مردمان در نهانخانه‌ي دلشان خودكامه‌اي را برنتابند، مگر آنگاه كه جملگي به هم و گرد هدفي يگانه برآيند. از اين رو، ميانه‌ي نخستين لرزيدن‌ها تا فروپاشيدن پايگاه قدرتمداري خودكامگان راهي است دشوار و بس دراز.

 

هنگامي كه انديشه‌اي بر آدمي چيرگي مي‌يابد، تا رگ و ريشه‌ي ذهن و حواس او را تسخير مي‌كند و به فرمان مي‌گيرد و درون را به تب و تابي بي‌امان مي‌افكند. يك انديشه‌ي پويا نمي‌تواند در تنگناي وجود ميرنده‌ي تنها يك انسان بزيد تا از بين برود، فضا مي‌خواهد و جهان و آزادي. از اين رو، براي هر انديشمندي هميشه لحظه‌اي فرا مي‌رسد كه شاه‌فكر زندگي‌اش از درون او به بيرون زورآور شود. همچون كودكي از زهدان مادر، خارچه‌اي ازسرانگشت زخمگين، و ميوه‌اي از پوسته‌ي خويش.

 

آنگاه كه شعله‌ها از همه سو به اسمان زبانه مي‌كشد، مرد عذاب‌ديده فريادي چنان هولناك از ژرفناي جگر برمي‌آورد كه نظاره‌گران يك دم بر خود مي‌لرزند و روي برمي گردانند. بزودي آتش و دود پيكر او را كه دردمندانه در خود خم مي شود، فرومي پوشاند، امّا فريادهاي بي‌وقفه‌ي او از سر درد در آتشي كه به آهستگي گوشت تن او را مي سوزاند و فرومي‌بلعد، هر دم جگرسوزتر به گوش مي‌آيد تا سرانجام آخرين فرياد شورانگيز استغاثه‌ي او بر آسمان برمي‌خيزد:" يا مسيح، اي پسر خداوندگار جاويد، بر من رحمت آر." كشاكش خوفناك با مرگ كوته‌زماني ديگر به درازا مي‌كشد. سپس شعله‌ها فرومي‌نشيند و دور مي‌پراكند. بر تيرك سياهگون درتفته‌ي سرخرنگِ زنجيره‌ي آهني، توده ي سوخته ي دورآگيني آويخته است، سياه، معجوني هولناك، بي خرده‌اي نشانه ي انساني در آن. از آنچه روزگاري خلقتي اين‌جهاني بود و شورورزانه روي به ابديت بي پايان داشت، از آن وجود انديشنده، آن ذره‌ي زنده‌ي ذات ايزدي جز توده‌اي بي‌شكل و خوف‌آور هيچ برجاي نمانده است. پسمانده‌اي بويناك و چندش‌آور كه شايد نظر افكندن بر آن مي‌توانست به "كالوَن" براي دمي هم كه باشد درسي دهد عبرت‌آميز، كه چه غير انساني است بر مسند قضاوت و كشتار بي‌رحمانه‌ي برادران ايماني خويش نشستن، به غرور.

 

در كتاب "كافران" كاستليو آمده است:"اينان كه چنين نابود شدند، من نمي‌گويم اگر اسبان، مي‌گويم اگر گوسپندان هم مي‌بودند هر امير و شهزاده‌اي از نابوديشان بر خود گمان زياني بس كلان مي‌برد" و ليكن اينان آدميانند كه نابود مي شوند و از اين روي كسي در انديشه آن نيست كه قربانيان را برشمرد. كاستليو كه قرن آكنده از جنگ و كشتار ما را پيش‌بيني نكرده بود، نااميدانه چنين ناله سر مي دهد" من نمي‌دانم آيا اينهمه خون كه در دوران ما بر زمين ريخته شد هرگز زماني جايي ريخته خواهد شد؟"

 

"كژ انديشيدن و خرافه پرستيدن را مي‌توان به دوران ها نسبت داد، اما روسياهي هر بدكرداري در هر دوره‌ از آن كسي است كه به آن دست مي‌يازد.درست‌ايماني و راست‌كيشي و پاسداشت باورهاي راستين، به ديده‌ي كالون از هر گونه پيوند خوني و خويشاوندي و از همه موازين انساني برتر مي‌آيد. آدمي بايد حتي نزديكترين بستگانش را اگر كه شيطان آنان را به انكار دين راستين الاهي كشانيده باشد نابود سازد. " واين چه خداناشناسي هولناكي است!"

 

* در نظر كاستليو گناه جنون مرگباري كه بر جهان آشفته ما چيرگي يافته از آن تعصب و خشك‌انديشي است، گناهكار ابدي، نابردباري نظريه‌پردازاني است كه هيچ را جز ايده‌هاي خود، دين و آئين خود، و جهان‌نگري خود درست نمي‌انگارند و بر‌نمي‌تابند. كاستليو بر اين خود برترانگاري جنون‌آميز سخت يورش مي‌برد و مي‌نكوهد آن را.

 

* آدميان چندان به اعتقادات خويش- يا بهتر است بگوييم به گمان باطلي كه به درستي اعتقادات خود مي‌ورزند- باور دارند كه كبرفروشانه ديگران را خوار مي‌دارند و به هيچ نمي‌انگارند، و سنگدليها و پيگردها از همين نخوت نابجاي بر مي‌خيزد كه هيچ كس با ديگري كه همرأي و نظر او نيست، سر بردباري ندارد، به رغم اين حقيقت كه امروزه كمابيش به شماره آدميان روي زمين، رأي‌ها گونه گون است و انديشه‌ها رنگارنگ.با اين همه فرقه‌اي پيدا نمي شود كه همه ديگران را محكوم نشمارد و فرمانروائي را تنها از آن خود نخواهد. و از اينجاست همه اين تبعيدها، آوارگيها، به زندان افكندن‌ها، سوزاندن‌ها، حلق‌آويز كردن‌ها، كشتنها و شكنجه‌كردن‌هاي ناجوانمردانه كه هر روزه تنها به اين سبب صورت مي‌پذيرد كه بزرگان و محتشماني را اعتقاداتي چند به دل خوش نمي‌نشيند و حتي گاه نيز بي دليلي و سببي.

 

 

حقيقت خودگستر است، و اما تحميل ناشدني. با پرخاش و عربده‌جويي هيچ آموزه‌اي راستين‌تر و هيچ حقيقتي حقيقت‌تر نمي‌شود و به گونه‌اي ساختگي به زور تبليغ خشونت‌بار نمي تواند از چارچوب ويژه ذاتيش فراتر برده شود و نيز هيچ جهان‌نگري و آموزه‌اي نمي‌تواند با پيگرد انسان‌هايي كه از سر باور ژرف به ستيز با آن برخاسته‌اند بر بهره خود از حقيقت بيفزايد. باورها، تجربه ها و حادثات دروني فرديند، و تنها كارپذيرِ آن كس‌اند كه از آنِ اويند و نمي‌توانشان از برون به نظم كشيد و در فرمان آورد، و اگر حقيقتي هزاران بار نيز تشبّث به نام خدا بجويد و خود را مقدس بخواند، هرگز اين حق را نمي‌يابد كه بر تقدس جان آدمي كه پرداخته دست آفريدگار جهان است دست بدرازدو نابود كند آن را.

كاستليو بر سر ان بزهكار فرياد مي‌زند: "نمي‌بيني كارهاي تو و كتاب تو ما را به كجا مي‌كشاند؟ بسيارند آناني كه دعوي دفاع از حيثيات الهي دارند و اكنون چون بخواهند دست به كشتار مردم بيازند گواهي ترا پشتوانه بزهكاريشان خواهند كرد و گام بر جاي پاي شومناك تو خواهند نهاد و دست به خون بي‌گناهان خواهند آلود. همانند تو، همه ديگراني را كه انديشه‌اي ديگر مي‌ورزند خواهند كشت."

"اين آموزه و يا آن ديگري به خودي خود نادرست نيست، نادرست و تبهكارانه همواره آن تلاشي است كه مي شود تا انساني را به زور به باور وابدارند كه در دل به آن اعتقاد نمي‌ورزد. تيره‌روزي در جهان ما از قهرورزيدن بر وجدان‌ها برمي‌خيزد، از سعي پيگير و پيوسته خونبارِ متعصبانِ كوته‌مغز به تجاوز به وجدان آدميان."

آنها كه تنها خواستشان افزودن هر چه بيشتر بر شماره هواخواهان خويشتن است و از اين رو مردم را به هواخواهي از خود مجبور مي‌كنند، به ديوانه‌اي مي مانند كه خمره‌اي دارد كه كَمَكي شراب در آن است و براي انكه بر شراب درون خمره بيفزايد، آن را از آب پر مي‌كند. اما او با اين كار به هيچ روي بر شرابي كه دارد نمي‌افزايد بلكه آن خُردك شرابي خوبي را هم كه در خمره دارد، خراب مي‌كند. شما هرگز نمي‌توانيد ادعا كنيد، كساني كه مجبورشان كرده‌ايد باورداشتي را به زور بپذيرند براستي و از بن دل نيز به ان ايمان مي‌ورزند. اگر به اينان آزادي داده مي‌شد، مي‌گفتند از ژرفناي جان معتقدند شما خودكامگاني بيدادگر بيش نيستيد و آنچه به زور بر ايشان تحميل كرده‌ايد، به هيچ نمي‌ارزد. شراب بد از اينكه مردمان را به نوشيدن آن وادار كنند خوب نمي‌شود."

استبدادپيشگان همين كه تنش‌هاي گريزناپذير آغاز كارشان را پشت سر مي‌نهند عموما مي‌توانند روي دوره‌اي از استقرار و استواري خود حساب كنند، درست همانند ساز و كار اندام انساني كه پس از مدتي ناآرامي آغازين، سرانجام خود را باوضعيت تازه آب و هوا و با شرايط دگرگون شده‌ي زيستي هماهنگ مي‌كند، ملتها نيز به گونه‌اي شگفتي‌آور و خيلي زود به شكل‌هاي تازه‌ي حكمراني خو مي‌گيرند. چندان نمي پايد كه نسل قديم كه تلخكامانه امروزِ قهرآميز خود را با ديروز دوست‌داشتني‌تر مي‌سنجد، رو به انهدام و مرگ مي نهد و در پي آن در فضاي جديد، نسل جواني رشد مي‌يابد، كه از سرِ بي‌خبري، آرمان‌هاي تازه را بديهي مي‌انگارد و به عنوان يگانه ايده‌آل ممكن و موجود پذيرا مي‌شود.

كمابيش هيچ گاه نبوده است كه آموزه‌هاي يك مكتب از پس گذشت يك سده هماني بماند كه آموزگار آن در آغاز طلب مي‌كرده، خطاي بزرگي است اگر آنچه" كالون" خود مي‌طلبيد با انچه در پي دگرگوني‌هاي تاريخيش" مكتب او" ناميده مي شود هم‌سان انگاشته شود.

اما تاريخ جذر و مدي است جاودانه، فراز و نشيبي است ابدي، هيچ حقي نيست كه يك بار براي هميشه به دست آيد و هيچ آزاديي نيست كه چون يك بار با مبارزه به چنگ آمد، براي ابد از يورش قهر دمبدم نوشونده در آمان بماند. به دستاوردهاي پيشرفت بشري،حتي بديهي‌ترينشان پيوسته از نو يورش برده مي‌شود.

با هر انساني كه زاييده مي‌شود وجداني نو پا به عرصه‌ي زندگي مي گذارد و همواره يكي از اين ميان خواهد بود كه بر تكليف معنوي خويش آگاهي يابد، و براي دفاع از حقوق گرانبهاي انساني و انسانها به ميدان‌گاه اين نبرد ديرينه‌سال پا بگذارد و نبرد كند. همواره كاستليويي خواهد بود كه در برابر كالوَنها قد برافرازد و در برابر زور و خشونت از استقلال و آزادي انديشه‌ي انساني به دفاع برخيزد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 1:7  توسط کاوه  | 

وجدان بیدار و خلاقیت ادبی

ادبی ـ معرفی و نقد کتاب(۴)

كتاب "وجدان بيدار" اثر اشتفان تسوايگ، كتابي رمان‌گونه است كه نويسنده در آن راوي داناي كل است. تسوايك در مقام تحقيق تاريخي برآمده و با حداقل مدارك و اسناد موجود درباره تاريخ اروپاي پنج قرن قبل (به دليل نابود كردن مدارك توسط كليساي آن دوره) و با تكيه بر نيروي خلاق آفرينشگري ادبي، تاريخ آن برهه را در برابر ديدگان خواننده كتاب زنده ميكند. تاريخي نه از جنس تاريخهاي مرسوم كه بي حس و عاطفه اند و مدام در پي ستايش پيروزمندان تاريخ هستند، بلكه تاريخي كه عميقا روحي ادبي و انساني دارد و پرده از بيشرمانه ترين ناروائيها بر مردمان و دگرانديشان برمي‌دارد. تاريخي تحليلي يا به تعبير من ادبياتي تاريخي را به نمايش مي‌گذارد كه در بطن خود، جامعه‌شناسي و روانشناسي قدرتمداران و سياست‌ورزان و دگرانديشان و حتي مردم عادي را در حد كمال عرضه ميكند.ادبياتي كه تئوري‌پردازي‌هاي خشك و بي عاطفه علوم انساني هرگز چنين قدرت نفوذي را درخود سراغ ندارند. تسوايگ هدفي جز به خاطرآوردن رنجهاي بشري براي رسيدن به مدنيت امروز و پيشگيري از فراموشی‌هاي نسل امروز از فراز و فرودهاي تاريخ اجتماعي انسان و ستمي كه بر همنوعان انساني رفته است ندارد. بازتعريف و روشنائي افكندن بر سياهي‌هاي تاريخ، قدرت بازدارندگي اجتماعي از تكرار اين گونه حوادث فاجعه‌بار را براي نسل امروز راحت‌تر ميكند.

اشتفان تسوايگ با تجربه مرارت‌هاي جنگ جهاني اول، خشونت و آوارگيِ تبعيد و درك شرايط زمانه‌ي خويش و ترس از وقوع جنگ جهاني دوم به آفرينش اين اثر ماندگار دست زد. اثري كه به ترويج فرهنگ مدارا ميپردازد و تحمل عقيده مخالف. كتابي كه اگر نسلهاي جوان و سربازان جبهه‌هاي جنگ ميخواندند هرگز تن به نبردي بيهوده با همنوعان خويش نميدادند و بازيچه دست زورمداران نميشدند.عملا كتاب تسوايگ و نوشته‌هائي از اين دست ناخوانده مي‌مانند و جنگ جهاني دوم به وقوع مي‌پيوندد و او كه پيش از شروع جنگ و با پيشبيني آن، به تبعيدي خودخواسته رفته بود با ديدن و شنيدن آن فاجعه‌هاي هولناك، دچار نااميدي و افسردگي مي شود و روح نازكش تاب نمي‌آورد و به همراه همسرش به زندگي خويش پايان مي‌دهند.تنها نقطه ضعف نويسنده كتاب را در خوشبيني ايشان در دوره مدرن يافتم كه به گونه‌اي حس ميكرد كه ديگر آن اتفاقات هولناك قابل تكرار نيست و عملا خود قرباني همين جنايتهاي هولناك به ويژه جنگ جهاني دوم شد. در فصل نهم كتاب هم احساس ميشد كه پديده يكسان سازي توده هاي مردم شهر ژنو را واجد موفقيت‌ها و پيشرفتهاي صنعتي و علمي مي‌داند كه به نظر من اين اتفاقات در گذار از دوره استبداد كالوَن صورت ميگيرد. گمان بر لغزشي در محاسبه تاريخ آن پيشرفت‌ها ميرود.

داستان كتاب درباره ي دوره‌اي است كه به دوره اصلاح ديني مشهور است. از دل مسيحيت كاتوليك، گروهي از علما و كشيشان، مذهبي نوبنياد به نام پروتستان تأسيس كردند و به مقاومت در برابر سخت‌كيشي كاتوليك‌ها برخاستند. اين گروه نوآئين پس تحمل سالها آزار و شكنجه و تبعيد، در شهر ژنو براي خويش پايگاهي مذهبي درست كردند كه پس ازچندي به صورت پايتخت اين مذهب جديد درآمد. ژان كالوَن، حقوقدان جوان و عالم ديني در اين شهر به رهبري آئين جديد منصوب شد و به فاصله كمي، قدرت را قبضه كرد و عملا حاكم شهر شد. اين شخص هر آنچه را كه از دين ميفهميد به عنوان كلام حقيقي خدا و به صورت قانون رسمي در شهر ترويج و اجرا مي‌كرد و هرگونه نافرماني از اين قوانين جديد را در حكم مبارزه با مسيح و خدا قلمداد مي‌كرد و حكم به تكفير مي‌داد. همان بلائي را كه كاتوليك‌ها بر سر او و همكيشان او آورده بودند، اين بار در تسلسلي تاريخي، هم او بر سر دگرانديشان و هركسي كه فكري نو و خلاق داشت مي‌آورد. تشكيلاتي بسيار پولادين بوجود آورده بود كه نه تنها هرگونه تصميم گيري در دانشگاه، مدرسه، مراكز فرهنگي و هنري، بلكه در جزئي‌ترين و شخصي‌ترين امور فردي هم دخالت ميكرد. آمار تمام كساني را كه در مراسم مذهبي او شركت نميكردند داشت.هنرهائي مانند تئاتر و موسيقي هنرهاي شيطان معرفي مي شدند وساير هنرها مثل نقاشي و مجسمه‌سازي و معماري فقط در خدمت به منويات شخص كالوَن هنر به حساب مي‌آمدند. تمام بنيادهاي اجتماعي زير نظر يك نفر اجرا ميشدند و تمام مديراني كه منصوب كرده بود قبل از هرگونه تصميم‌گيري، نظر شخص كالوَن را جويا مي‌شدند.

نقطه عطف اين اتفاقات، زماني‌ست كه كالوَن، يكي از اساتيدعلمي شهر به نام ميكائيل سروه را با همان اتهامات كذب ضدمسيح بودن و كافر بودن، زنده‌زنده در ميان كتابها و مقالاتش در ميدان شهر ژنو به آتش كينه مي سوزاند. با نظم و قدرت هولناكي كه او بر جامعه حاكم كرده است، صداي كوچكترين مخالفي در‌نمي‌آيد. آن اتفاق در برابر ديدگان تمام مردم شهر و همه ي علما و اساتيد برگزار شد و كسي دم برنياورد، در حاليكه آنكه در آتش قهر مي‌سوخت كافر نبود و يك روشنفكر بود كه هر دم از خدا و مسيح كمك مي‌خواست كه اجابت نشد و به خاكستر تبديل شد. گروهي بعد از اين حادثه به كشورهاي ديگر گريختند و تعداد اندكي در خفا و درگوشي به مخالفت برخاستند و اكثريت به زندگي معمولي خود بازگشتند. اين اتفاق و پرده‌دري بر چنين جنايتي، نقطه شروع فروريختن ديوار اخلاقيات بود كه در بستر زمان در ميان مردم به رفتاري عادي از سوي حكومتگران تبديل شد و واكنشي برنمي‌انگيخت! اين خفت‌بارترين زندگي يك اجتماع است.

در ميان مردم شهر ژنو يك نفر مهاجر به نام سباستين كاستليو كه به آئين جديد روي آورده بود و پس از كسب علوم مختلف به سمت استادي در كليساي شهر منصوب شده بود، ديگر نميتواند گوهر انساني خود را پنهان دارد و پس از تحمل آن همه تناقض در گفتار و رفتار ژان كالوَن، بر اين جنايت رقت‌انگيز، صحه بگذارد يا از كنار آن به سادگي بگذرد. كتابي در ستيزه با آموزه‌ها و عملكرد علماي دين جديد به نگارش در‌مي‌آورد و جنايت‌ها و بي‌شرمي‌هاي واليان دين جديد را يك به يك به بانگ بلند برمي‌شمارد. ژان كالوَن با تكيه بر دستگاه امنيتي خويش بي‌خبر نمي‌ماند و قبل از توزيع كتاب، همه آنها را گرد آورده و طعمه‌آتش ميكند به غير از اندكي از كتابها كه شخصا براي علما قبلا فرستاده شده بود.هنوز كسي جرأت همراهي و موافقت با كاستليو را ندارد. كالون مدام در پي اسناد و فرصتي است كه كاستليو را همچون سروه به دام افكند و حكم تكفير او را صادر كند و افكار عمومي كليساها را بر وي بشوراند. شوربختانه موفق ميشود مداركي را برعليه كاستليو كه حاكي ار پناه دادن به دگرانديشان و مخالفان دين مسيح است به دست آورد و به دادگاه فراخوانده می شود. کاستلیو که با اراده ای پولادین تر از همیشه خود را برای دفاع از وجدان بیدار و شرافت و اخلاقیات آماده میکند، این بار قلبش با او همراهی نمی کند و.... سال ها بعد از کتاب ها و نوشته هایش گرد گرفته میشود و افکار او سرلوحه ی آزاداندیشان برای ترویج فرهنگ مدارا و تحمل دگراندیشان میشود.

 

غنا و سبك ادبي اين اثر و ترجمه‌ي بسيار روان و اديبانه توسط سيروس آرين پور كه خود مجالي ويژه براي بيان كردن فن دقيق ترجمه ميطلبد، نقطه‌ي تمايز اين اثر از آثار مشابه است. ترجمه كتاب را ميتوان نمونه بسيار خلاقانه در اين عرصه تلقي كرد كه سطح توقع مخاطب را از ترجمه‌هاي ديگر بسيار بالا مي‌برد. اين كتاب براي اولين بار توسط "نشر فرزان روز" به سال 1376 در تهران منتشر شده است و چاپ دوم آن در سال 1383 بوده است. نسخه‌هائي از چاپ 83 هنوز در بازار كتاب مانده است كه اين هم خود گوياي سطح مطالعه و تشخيص كتاب خوب در ايران مي‌باشد! بخش هائي از فصل‌هاي نه گانه اين كتاب وزين را به نظرم نقاط اوج آمد در فضاي مجازي قرار مي‌دهم تا دوستان عزيزم را بي نصيب نگذاشته باشم و متن كتاب ثابت كند كه نيازي به تعریف همچون مني ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 10:29  توسط کاوه  | 

شهر شعر

ادبي - شعرگونه(4)

 

1.

مگر كه در خواب فراموش كنم

تيك تاك زماني كه رنج آدمي را برمي‌شمارد

 

مگر كه در خواب بياسايد 

چشم‌هاي خسته از حضور اين همه ديوار

 

مگر كه در خواب دفن كنم

حسرت يك آب خوش مردمان را

 و رويا ببافم

از بوسه‌اي داغ و بي وعده بر راز زمين

و اميد شفاي آدمي در زايش سپيده‌ي صبح.

 

2.

شب و روز زاده مي شوند در دايره‌اي ابدي

من و تو

تاريك و روشن مي‌شويم به موازات هم

در روزگار تقاطع منحني‌ها و خط‌هاي شكسته

و اميد كه همچنان در قاب اين تابلو

وصل يار را عشق مي‌بازد

 

رگ‌هاي شهر پر و خالي مي شوند

بي هيچ مكثي در زمان به تماشاي باغ

هر شب و هر روز

سهمی واژه‌ها مي‌ميرند

از بس كه بر لبها مي‌ماسند

در اضطراب آمد و شد شهر

و شاعري كه تب زمين

سخت كلافه‌اش كرده است.

 

3.

عبور ماه جان

شراب حضور لطافت

جوشش غزل رها

خنكاي باد شمال

رازداني ترنم برگ‌ها

و تنفس صبح در گرم‌ترين ساعت سال.

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 18:21  توسط کاوه  | 

بازخوانی متون گذشته

برگزیده از کشکول شیخ بهائی(۱۶)

شیخ عارف، عطار:

کشتئی آورد در دریا شکست/ تخته‌ای زان جمله بر بالا نشست

گربه و موشی چو بر آن تخته ماند/ کارشان با یکدگر ناپخته ماند

نه ز گربه، موش را روی گریز/ نه به موش آن گربه را چنگال تیز

هر دوشان از هول دریای عجب/ در تحیر بازمانده خشک لب

در قیامت نیز این غوغا بود/ یعنی آنجا نه تو و نه ما بود

شیخ نظامی:

همه ساله نباشد کامکاری/ گهی باشد عزیزی، گاه خواری

نماند جاودان طالع به یک خوی/ نماند آب دایم در یکی جوی

درین صندل سرای آبنوسی/ گهی ماتم بود گاهی عروسی

به جائی بانگ مطرب می‌کند ساز/ به جائی مویه‌گر بردارد آواز

بسا رخنه که اصل محکمی‌هاست/ بسا انده که در وی خرمی‌هاست

فلک چون کارسازی‌ها نماید/ نخست از پرده بازی‌ها نماید

بسا بندی که قفلش ناپدید است/ چو وابینی نه قفل است آن، کلید است

ناشناس:

دلم ز وصل تسلی نمی‌شود امروز/ اگر غلط نکنم هجر یار نزدیک است

ناشناس:

صیدجوئی به دشت دام نهاد/ آهوی وحشیش به دام افتاد

بست پایش چو بود در دل وی/ که برد زنده تا نواحی حی

نانهاده ز دشت پا بیرون شد/ دچار وی از قضا مجنون

دیده آن پای بسته آهو را/ از دل خسته خاست آه او را

گفتش این صید را چه آزاری/ دست و پا بسته‌اش چرا داری؟

او به صورت مشابه لیلی است/ گر به لیلی ببخشیش اولی

نرگسش را نداده سرمه جلی/ ورنه بودی به عینه او لیلی

گردنش را نسوده عقد گهر/ ورنه لیلی بودی همه یکسر

خواند از شوق یار فرزانه/ صد از اینان فسون و افسانه

دام شد صیدپیشه از افسونش/ داد رشته به دست مجنونش

دست خود طوق گردن او ساخت/ به زبان تفقدش بنواخت

بوسه بر گردن و چشم او داد/ رشته از دست و پای او بگشاد

گفت با او رو فدای لیلی باش/ همچو من در دعای لیلی باش

لاله می‌خور به جای خار و گیاه/ وز خدا سرخ‌روئیش می‌خواه

سبزه می‌خور به گرد چشمه و جوی/ بهر سرسبزیش دعا می‌گوی

تا بود از لیلی ترا بوئی/ کم مباد از وجود تو موئی

شاد زی از عنایت مولی/ در حمای حمایت لیلی

به کتابی در دیدم، که عبد المالک بن مبارک، با جمعی از صوفیان در علفزاری گرد بودند. صوفئی گیاهی برکند. عبالله وی را گفت: تو را پنج چیز حادث شد، اینکه از تسبیح سرورت بازداشتی، و این که دل به اشتغال بدانچه سودت ندهد عادت دادی. نیز راه خویش به کسان نمودی که چون تو کنند. نیز تسبیح گوئی را از تسبیح خداوند بازداشتی و خویشتن را نیز به جهت بردن به روز قیامت ملزم بکردی.

از لیلی و مجنون:

زین ره که گیاش تیغ تیز است/ بگریز که مصلحت گریز است

این دیوکده نه جای نیل است/ برخیز که رهگذار سیل است

چون بارت نیست باج/ نبود بر ویرانه خراج نبود

بشتاب که راحت از جهان رفت/ آهسته مرو که کاروان رفت

آن کس که درین دهش مقام است/ آسوده دلی بر او حرام است

گیتی که سر وفا ندارد/ گوئی که کس آشنا ندارد

چون قامت ما برای غرق است/ کوتاه و دراز را چه فرق است؟

ادیبی گفت: هر کست گوید که مکارئی خوش خلق یا واسطه‌ای بدخلق یا شتربانی جو ندزدد یا خیاطی که پارچه ندزدد یا کوری که سنگین ‌دل نبود یا معلمی که توانا یا کوتاه‌قدی فاقد تکبر یا بلند‌قدی راست‌قامت را دیده است، باورش مکن!

از کتاب خسرو و شیرین نظامی:

فلک جز عشق محرابی ندارد/ جهان بی خاک عشق آبی ندارد

غلام عشق شو کاندیشه این است/ همه صاحبدلان را پیشه این است

جهان عشق است و دیگر زرق‌سازی/ همه بازی است الا عشق‌بازی

کسی کز عشق خالی شد فسرده است/ گرش صد جان بود بی عشق مرده است

مبین در عقل کان سلطان جان است/ قدم در عشق نه کان جان جان است

محقق طوسی در اخلاق ناصری گفت: حکیمان گفته‌اند، عبادت خداوندی سه گونه است؛

یک- آنچه بر بدن آدمی واجب است.

دو- آنچه بر جان آدمی واجب است

سه- آنچه جهت زندگانی مشترک در جامعه واجب آمده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 15:11  توسط کاوه  | 

شهر شعر

ادبی ـ شعرگونه(۳)

۱.

حریر است

تابش حضورت

فراموشم می‌شود

در کدامین فصل سال زندگی میکنم

 

باده است

بادی که بر تو وزید

بی گمان در او دمیدی

که چنین گیسوی زمین را سبکبار مینوازد

 

نبض زمان

شعور زمین

و شعری زلال است

چشمه‌ی عشق در گل آدم.

 

2.

واژه‌هایم جا خوش کرده‌اند

لا به لای ساقه‌ی موهایت

 بجنب تا ترنم آغاز ‌کنند

 

بهشت اینجاست

همینجا پشت پلک‌هایت

 واژه‌هایم آبتنی میکنند

شعر دلیر من زاده می‌شود

و بالاپوشی از بوسه می‌بافد بر قامتت.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 22:19  توسط کاوه  | 

نصف جهان که چه عرض کنم!

ادبی ـ سفرنامه(۱)

نوروز امسال همراه خانواده پدری‌ام سفری به زنجان و از آنجا هم راهی اصفهان شدیم. نمی‌خواهم مطابق سفرنامه‌های مرسوم، از آثار و ابنیه تاریخی این شهرها بنویسم و روده درازی کنم، که دیگران بسیار پیشتر از من چنین نموده‌اند و ای بسا بسیار شیرین هم نوشته‌اند. منظور من از نوشتن این متن، اشاره به این موضوع است که آیا هدف از رفتن به سفر و تحمل مشقات مربوط به ان صرفا دیدن آثار و ابنیه تاریخی نظیر پل‌ها و کاروانسراها و کاخ های مردمان روزگاران گذشته است؟ صورت امروزی شهرها که دیگر هویت خاصی ندارد و همه شبیه هم شده اند! تصویر دیروز و امروز این شهرها را با کیفیت بسیار بهتر و از زاویه‌های دست نیافتنی می‌توان از برنامه‌های صدا و سیما هم دید و هم بسیار آموخت. پس فلسفه ی سفر برای چیست؟ آیا گرفتن عکس یادگاری با آثار باستانی و تاریخی کفایت می‌کند؟

فارغ از سردی و گرمی‌های سفر و زندگی با حداقل امکانات پیشبینی شده و احساس مسئولیت بیشتر همراهان، سفر سرمایه‌ای تجربی و گرانبها به همراه می‌آورد و محک تاب و تحمل و سازگاری انسان با شرایط مختلف و استفاده هوشمندانه از امکانات است. سفری در بیرون اتفاق می‌افتد و سفری در درون. تجربه‌های بیرونی، درونی می شوند و توانائیها و نیروهای پنهان درون هم شکل بیرونی پیدا می‌کنند و انسان مدام در پی تشخیص درستی راه و مسیر انتخاب شده است. بلاخره هدف نهائی سفر چیست؟ آیا خود سفر هدف است؟ یعنی سفر برای زیستنی متفاوت و اندوختن تجربه‌هائی نوین در حین سفر؟ آیا سفر یعنی همه‌اش رفتن و رفتن، یا اینکه مقصدی معین دارد و باید در آنجا نفسی تازه کرد و سفر از گونه‌ای دیگر را آغار کرد؟ سفری در فرهنگ و نشست و برخاست و آداب و غذاها و رؤیاهای مردمان زنده آن دیار و تبادل سرمایه‌های فرهنگی و هوش قومی و یا به تعبیر بهتر" آنچه امروز مردمان آن دیار دارند نه آنچه در گذشته داشته‌اند."

هر دیاری، فقط شهر و روستا و در و دیوار و کوه و دشت و بناهای تاریخی نیست بلکه تشخص و تمدنی دارد که برساخته هوش مردمان آن دیار است که ویژگیهای شخصیتی و اجتماعی و علمی و هنری با شباهت‌ها و تفاوت‌های قابل تأمل با مردمان بلاد دیگر دارند."گاهی یک نفر با یک شهر برابر می‌شود و گاهی یک شهر با یک نفر برابر نمی‌شود" گاهی ممکن است در یک روستا دری از شهری گمشده بر روی تو گشوده شود، شهری از سخاوت و دانش و فرهنگ. و چه بسا شهرهائی که سخاوت و تمدن یک روستا را هم ندارند. آیا در زمینه توریسم و گردشگری به مقوله‌ی فرهنگ و مردم‌شناسی توجه می‌شود؟ یا فقط آبشار و کوه و غار و آثار باستانی مورد توجه است؟ آیا صنعت گردشگری داریم؟ وبا فرض وجود آن، آیا مانند صنعت سینما، صرفا بعد تجارتی و کسب سود در آن اولویت دارد و هدف سرگرم کردن و پرکردن اوقات فراغت مردم است؟ هنوز گردشگری به پدیده‌ای فرهنگی تبدیل نشده و گردشگری فرهنگی تعریف‌نشده مانده است! امری که باعث توازن و اعتدال در سودآوری و کارافرینی از یک سو و از دیگر سو تبادل فرهنگها و ارتقاء دانش و فرهنگ جامعه می‌شود و باید از طرف اهل فن در راهبردها به صورت کیفی سیاستگذاری شود.

در همین اصفهان که تشریف بردم هر چه تلاش کردم فصل‌نامه فرهنگی  و ادبی "زنده‌رود" را که محصول فکر وهوش بهترین فرزندان اصفهانی است را بیابم، کمتر یافتم. باخبر شدم که دو سال است که دیگر منتشر نمی‌شود. اصفهانی که یکی از قطب‌های صنعتی کشور به حساب می‌اید و بنیه اقتصادی خوبی دارد، در زمینه ادب و فرهنگ نشریه ای ندارد! زنده‌رود فرهنگی این شهر قبل از زاینده رود، رو به زوال و نابودی رفته است. انگار اصفهان هرچه داشته در گذشته بوده است و نسل امروز این شهر چیزی برای گفتن و ساختن ندارد! میراث فرهنگی و ادبی به فراموشی سپرده شده و میراث مادی چهره این شهر را سرد و عبوس کرده است. سرمایه در نازلترین سطح آن یعنی فقط سود مادی تعریف شده است و سرمایه های انسانی به محاق و انزوا رفته اند و این خود در بلندمدت به ضد سرمایه تبدیل خواهد شد و میراث این نسل شهر اصفهان برای آیندگان چیزی در حد تهی خواهد بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 22:33  توسط کاوه  | 

آرمانشهر، فرصتها و تهدیدها

ادبیات اجتماعی من(۱۰)

تصور هم نمی شد کرد که با این سرعت شاه‌راههای ارتباطی توسعه پیدا کنند و همنوعان انسان از اقصا نقاط جهان، تمدن و آرمانشهری مجازی را تجربه کنند، که به آسانی بتوان همزمان با تمام همشهریان دنیای مجازی دیوار به دیوار شد و شبکه ای دلخواسته از ارتباطات اجتماعی برقرار کرد. امروزه به یمن فضای سایبر، مرزهای طبیعی بی اثر شده و مرزهای تصنعی سیاسی و فرقه ای در هم شکسته است. این انقلاب ارتباطاتی باعث شده سونامی اطلاعات و انرژی‌های پنهان و معطل مانده در پشت حصارها آزاد شوند و مردم جهان در برابر بارش افکار و سلیقه‌های متنوع فرهنگی و سیاسی قرار گیرند. کتابخانه‌های عظیمی گشوده شده است. فضایی پر از سرگرمی و حتی شیطنت هم فراهم آمده است. طبیعی به نظر می‌رسد مردمانی که آمادگی و آگاهی فکری و آموزشی مناسب با دنیای ازاد را کسب نکرده‌اند در معرض تغییرات و تعارضاتی فرهنگی و سیاسی قرار می‌گیرند که عوارض عینی آن را در رفتارهای سیاسی و اجتماعی مردم می‌توان مشاهده کرد.

پیش از آغاز این دوره، محدودیت‌های حاکم بر جامعه و عدم ارتباط آزاد با دنیای بیرون و رسانه‌های آزاد، باعث عقب‌ماندگی مردم از روند رو به رشد جهانی شده بود. در دوره جدید و با انفجار اطلاعات در فضای سایبر و الکترونیک، شکافی عمده در تطبیق زندگی و فرهنگ مردم با دنیای جدید بوجود آمده است که حاصل آن نوعی گیجی و منگی در بازیابی هویت و موقعیت خویش در جهان وعدم تعامل سازنده با شرایط جدید است. در هر دو دوره‌ی پیشین و پسین، جامعه در نوعی پیله‌ی جاهلیت زندگی می‌کرده و می کند و هوشیاری لازم برای درآمدن از پیله را نداشته و ندارد. انسان امروز باید زبان تمدن نوین و آرمانشهر مجازی را بیاموزد وگرنه همچون بیسوادان گذشته همچون مردمانی کور به آنها نگریسته می شود، مردمانی که در شهرهای جدید گم می شوند!

نظام آموزشی بی روح و نامتناسب با دنیای امروز، مقاومتهای سنتی و عدم تحرک مدیرت هوشمندانه در جهت تربیت شهروندان و جوانانی بالنده و شجاع، هیچ نوع بازدارندگی و قدرت دفاع فرهنگی در برابر نظم غالب جهانی بوجود نیاورده است.فضای گفتگوی فرهنگی و به رسمیت شناختن تفاوتهای فکری و عقیدتی چه با مردم داخل کشور و چه با خارج کشور فراهم نیامده است. عرصه ارتباطات آزاد، موقعیتی ویژه برای احیای هویت ایرانی و عرضه ی توانائیهای فرهنگی و علمی در سطح جهان و اثرگذاری بر نظم جدید جهانی فراهم کرده است که در صورت وجود اراده‌ای ملی میتوان از شعر و شعور ایرانی در اعتدال بخشیدن بر نظم یکطرفه جهانی اثر گذاشت وسهم حقیقی خویش را بازیافت. نبود برنامه جدی در این زمینه باعث بروز تعارضاتی سیاسی و کشمکشهایی پیش بینی نشده در عرصه‌ی ملی خواهد شد. مرزبندیهای نیروهای سیاسی داخلی و خارجی کمرنگ شده است و در صورت نیافتن روشی نرم برای گذار از این تعارضات و تبدیل تهدیدات تاریخی به فرصتهایی برای امروز و اینده‌ی تمام نیروهای داخل و خارج، امکان بروز خشونت‌های اجتماعی تشدید خواهد شد.

در دوره جدید به علت گسترش شهرنشینی و افزایش جمعیت و روند رو به رشد فردگرائی در سطح جهانی، امکان گفتگو و تعاملات سنتی اجتماعی به حداقل رسیده است. در کشورهای جهان سوم ودر نبود آزادی مطبوعات و نهادهای اجتماعی، همیشه اقلیتی با قبضه قدرت و روشهائی عوام‌فریبانه، مانع رشد فرهنگ و شعور اجتماعی اکثریت مردم می شوند. فضای مجازی و سایبر این امکان را در عصر جدید فراهم آورده است تا هر کس فارغ از فشارهای اجتماعی و سیاسی، حرفها و داشته‌های ذهنی خویش را در فضائی به وسعت کره زمین تکثیر و عرضه کند تا اندیشه‌ها و مطالبات برحق انسان بر هم انباشته نشوند و یا در فرایندی فرسایشی به گور نروند! بلکه در شبکه‌ها و گروه‌ها و انجمن‌های مجازی تکثیر شوند تا امید و فرصت برای تغییر وضع موجود به وضع مطلوب زنده باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 22:8  توسط کاوه  | 

بازخوانی متون گذشته

برگزیده از کشکول شیخ بهائی(۱۵)

ابن رومی گوید: دشمنان از دوستان حاصل آیند، از این رو بسیار دوست مگیر!

یکی از بزرگان می‌گفت: خداوندا مرا از دوستان محفوظ بدار. پرسیدندش که سبب چیست؟ گفت: من خویش از دشمن بپایم، اما از دوست پائیدن نتوانم!

اعرابئی، ابن‌عباس را پرسید: به روز رستاخیز چه کس به حساب‌ها رسد؟ گفت: خداوند تعالی. اعرابی گفت: بدین‌گونه، به خدا سوگند که نجات یابیم. پرسیدند: چگونه؟ گفت: از آن رو که بخشنده هرگز در محاسبه دقت نورزد!

عارفی را پرسیدند: فرق میان عشق و هوس چیست؟ گفت: هوس در دل حلول کند اما دل در عشق حلول همی‌کند!

سقراط حکیم را روایت کرده‌اند که کسی پرسیدش: سبب زیادتی سرور تو و اندکی غمانت چیست؟ گفت: از آن است که چیزی گرد نمی‌کنم که از میان رفتنش، دلتنگم کند!

ناشناس:

 آن دوست که عهد دوستداری بشکست          می‌رفت و منش گرفته دامن در دست

 می‌گفت که بعد از این به خوابم بینی            پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست

ابوالسعید ابوالخیر:

 دردا که نرست اندرین باغ             یک لاله که نیست بر دلش داغ

ابن وردی در هزل: خفته بودم، ابلیس حیله‌گرانه به رؤیایم آمد و گفت: نظرت راجع به گیاهی گزیده چیست؟ گفتم نیازیم نیست. گفت: شراب طلائی رنگ را چه میگوئی؟ گفتم نخواهم. گفت: زیباصنمی نیکوروی را؟ گفتم نخواهم. گفت: برخیز، تکه چوبی بیش نیستی!

سعدی راست:

ز خاک آفریدت، چو آتش مباش           حریص و جهانسوز و سرکش مباش

فروتر شود هوشمند گزین                  نهد شاخ پر میوه سر بر زمین

از کتاب خسرو و شیرین نظامی:

چه خوش باغی است باغ زندگانی             گر ایمن بودی از باد خزانی

خوش است این کهنه دیر پر فسانه             اگر مردن نبودی در میانه

از این سرد امد این کاخ دلاویز                     که چون جا گرم کردی گویدت خیز

اگر صد سال مانی ور یکی روز                    بباید رفت از این کاخ دل‌افروز

زن و فرزند و مال و دولت و زور                     همه هستند همره تا لب گور

روند این همرهان غمناک با تو                    نیاید هیچ‌کس در خاک با تو

به مرگ و زندگی در خواب و مستی            توئی با خویشتن هر جا که هستی

چه بخشد مرد را این سفله ایام                 که یک‌یک باز نستاند سرانجام

شنیدستم که افلاطون شب و روز               به گریه داشتی چشم جهانسوز

بپرسیدند از او کاین گریه از چیست؟            بگفتا چشم کس بیهوده نگریست

از آن گریم که جسم و جان دمساز              بهم خو کرده‌اند از دیرگه باز

جدا خواهند شد از آشنائی                       همی گریم از ان روز جدائی

چیزهائی که بر روی آب می‌ماند، چیزهائی است که اگر به اندازه‌ی حجم آن چیز از آب برگیری، سنگین‌تر از آن جسم بود. درصورتی که اگر وزن جسم از وزن آب مأخوذ مساوی آن، سنگین‌تر بود، در آب فرو رود. در صورت برابری وزن جسم و آب نیز چنین شود.

فراء نحوی، معلم دو فرزند مأمون بود. هر زمان که برمی‌خواست، هر یک از آن دو، به سرعت یک لنگه کفش وی را می‌نهاد. مأمون ایشان را چنین دستور داده بود.

یکی از بزرگان را از سخت‌ترین بردباری‌ها پرسیدند، گفت: بردباری بر مصاحبت آن کس که اخلاقش موافق نیست و دوریش نیز ممکن نشود!

در کافی، در باب شرک از صادق جعفربن محمد(ع) روایت شده است که از وی پرسیدند کوچکترین چیزی که بنده بدان مشرک شود، چیست؟ فرمود: این است که شخص بدعتی نهد و آن را معبیار حب و بغض این و آن گذارد!

حکیمی یارانش را گفت: دانش بیاموزید، چه اگر زمانه را شما مذمت کنید، به از آن است که به سبب شما مذمتش کنند!

ناشناس:

غافل مشو که مرکب مردان مرد را               در سنگلاخ بادیه پی‌ها بریده‌اند

نومید هم مباش که رندان جرعه‌نوش          ناگه به یک خروش به منزل رسیده‌اند

از سخنان بزرگان: غیبت، کوشش عاجزان است.

حکیمی غالبا همی‌گفت: دل‌هایتان را که معبر فرشتگان است، مقبره‌ی حیوانات مکنید!

از صالح:

گر یار و دوست منعم کنند ز عشق او           دشمن هزار مرتبه بهتر ز یار و دوست!

حکیمی بر مردی که دانش بسیار می‌اندوخت و بدان‌ها عمل نمی‌کرد، گفت: ای فلان، اگر عمر خویش در جمع سلاح فنا کنی، کی به جنگ خواهی رفت؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 1:29  توسط کاوه  | 

به همین سادگی، عشق تباه می شود

فیلم نوشت(۲۰)

فیلمنامه‌ی فیلم "به همین سادگی" روایت عشق در جامعه‌ای بسته است. فیلمنامه‌هایی با این دستمایه، غالبا قبل از به وصال رسیدن را روایت میکنند. در این فیلم ماجرای بعد از وصال به تصویر کشیده شده است و اینکه انسانها چقدر در انتخاب خویش درست عمل کرده اند و اگر نکرده اند چکار میتوانند بکنند و یا میکنند. تردید در عشق گره اصلی داستان است. جنس زن در این گونه جوامع، انتخابی تصادفی است و اختیاری نزدیک به صفر دارد. جنس مرد هم به دلیل محدودیت‌های رایج، تابعی با رابطه‌ای تعریف نشده دارد و نمیداند چه میخواهد و چه نمیخواهد. انسان به عنوان موجودی ذی‌شعور و زبان ‌فهم در تعمل با سایر انسانها و پیرامون خویش در پی کسب فضائلی انسانی و برآوردن نیازهای عاطفی و روانی خویش است. بسیاری از مفاهیم همچون تقدیر، مرگ و زندگی، عشق و ایمان و اخلاقیات و....در حوامع کوچک و بزرگ، معانی متکثر و گونه‌گونی به خود می‌گیرند و ناگزیر از بازتعریف و به‌روزشدن در فرآیندی فرهنگی و انتقادی هستند. دستیابی به پازل هویت انسانی توسط خانواده و سیستم حکومتی و آموزشی و سرمایه‌ی فرهنگی و روشنفکری جامعه میسر میشود که هر کدام سهمی اساسی در این پروسه به عهده دارند. در جوامع بسته، خانواده‌ها حداکثر در نیازهای ابتدائی و فیزیولوژیک را میتوانند برآورده کنند حتی به قیمت برطرف نشدن نیازهای انسانی خویش. فضای روشنفکری هم که مجال عرض اندام پیدا نمی‌کند زیرا رسانه‌ی آزاد ندارد و نسبت به تریبون‌های دولتی به اقتضای هویت مستقل خویش، دافعه دارد. سیستم آموزشی هم کارآمد و مطابق با علم روز و نیازهای نسل جدید نیست. پرورش انسانهایی با فضیلت‌های متعالی در این گونه جوامع بسیار سخت است. نسلی که رشد فیزیکی می‌کند و بالغ می شود از رشد و بلوغ فکری متناسبی برخوردار نیست و در تشخیص سره از ناسره یا همان درستی و نادرستی گزاره‌های زندگی، با مشکلات عدیده مواجه می‌شود. گناهی دارد زیرا یک عمر دیکته نوشته است و فرصت اظهار نظر و تردید در دانسته‌های قومی و آئینی به او داده نشده است. مردمان این سرزمین‌ها همیشه باید به تکلیفی که برایشان تعیین میشده عمل میکردند. فرصت اینکه نهادهایی فرهنگی و اجتماعی و سیاسی به صورتی متمدنانه در میان آنها رشد کند و بدین وسیله صداهای گوناگون یکدیگر را بشنوند و بهترینها را انتخاب کنند نداشته‌اند.

فیلم "به همین سادگی" به کارگردانی رضا میرکریمی، روایتی روان و یکدست از تنهائی و دلدادگی زنی جوان به زمین و زمان است. برشی به درازای بیست و چهارساعت از زندگی او که منتهی به سالروز ازدواجش میباشد. این زن به عادت هرروزهع مسئولیت‌هایروزمره‌ی زندگی زناشوئی ایرانی را( همان‌طور که در مادرانمان سراغ داریم) با زیبائی و سرعت حیرت‌انگیزی در زمانی تعریف‌شده به انجام می‌رساند. با همسایگان رابطه‌ای سازنده دارد و از کوچکترین توانائی‌های خود در نظم و اعتدال بخشیدن به زندگی دیگران پیرامون،( حتی مرد مجردبیگانه در خرید آذوقه) دریغ نمی‌کند. تمام این فعالیتها در شخصیت‌پردازی زن قصه بسیار جا می‌افتد و به بار می‌نشیند. زندگی شخصی این زن هم علیرغم تنهایی و خانه‌داری و تربیت دو ‌فرزندش، خالی نیست. لحظه‌های خلوت و فراغت خویش را به شعرنوشتن و ترانه‌های ناب علشقانه خواندن به هنگام آرایش خود سپری می‌کند و پیشترها به نقاشی روی بوم می‌پرداخت. به معنائی بهتر، در تکاپوئی مدام برای بازتعریفی ژرفتر از عشق است. فیلمبرداری و صدابرداری سر صحنه فوق‌العاده خوب از کار درآمده است و ایجازی که در تدوین فیلم رعایت شده است، بیشترین بار حسی و معنائی را به مخاطب منتقل می‌کند. کیفیت این لحظات به گونه‌ای بود که برای من مخاطب فیلم، شائبه ی مستند بودن فیلم پیش می‌آمد. کارگردان با چیرگی حیرت‌انگیزی، پرده از خصوصی‌ترین و پنهانی‌ترین احساسات زیبائی‌شناسانه‌ی زنان نسبت به عشق را کنار میزند.

فیلمنامه، با ساختاری متفاوت از فیلمنامه‌های مرسوم این روزها، متأثر از جریانهای مدرن ادبی دو سه دهه‌ی اخیر در زمینه‌ی داستان‌نویسی است. به جرأت میتوان گفت نویسنده داستان در مقام مؤلف و کارگردان این اثر برآمده است و بی تکلف‌ترین فیلم این سالهای اخیر را عرضه کرده است. این فیلم با این کیفیت، به شعور مخاطبانش احترام میگذارد، چیزی که این روزها در عرصه سینما کیمیا شده است. فیلم موسیقی متن ندارد ولی دل‌ضربه‌های زنی عاشق با تار و پود فیلم در همنوازی دل‌انگیزی است.

معشوق! ویا شوهر این زن در تقابل و تضادی عجیب با همسرش است. خبری از او در خانه نیست، ظاهرا! حجم کارش طوری است که فقط شب‌ها می‌تواند به خانه برگردد. اوقاتی که زن با او تماس تلفنی می‌گیرد یا گوشی‌اش خاموش است یا در دست منشی‌اش است که دیالوگ منشی با همسرش اصلا شبیه منشی‌ها نیست! خیانت یا اگر با مسامحه بیان کنیم بی‌تفاوتی مرد نسبت به زن و یا گوهری که در منزل در انتظار او نشسته تا جشن سالروز ازدواجش را با او باشد و کیک و شام مخصوص تهیه کرده است، خود را تمام و کمال آراسته است، در حالیکه مرد بیرون شام را خورده( معلوم نیست با چه کسی!) به این گمان شریف "زیر سر بلند شدن" قوت می‌بخشد. شاید هم ضمیر انسان به صورت ناخودآگاه و طبیعی در پی یافتن شخصی با دانائی همسان خویش است و این تعریف درست‌تری از خیانت به همسرش باشد. پیشینیان ما این‌طور نگفته بودند و من می‌گویم:" کبوتر با کبوتر، کلاغ با کلاغ". ولی چرا فقط برای خودش این حق را قائل است؟ تکلیف کبوتر چیست؟

هنگامه قاضیانی بازیگر نقش اول زن این فیلم، در جشنواره‌ی فجر جایزه نقش اول زن را برد. می‌توان گفت که نقش را بازی نمی‌کرد و خود خودش و یا خود اجتماع هم‌نوعش را بازی می‌کرد، نقش زنی به تمام معنا معاصر و دلآگاه.

واژه "عشق" که در هیچ مدرسه‌ای آموخته نشده است و در اجزای جامعه جاری و ساری نیست. زندگی‌های بسیاری از مردم که به تعریف و شناخت درستی از این واژه گرامی نرسیده‌اند، این گونه به تباهی می‌کشد.  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 21:4  توسط کاوه  | 

نمایش سیدوان به روایت من

تیاترنوشت(۲)

نمایش سیدوان برگرفته از داستانی منظوم و فولکلور کردی است. این گونه داستانها در ادبیات کردی به وفور وجود دارد و جنبه هایی حماسی، تراژیک و عشقی دارند که می‌تواند دستمایه‌ی خوبی برای تبدیل شدن به فیلمنامه و نمایشنامه با بار دراماتیک عالی شوند. نظیر این افسانه ها و داستان‌ها در فرهنگ ملت‌های گوناگون دنیا وجود دارد که هنوز هم دستمایه‌ی هنرمندان خارجی و ایرانی قرار می‌گیرند. در ایران مرجع اساسی برای این گونه داستانها، شاهنامه‌ی فردوسی است که به سبب قریحه‌ی حیرت‌انگیز حکیم، به نظم درآمده است و عالیترین متن‌ها را در اختیار هنرمندان عرصه‌ی تیاتر قرار داده است. برخی از این متون کهن در زبانهای مختلف ایرانی به ویژه کردی وجود دارند که بخشی از آنها به دلیل نزیستن فردوسی در این دیار از دست رفته‌اند و برخی هم به همت بعضی از نویسندگان و محققان مکتوب شده‌اند. مضامین و دغدغه‌های کهن و ازلی بشری نظیر عشق ،مرگ، زندگی، عمر، فلسفه و جهان‌بینی قومی، فرهنگ و نمادهای اساطیری در لابلای این متون و در بستر تاریخ، با زبانی آهنگین و شاعرانه گنجانده شده‌اند. توجه به این آثار و بازخوانی آنها به ریشه‌یابی بسیاری از دردهای فرهنگی و اجتماعی مبتلابه کنونی کمک می‌کند. وجه مردم‌شناسی این متون جهت شناساندن تمدن و شعور ملی این سامان و احیای غرور از دست رفته بسیار قابل توجه است. برخی از این متون با متون یونانی مشابه که تمام عرصه‌های هنرهای نمایش دنیا را تسخیر کرده‌اند قابل مقایسه است. در زبان فارسی کوششهایی در این زمینه از سوی استاد بهرام بیضایی صورت گرفته است که سرآمد کارهایش میباشند و به گفته ی خودشان دیر به این ظرفیتها پی بردند.

نمایش سیدوان به کارگردانی علیرضا اسماعیلی کوششی در این زمینه در هنرهای نمایشی کردی می باشد. نمایش با فضایی فانتزی گونه شروع می‌شود و رقص و حرکات موزون و موسیقی زیبا، نمایش را موزیکال جلوه می‌دهد.( بی‌اختیار به یاد فیلم حسن کچل ساخته‌ی استاد علی حاتمی افتادم که اولین و بهترین اثر موزیکال سینمائی تاریخ سینمای ایران را به نام خود ثبت کرد.) کوشش کارگردان و ابتکار ایشان در آوردن گروه موسیقی به صحنه، هرچند در حاشیه؛ جلوه بصری کار را به سنت‌های نمایشی کهن نزدیک‌تر کرده بود. گروه موسیقی به خوبی و با هماهنگی بسیار دقیق، اثر نمایشی را همراهی می‌کردند و بار اصلی ارتباط حسی تماشاچی را بر دوش می کشیدند. قطعات آوازی داستان هم درخشان بودند. این روزها این گونه آوازها در موسیقی کردی کیمیا شده‌اند. طراحی لباس فرم‌سازان نمایش به ویژه زنان، متفاوت از لباسهای مرسوم کردی بود! لباسهای مردان هم شلخته به نظر می‌آمد. صحنه‌های اولیه موزیکال نمایش که آئین عروسی را تداعی میکرد به خوبی می‌توانست فرم اصلی اجرائی نمایش باشد و تا نهایت این داستان دل‌انگیز را روایت کند ولی کارگردان به این فرم وفادار نمی ماند و با توجه به اصرار ایشان بر چند روایت از این بیت(داستان) کردی، شیوه‌ی اجرا را تغییر می‌دهند و تمهیداتی نامتناسب با فرم اصلی روایت به کار میبرند که همذات‌پنداری بوجود آمده مخدوش می‌شود و به نوعی میتوان گفت که کاراکترهای نمایش، اعتصاب میکنند و با راویان درگیر می شوند. هویت مخدوش و عدم پردازش کاراکترها، روایت‌های دوم و سوم (به زعم نمایش) را؛ به تعبیر و تفسیری امروزین و یا شاید سؤالاتی که در ذهن نمایشنامه‌نویس در ضمن مطالعه آن متن کهن بوجود آمده شبیه می کند. پرسش و پاسخ‌هایی که بین کاراکترها و راویان و ارواح کاراکترها رد و بدل می‌شود. گاهی اوقات وقتی می‌خواهیم همه چیز را درباره یک متن یا اثر(فرقی نمی‌کند چه ژانری) بگوئیم، در نهایت متوجه می‌شویم که چیزی نگفته‌ایم. این نمایش چیزهایی برای گفتن داشت ولی پراکندگی در فرم اجرائی ضمن روایت‌های گوناگون که در روایت بودن و خودبنیاد بودن آنها می توان شک کرد، باعث شده بود که مخاطب، پیوستگی موضوعی و ارتباط حسی‌اش با کار مخدوش شود. دست کم در مورد من چنین بود.

 تکنیک آشنائی زدائی و روایت جدید از یک اثر کهن، منجر به تولد اثری جدید در دل آن اثر کهن می‌شود که این تکنیک کارا در این اثر نادیده گرفته شده بود. همذات‌پنداری با کاراکترها و ایجاد سؤال در ذهن مخاطب( برخلاف این نمایش که سؤالات را هم کاراکترها بر زبان میراندند و بیشتر به محکمه‌ای اجتماعی میمانست، که این یک هم به خودی خود، سوژه‌ی خوبی است برای تیاتر!)، نیاز به پرورش شخصیت‌های نمایش، دراماتیزه کردن داستان و دیالوگهای متناسب با شخصیتها و طبقات مختلف اجتماعی، چینش درست عناصر صحنه و در نهایت فرم اجرائی متناسب با ظرفیتهای نمایشنامه است. به هر ترتیب کوشش و تجربه ی گروه آناهیتا و شهامت ایشان در روبرو شدن و بازپروری متون کهن قابل ستایش است و مخاطب هم دست خالی برنمی‌گردد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 0:50  توسط کاوه  | 

جان من و جان جهان(2)

ادبی ـ نقد شعر"میان دو خط موازی" از آزاد نعمت پور

۱. زبان پارسی مانند هر زبان دیگری ویژگیهای درون‌زبانی خاصی دارد که از سبک و سیاق همنشین کردن کلمات نزد یک نویسنده به آسانی میتوان فهمید که آن پارسی نویس، پارس‌زبان بوده یا فقط پارسی نویس است. شاعر در همان بند اول شعرش، بند را آب داده است! و با به کار بردن واژه "راه می افتی" به جای واژه روانتر و گویاتر "راه می روی" لهجه غیر بومی خود را مشخص می‌کند.راه افتادن برای انسان، حیوان و ماشین آلات کاربرد دارد و به معنای شروع حرکت است. در یک متن ادبی باید به این موارد بسیار حساس بود. در زبان پارسی به دلیل سابقه‌ی نوشتاری تاریخی آن، اگر مواظب نباشیم به راحتی در دام ساده‌انگاری می‌افتیم. ساده نوشتن فرآیندی پیچیده و حرفه‌ای است. در بازی با کلمات و فن سخن، هدف وسیله را توجیه نمی‌کند بلکه هدف و وسیله اینجا یکی است.

ترکه، یعنی چوب نازک. اگر خشک باشد با فشار دست کودکی به راحتی می‌شکند و نوع تر آن است که نمیشکند و به درد معلمان شریف مستبد میخورد و از قضا شبیه معشوق شاعر است. شاعر با این تناقض‌گویی عجله کرده و این بند را فدای بندهایی کرده است که قرار بوده حرف آخرش را آنجا بزند!

2.دو خط موازی، حسادت و رهایی؛ کلیدواژه‌هایی هستند که لکنت شاعر و سعی در فلسفه‌بافی، تجربه‌ای ناقص در جمله‌سازی را بر جای می‌گذارد که معنای دقیق و روانی بین آن کلیدواژه‌ها برقرار نمی‌شود. در نهایت معشوق به بی تجربگی متهم می‌شود!!!

3. سخن از آتش گرفتن محبوبه شاعر در این بند ابهام دارد و همان حکایت راه افتادن بند اول را که در ابتدای این نقد گفته شد را دوباره زنده میکند. شعله‌ور شدن و یا آتش زدن و افروختن که اراده‌ی شخص در آن دخیل است، معانی متفاوت و لایه‌دارتری را به ذهن متبادر می‌کند. در انتهای بند شاعر بعد از خاکستر شدن معشوق به او اطمینان خاطر می دهد که خاکسترش هم.....چه نویدی؟!!!! کمترین کار شاعر به سخره گرفتن جبر است نه زبونی در برابر آن!

4.در بند آخر و بعد از به خاکستر نشاندن معشوق، شاعر حرف دلش را بلاخره با او در میان می‌گذارد و با کشف حجابی شاعرانه، رنگ موهای معشوق را در بستر زمان به تصویر می‌کشد و این نهایت خامی و بی تجربگی شاعر را در عاشقیت ثبت می‌کند. می‌توان گفت شاعر با زبانی الکن روایتگر حسرتی تلخ بوده است و بس.

تعمد شاعر در تکرار"دو خط موازی" غیر از ضرباهنگی تصنعی، هیچ گونه معنا یا نماد جدیدی را عرضه نمیکند و فرم شکل را به ابتذال میکشد. شاعر در ابتدای سخن از خود شروع می‌کند و با فرمی پیش‌ساخته و قالبی تزئین شده،هوش و هوس ناخودآگاه را بیدار می‌کند ولی ناگهان لحن او عوض می شود و رفتاری روانکاوانه پی می‌گیرد و در پی تفسیر رفتار معشوق برمی‌آید و در این میان ناخواسته برخی از تنشهای درونی خویش را نیز افشا می‌کند. البته هر متن ادبی را می‌توان از دید روانشناسی نیز نقد کرد که خود یکی از شیوه‌های نقد است ولی باید آگاهی داشت شاعرانگی و شعریت کلام با تنش‌های روانی و فعل و انفعالات ناشی از آن مرزبندی دارد وگرنه بسیاری از هذیانهای روان‌پریشان را هم باید جزو متون ادبی به حساب آورد و عدم درک مخاطب را هم به حساب کم سوادی او گذاشت. زبان پریشی در شعر امروز پارسی هم به نوعی مولود همین روان‌پریشی اجتماعی دوران معاصر است که دامن ادبیات را در سالهای اخیر گرفته است. لازم به ذکر است شاعر در این متن ادبی کوشش کرده است که دست کم زبان پریش نباشد ولی کوشش زبانی و فرمی او به شعر نینجامیده است. همچنان منتظر جوشش های شعری آزاد می مانم.

میان دو خط موازی
                     وقتی که‌ راه‌ می‌افتی ...
                                                 یاد ترکه‌ خشک دست معلم کلاس نمی‌دانم چندمم می‌افتم
میان دو خط موازی
                    وقتی حسود می‌شوی ...
                                               گمـــان نمی‌کنم این سـو رهــــایی را تجربه‌ای کرده‌ باشی
میان دو خط موازی
                    وقتی آتش می‌گیری ...
                                           - نترس – خاکسترت هم جرات نمی‌کند از حصار این دو عبور کند
میان دو خط موازی
                    وقتی خاکستر می‌شوی ...
                                             - آخر – تا چند سال دیگر موهای طلائیت ادامه‌ دارند
                                                                                           میان دو خط موازی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:54  توسط کاوه  | 

شهر شعر

ادبی ـ شعرگونه(۲)

۱.

واژه‌هایم را باران می‌خواهم

خاطره

در جشن نوشانوش کودکان و ساغرهای گشوده رو به آسمان

یادت هست تو هم نوشیدی!

حالا

واژه‌هایم را تن پوش می‌خواهم

نازک

تار و پودش بوسه و ترانه

واژه‌هایم را باد می‌خواهم

نسیم

بازیگوش با تار گیسویت

واژه‌هایم را سایه می‌خواهم

بگذار

خورشید به تو حسادت کند.

۲.

لحظه‌ها رفیق راه نیستند

تنها توئی که لحظه‌ها را نمک‌گیر می‌کنی

راه‌ها هموار نیستند و کفش‌ها دل به راه نمی‌دهند

باز هم این توئی که آنها را سر به راه می‌کنی

راهنماها چشمک می‌زنند!

گاه سرخ و گاه زرد و گاه سبز می‌شوند!

و فراموش کرده‌اند

رنگین‌کمان راه‌بلد

تنها توئی.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:28  توسط کاوه  | 

مرغ سحر ناله سر مکن

موزیکولوژی ـ حسرت برای آن نسل‌ها و حیرت از این نسل(۳)

تغییرات فرهنگی و اجتماعی و شکستها و پیروزیهای سیاسی در عرصه داخلی و خارجی بر ریتم و آهنگ زندگی مردمان هر سامانی اثر ویژه و ماندگاری داشته است. با شروع قیام و انقلاب در ایران و تغییر سیاست‌های حاکم بر عرصه‌ی فرهنگ و هنر، بخش آواز زنان به کلی از ترنم بازماند و نیمی از صدای جامعه به محاق تحریم رفت. موسیقی مردمی و پاپ که دوران بلوغ و شکوفائی خود را سپری می‌کرد، ممنوع شد.آهنگسازان، شاعران و اساتید برجسته‌ی آواز موسیقی متمدنانه‌ی سنتی ایران مانند همایون خرم، علی تجویدی، جلیل شهناز، تورج نگهبان، بیژن ترقی، قوامی، ایرج، گلپا و نادر گلچین و.... مورد تحقیر و توهین قرار گرفتند و خانه نشین شدند. جای خالی اساتید را جوانانی تازه به دوران رسیده و جویای نام و یا دیگر اساتید فرصت طلب و نان به نرخ روز خور گرفتند. چشمه جوشان ساز و نوای ایرانی را گل‌آلود کردند و ترنم آن را به تلاطم تبدیل کردند، نغمه عشق را زخمه فریب زدند و کیسه زر و سیم اندوختند. این چه فرهنگی است که عده‌ای همیشه منتظرند یا در تلاشند که زیر پای بزرگان را خالی کنند و بر جای ایشان تکیه زنند؟ ریشه‌ی بزرگان را قطع کردن و بی ریشه زندگی کردن رسم کدام دیار و مردمان است؟ علیرغم همه‌ی موانع و توهین‌هایی که نثار هنرمندان، به ویژه در عرصه‌ی موسیقی شد، چشمه زایش موسیقی خشک نشد و هنرمندانی اندک و فهیم، مجال عرضه تولیدات خود را درشرایط چدید یافتند. جوانانی که در بحبوحه‌ی انقلاب و در امتداد شعله‌های آن با آهنگهای خویش به یاری‌اش شتافته بودند به نوعی با این کار خویش، مجوز فعالیت در دوره جدید را پیدا کردند. موسیقی پاپ و مدرن به محاق انزوا رفت و قدغن شد ولی موسیقی اصیل و سنتی متمایل به انقلاب از جوشش بازنماند.

بعضی از استیل‌های صدا که حاصل عمر فرهنگ و نبوغ یک ملت به شمار میروند نظیر آقایان: ایرج و گلپا و نادر گلچین و بانوان: مرضیه، پریسا و عهدیه در عرصه‌ی موسیقی اصیل(سنتی) و فرهاد مهراد، فریدون فروغی، ستار ،داریوش و گوگوش در عرصه موسیقی پاپ؛ که همگی این هنرمندان،در سبک هنری خویش در اوج بودند، از حرکت بازماندند. این اساتید یا گوشه انزوا و سکوت را برگزیدند و یا اینکه کوچ کرده و به تبعیدی ناخواسته و ناروا رفتند. در غیاب ایشان چه در عرصه‌ی موسیقی اصیل و چه پاپ(البته با فاصله‌ی بیست سال)فرزندانی دیگر از دل جامعه متولد شدند و به عرصه‌ی موسیقی گام نهادند و در پی کشف هویت موسیقایی وطن خویش برآمدند و در فرایندی جالب سعی کردند و تا حدی توانستند پا جای پای بزرگان نهند. قسمت جالب این فرایند هنری در این بود که بخش عمده ای از آن استیل‌های صدای گذشته، بازتولید شده و تکثیر پیدا کردند. از قضای روزگار آثار در خوری هم ارائه کردند و این خود ثابت میکند که آن صداهای ماندگار، به بخشی از هویت تاریخی و صدای درونی جامعه تبدیل شده بودند و هنر آن اساتید در دل جامعه رخنه کرده بود و به طور طبیعی در نسلهای بعدی تکثیر پیدا می‌کرد. ناگفته نماند بعضی از استیل‌های صدا نظیر ایرج در موسیقی اصیل و فرهاد مهراد در موسیقی پاپ گوهرهایی بودند که زمان بسیار می‌طلبد تا نظیر آنها در دل جامعه متولد شوند و رشد کنند. به محاق افکندن ایشان، خسارت بس بزرگی به فرهنگ و تاریخ موسیقی ایران زمین وارد کرد.استاد حسین قوامیاستاد مرضیهاستاد اکبر گلپایگانیاستاد نادر گلچیناستاد فرهاد مهراد

اساتید بزرگی همچون حسین دهلوی،مرتضی حنانه، فریدون شهبازیان، فرهاد فخرالدینی و حسن یوسف زمانی؛ اساتیدی برای تمام فصول بودند و به تناوب و اقتضای شرایط سیاسی و اجتماعی، چه قبل و چه بعد از انقلاب، فاخرترین و عاشقانه‌ترین آثار موسیقایی را خلق کردند. تلاطمات سیاسی و بر صدر نشستن بی‌هنران و تعیین تکلیف برای ایشان بر روحیه ظریف و آفرینشگر ایشان، تألمات بسیاری وارد کرد وگرنه شاهد آثار بیشمار و گران‌بهای دیگری نیز از این عزیزان میشدیم که فقط حسرت آنها بر دلمان ماند.

 شاعر و ترانه سرا؛ تورج نگهبان

استاد فرهاد فخرالدینیاستاد مرتضی حنانهاستاد همایون خرم و علیرضا قربانیاستاد علی تجویدیاستاد حسین دهلوی

بعد از انقلاب، کانون چاووش و گروههای شیدا و عارف در زیرمجموعه‌ی آن، نقش پررنگی در پیوند نسل بعد از انقلاب با موسیقی اصیل و تفکرگرا ایفا کردند. گروه عارف به سرپرستی پرویز مشکاتیان، دوام بیشتری آورد و به جرأت میتوان گفت در دهه شصت خورشیدی، بیشتر آثار ماندگار به نام ایشان ثبت شد. آثاری نظیر بیداد، آستان جانان، نوا، دستان، قاصدک و....که هرکدام پاسخی به نیازهای جامعه و مرهمی بر زخمهای مردم شد. پرویز مشکاتیان در زمینه آهنگسازی و نوازندگی و مدیریت گروه عارف و در تداوم هنر فاخر موسیقی ایران، در تمام دهه شصت در اوج بود و تأثیر ملودی‌ها و بداهه نوازی‌های ایشان برای استاد شجریان بود که شجریان را شجریانی کرد که امروز می‌شناسیم به طوری‌که زندگی هنری شجریان را می‌توان به دو دوره بامشکاتیان و بی‌مشکاتیان تقسیم کرد. تفاوتهای جدی این دو دوره در زندگی هنری شجریان را هر ناظر بی‌طرفی می‌تواند گواهی دهد. یکی از عناصر مهم در قریحه آهنگسازی مشکاتیان، شخصیت ادبی و روشنفکری ایشان بود و میتوان مقالات و نوشته‌های ادبی فاخر ایشان را در مجله‌های وزین دهه شصت نظیر دنیای سخن و آدینه مثال آورد. هنر ایشان در موسیقی، بخش بزرگی از ذائقه‌ی هنرمندان و روشنفکران ایران را تغذیه می‌کرد و تأثیر شگرفی بر تاب آوردن ایشان در برابر ناملایمات سیاسی و اجتماعی معاصر داشت که این یک خود، تحقیق و بررسی مفصل‌تری می‌طلبد که در بضاعت نگارنده نیست.

استاد پرویز مشکاتیاناستاد شجریان

در دهه شصت آوازخوانان با استعدادی نظیر جلال‌الدین محمدیان، کاوه دیلمی و شاهپور رحیمی خوش درخشیدند ولی دولت مستعجل بودند. شهرام ناظری با اکثر گروههای شمس و شیدا و عارف و گروه مولانا به سرپرستی جلیل عندلیبی، اشعار مولانا را درقالب تصنیف هایی ماندگار عرضه کرد و بر غنای موسیقی عرفانی ایران بسیار افزود. نقطه ی ضعف شهرام ناظری در بداهه خوانی است که انتظارات را برآورده نکرد. اخیرا تلاشهایی برای سرلوحه قراردادن اشعار شاهنامه ی فردوسی در برنامه های هنریش را پیگیری می کند که اتفاق میمونی است. صدیق تعریف کوششهای خوبی کرد ولی به جوشش هنری نرسید.علی جهاندار از همان دهه شصت و با پشتیبانی استاد شجریان شروع کرد و در دهه اخیر به بار نشسته است.

 گروه شمس به سرپرستی کیخسرو پورناظری تأثیری بسیار ماندگار و جاندار بر موسیقی ایرانی به ویژه ظرفیتهای باستانی و عرفانی و معناگرای آن نهاد. بعد از سه دهه فعالیت مستمر هنری، همچنان در جوش و خروش هستند. گروهی که می‌توان گفت باسابقه ترین و منظم‌ترین گروه موسیقی بعد از انقلاب بوده اند و در هر دوره‌ای علاوه بر آثار ماندگار نظیر "صدای سخن عشق"،" مطرب مهتاب‌رو"، "حیرانی"،" مستان سلامت می‌کنند"،" دلشده و کردستان" و... جوانان با استعدادی را به جامعه موسیقی معرفی کردند." روژان" بانوی توانا در موسیقی ایرانی و کردی در آلبوم‌های "دلشده" و" کردستان" با گروه شمس همکاری کرده است که ظرفیت آوازی گروه شمس را به کمال رسانده است. می‌توان گفت گروه شمس بخش مغفول مانده موسیقی ایرانی را غبار روبی کرد و حافظه موسیقی ملی را وسیع‌تر کردند و سبکی ویژه و دیرآشنا(باستانی) در موسیقی ایرانی و کردی برجای نهادند. ساز کهن تنبور را تا سطح یک ساز ملی که پاسخگوی روح ادبی و اجتماعی ایران است مطرح و ترویج کردند به گونه‌ای که امروزه،گروههای تنبور بسیاری وارد میدان شده‌اند. کوششها و جوششها و نوآوری‌های این گروه هم تحقیق و مطالعه‌ای بیشتر می طلبد که در بضاعت نگارنده نیست.استاد حسین علیزادهاستاد کیخسرو پورناظری

گروه کامکارها که از پایه گذاران کانون چاووش و گروه شیدا و همکار گروه عارف بودند در زمینه آهنگسازی علمی وجهانی،آثار سنفونیکی ساختند که ضمن تلفیق آن با جنبه‌هایی از موسیقی ایرانی و شعر کلاسیک و نو؛ سبکی ملی و قابل عرضه در سطح بین‌المللی بوجود آوردند آثاری همچون "کجائید ای شهیدان خدائی"،"در گلستانه"، افسانه‌ی سرزمین پدری‌ام"، "شباهنگام"، "به یاد حافظ"،"بر تارک سپیده"و.... گواه نبوغ ایشان در زمینه‌ی موسیقی مدرن و شهری است. در زمینه موسیقی سنتی و محلی کردی، علیرغم تنظیم و تکنیک عالی در نوازندگی، در دام تکرار و عوام‌زدگی افتادند و علیرغم استقبال کشورهای اروپائی و ایرانیان مهاجر، برای نسل امروز و دنیای معاصر، حرف جدیدی نداشت و خلاقیت ایشان در این زمینه هرز رفت. حسین علیزاده یکی دیگر از بنیانگذاران گروه عارف و کانون چاووش بود که ضمن همراهی با انقلاب مردم ایران و ساختن سرودهایی انقلابی، اوج نبوغ موسیقایی خود را در اثر یگانه‌ی"نی‌نوا"  با نوای نی جمشید عندلیبی در سال‌های ابتدای دهه‌ی شصت ارائه کرد که صدای تاریخ پر از درد و رنج، و تعزیه‌ای فاخر برای تسکین آلام و نوازش روح ایرانی شد. نبوغ ایشان در برهه‌هایی از سیر اصلی بازماند ولی در دوره‌هایی دیگر، نوآوری و بازگشتی به اصالت‌ها داشت و آثاری درخور و تحسین برانگیز خلق کرد. تکنوازی و بداهه‌نوازی‌های ایشان بسیار شنیدنی و روح‌نواز هستند و چند نسل بعد از انقلاب اسیر پنجه‌ی سحرانگیز استاد علیزاده شده و آموزش تارنوازی دیده‌اند.

گروه کامکارهاسالار عقیلیهمای پرواز

در سالهای اخیر و در تداوم رشد فرهنگ عمومی و سیل رسانه‌های دیداری و شنیداری و نوشتاری به ویژه در عرصه اینترنت و ماهواره، هوش و شعور ملی جوانان وطن در حوزه‌های مختلف فرهنگی، سیاسی و اجتماعی تبدیل به یک سونامی بزرگ شده است که موانع و محدودیت‌های غیر عقلانی را برنمیتابند و با روشهای سنتی نمیتوان سد راه آنان شد. این موج عمومی، آهنگ تغییرات اجتماعی را سرعت بخشیده است. بخشی از آثار این شعور و شور اجتماعی و اراده به تغییر جامعه را میتوان در ریتم و آهنگ موسیقیهای تولید شده‌ی این نسل شنید. در عرصه ی موسیقی اصیل، ریتم‌ها لحن حماسی به خود گرفته اند و انتخاب اشعار، حاکی از دانائی این نسل و میل به تأثیر گذاشتن بر تغییرات اجتماعی است. حتی اخیرا نوابغ موسیقی این نسل در شعرهای ملی ومیهنی گذشته هم دست برده‌اند و ضمن ارتقاء کیفی ، شعرها و واژه‌هایی را جایگزین کرده‌اند که متناسب با خرد و شرایط جدید زندگی و زبان حال نسل امروز باشد. کیفیت این آثار به گونه‌ای است که شیر خفته در خون ایرانیان را بیدار میکند و خودآگاهی اجتماعی ، هویت انسانی و احساس مسئولیت را به آوازی بلند و دلربا می‌خوانند؛ واین یعنی عبور از هژمونی ادبی برساخته و تاریخ مصرف‌دار دوره‌ای تاریخی. نمونه بارز این آثار ، ترانه" مرغ سحر ناله سر مکن" با صدای همای پرواز است، آهنگ مرتضی نی‌داوود و شعر ملک‌الشعرا بهار که با تغییراتی در شعر، به صدای نسل امروز تبدیل شده است. جوانانی همچون همای پرواز، سالار عقیلی، علیرضا قربانی و.... در موسیقی اصیل و هنرمندانی همچون یاس و هیچکس و.... در موسیقی رپ(این هنرمندان در تعامل با موسیقی جهانی به مدل ایرانی آن دست یافته‌اند و اشعار و ملودی‌هایشان سرشار از انرژی و نیروی تحول خواهانه و هویت بخش است)، هرکدام با سبک ویژه‌ی خود و در ادامه جوشش تاریخی موسیقی فاخر، مرزهای پیشین را درنوردیده اند و نشان داده‌اند که نبض زمانه را دریافته اند و فرزند زمان خویش هستند و در عین حال صدای گوشنواز همنسلان خویش. ژست‌های هنرمندمأبانه نمیگیرند و به صورت واقعی کار می‌کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:36  توسط کاوه  | 

بهرام و نوشابه در جدال با جهل

ادبی ـ معرفی و نقد کتاب(۳)

کتاب"جدال با جهل" حاصل گفتگوی نوشابه امیری با بهرام بیضائی است که توسط نشر ثالث در 146 صفحه(در شناسنامه کتاب رقم ۱۶۰ صفحه قید گردیده است!) در شمارگان 1650 نسخه عرضه گردیده است. نشر ثالث یکی از ناشرین معتبرپایتخت است و خوشبختانه در سالهای اخیر به ادبیات پیشرو این مرز و بوم بهای بیشتری داده است. متأسفانه در نشر این کتاب کمی قصور روا داشته اند و طراحی جلد و ویراستاری کتاب لغزشهایی عجیب صورت گرفته است. نام بهرام بیضائی قبل از عنوان کتاب آمده است و بر روی جلد تنها تصویر ایشان نقش بسته است که اینگونه به ذهن متبادر می کند که با اثری جدید از بهرام بیضائی روبرو هستیم!در مقابل واژه گفتگو که به طرفین اشاره می کند تنها نام نوشابه امیری قرار گرفته است و طرف مقابل او ارتفاع گرفته و بالاتر از عنوان کتاب نشسته است. بهرام بیضائی به اندازه کافی بزرگ هست و لازم نیست و لازم ندارد که ایشان را بر صدر کتاب بنشانیم، همان کاری که برخلاف رویه و کوششهای ایشان در جهت حق گذاری به جنس زن و شعور انسان است. ویراستاری اصل گفتگو پاکیزه است ولی مقاله روشنگرانه و وزین انتهای کتاب دچار اشکالهای اساسی در حروفچینی است به گونه ای که گمان می رود ویراستاری نشده است. از نشر ثالث انتظار اثری فاخرتر در خور هر دوی این بزرگان می رفت که امید است در چابهای آینده کتاب این نقایص برطرف شود.

نوشابه امیری؛ بانوی کوشنده در زمینه های هنری به ویژه نقد سینما و یکی از سردبیران مجله توقیف شده "گزارش فیلم" و صاحب صدائی نامیرا درعرصه دوبله ی فیلم و کارتون های خاطره انگیز(کنا دوست سرندی پیتی، لوسین در بچه های آلپ، میشا در دهکده حیوانات،استرلینگ در رامکال، جک در خانواده دکتر ارنست و....)؛ همچنین روزنامه نگاری خبره در حوزه مسائل اجتماعی و به ویژه زنان است. ایشان علی رغم موانع و مشکلات فعالیت زنان در عرصه اجتماعی،بسیار مسئولانه و جسورانه به نقد این حوزه و ریشه یابی مشکلات تاریخی آن علاقه نشان داده اند و بخشی قابل توجه از ادبیات اجتماعی معاصر به ویژه در دوران روزنامه نگاری اصلاح طلبان دوم خردادی، مدیون خامه ی ایشان است. روش نقدنویسی ایشان صدای رسائی شد که دیگر کوشندگان این حوزه را تحت تأثیر قرار داد و جرأت و جسارت ابراز وجود و همراهی و با هم بودن درآنان بیدار شد.

این بانوی گرامی همان زن غریب و زخم خورده و بلاکش تاریخ اجتماعی معاصر ایران است که نمودی زیبا از او در فیلم نامه ها و نمایش نامه های استاد بهرام بیضائی، حضوری دائمی دارد. زنی که زیر بار انواع تهمت ها و ناروائی های تاریخ و روزگار معاصر؛ سر بلند می کند و زمانه را به چالش می طلبد و پرده از رسوائی ها ی اخلاقی و زشتی رفتار مردمان روزگار کنار می زند. بارها بر زمین می خورد ولی باز هم با توانی رشک برانگیزتر برخاسته و بر پاهای خسته از تاریخ تقدیر و تحقیر و تبعید، افراشته تر گردن فراز می کند و تاریخ خویش را خودش به نگارش درمی آورد.

کتاب "جدال با جهل" حاصل گفتگوی نوشابه امیری با بهرام بیضائی؛ استاد بی بدیل عرصه تأتر و نمایش نامه نویسی و محققی بی نظیر در زمینه ادبیات و تاریخ و هنر است. روشنفکری و علم استاد در زمینه های گوناگون هنری به آثار ایشان ابعاد و لایه های متفاوت بخشیده است، از اسطوره ها و ادبیات کهن گرفته تا تاریخ سیاسی معاصر و بیان عریان خلق و خوی مردمان استبدادزده. از دید نگارنده این متن، در کتاب حاضر یک اتفاق ادبی رخ داده است و آن از این قرار است که این گفتگو، ناخواسته به نوعی به یک نمایش نامه تبدیل شده است. عرصه ی گفتگو، میدانی شده است که بهرام بیضائی با یکی از سوژه های اصلی بیشتر نمایش نامه ها و فیلم نامه های خویش که همان زن آگاه یا به خودآگاهی رسیده در بطن نمایش( یا همان زن غریب یا مادر آرمانی در بطن نویسنده ی روشنفکر امروزی)است، روبرو می شود. چالش بین این دو و جدل های گاه و بی گاه و عوض شدن های مکرر جایگاه مصاحبه کننده و مصاحبه شونده، زمینه روشنائی افکندن بر موقعیت های گوناگون زن و پردازش شخصیت های دیگر اجتماع، در آثار بیضائی را فراهم می کند. زن آرمانی و غریب مانده که نقش آن را نوشابه امیری ایفا می کند نقدهایی بر نوشابه ها یا زن های تاریخی و عرفی و آرمانی نویسنده روا می دارد و بهرام در نقش مقابل او ناچار می شود به زن آرمانی و خواسته ها و نظرات او پاسخی درخور دهد. مراحل گفتگو بسیار طبیعی و پیشبینی نشده جلو می رود و در خلال آن شخصیت های حاضر در گفتگو و یا به زعم نگارنده "تأتر بی کارگردان" یعنی بهرام و نوشابه به درک بهتر و واقعی تری از خود و زنان و مردان پیرامون خود و کنشهای فرهنگی و اجتماعی آنها می رسند. این کتاب ناخواسته به اثری روشنفکرانه در حوزه تأتر، سینما،اجتماع، زنان و در نهایت گفتگو تبدیل می شود، اثری که در غیاب نوشابه امیری در این گفتگو قابل تصور نبود و در گفتگوهای پیشین بهرام بیضائی با دیگران با این غنا، زاده نمی شد. در این کتاب شاهد دیالوگی به معنای واقعی هستیم که نقش هر دو طرف گفتگو به آن سنگینی می بخشد و اثر بوجود آمده، محصولی مشترک است. حجم کتاب کم است و با توجه به تجربه و دانش طرفین از نوشابه امیری و بهرام بیضائی انتظار می رود این اثر را تمام شده تلقی نکنند و همچون پروژه ای درازمدت و در زمان ومکان تعریف شده تر به کامل تر شدن آن کمک کنند. جا دارد که نوشته ها و طرح روی جلد با محتوا همخوانی داشته باشد و عدالت را درپای شیفتگی به استاد بیضائی قربانی نکنیم و اجحافی در تداوم اجحاف های سنتی و عرفی، این بار از جانب مدعیان مبارزه برای رفع نابرابری نباشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 13:12  توسط کاوه  | 

بازخوانی متون گذشته

برگزیده از کشکول شیخ بهائی(۱۴)

گفته‌اند عبدالملک قبل از خلافت، دائما به مسجدالحرام بود و نماز و قرائت مواظبت همی کرد، چندان که وی را کبوتر حرم نام نهاده بودند. زمانی که خبر خلافت به وی رسید، قرآن در دامن داشت. آن را بگذاشت و گفت: اینک زمان جدائی من و توست.

حجاج، قتل مردی را عزم کرد. مرد بگریخت و مخفی شد. پس از آن، بعد از روزی چند به نزد وی بازگشت و گفت:ای امیر گردنم را برزن. حجاج گفت: چه شد که بیامدی؟ گفت: خداوند کار امیر اصلاح کناد، هر شب به رؤیا همی بینم که تو مرا کشته‌ای. از این رو خواستم کشتن یکبار بود، نه بیش. حجاج وی را عفو کرد و جایزه بخشید.

هر بیمارئی را داروئی است که با آن به شود. حماقت اما مداواگر خویش را خسته کند.

منصور خلیفه، مردی را برخراسان ولایت داد که نرمش بسیار داشت. روزی زنی به دادخواهی نزدش آمد و خیری ندید. گفت: دانی امیرالمؤمنین از چه رو ترا ولایت داده است؟ گفت: نه. گفت: از آن رو که بنگرد آیا امور خراسان بی والی گذرد یا نه؟!

بشرحافی را گفتند: ما را وصیتی کن. گفت: در خانه مانید، چه ترک حکمروائی، حکمرانی است.

ناشناس:   

 خون‌ریز بود همیشه در کشور ما               جان عود بود همیشه در مجمر ما

  داری سر ما وگرنه دور از بر ما                   ما دوست کشیم و تو نداری سر ما

رباعی:       

 من بودم دوش و آن بت بنده نواز               از من همه لابه بود و از وی همه ناز

 شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید         شب را چه گنه، حدیث ما بود دراز

عابدی چهل سال روزه می‌داشت و کسی از خویشان یا بیگانگان بدان آگاهی نمی‌یافت. چه غذایش را برمیگرفت و در راه، صدقه اش می‌داد. اهل خانه‌اش می‌پنداشتند به بازار خورده است و اهل بازار همی پنداشتند به خانه غذا خورده است.

گفتند بی زنی را هزاران غم است. گفتم: در تزویج نیز همچنان.

مولانا مؤمن حسین یزدی راست: 

        بخشای بر آن که بخت یارش نبود                 جز خوردن اندوه تو کارش نبود

        در عشق تو حالتیش باشد که در آن            هم با تو و هم بی تو قرارش نبود

ملا محمد صوفی راست:

     می‌بارم اشک سرخ بر چهره زرد              باشدکه دلت نرم شود زین غم و درد

     حال من دل‌خسته چه پرسی که مرا          پولاد به آب نرم می‌باید کرد

سلطان مصطفی:

داده‌ام جان که بدست آمده دامان غمش       نوبت توست دلا جان تو و جان غمش

                                                  -------

 هرچه باداباد حرفی چند می‌گویم به او      کار خود در عاشقی این بار یکسر می‌کنم

از بهاءالدین ولد، فرزند عارف رومی:

   آن دل که من آن خویش پنداشتمش            هرگز بر هیچ دوست نگذاشتمش

   بگذاشت مرا بی‌کس و آمد بر تو                  نیکو دارش که من نکو داشتمش

از ضمیری:

چو می‌بینم کسی از کوی او دل‌شاد می‌آید    فریبی کز وی اول خورده بودم یاد می‌آید

عبید زاکانی راست:

                 گرم اقبال روزی یار گردد                     غنوده بخت من بیدار گردد

                 بر آن درگاه خواهم داد از این دل           مسلمانان مرا فریاد از این دل

                 دلی دارم که از جان برگرفته                امید از کفر و ایمان برگرفته

                 دلی، شوریده شکلی، بی‌قراری          دلی دیوانه و آشفته کاری

                 دلی کو از خدا شرمی ندارد                ز روی خلق آزرمی ندارد

                 به خون آغشته‌ای، سودامزاجی           کهن بیمار عشق بی علاجی

                 مشقت‌خانه‌ی عشق آشیانی             محبت‌نامه‌ی بی دودمانی

                 سیه‌روی پریشان روزگاری                  چو زلف دلبران آشفته‌کاری

                 همیشه در بلای عشق مفتون            سراپای وجودش قطره‌ی خون

                 درون خویش دایم ریش خواهد            بلا هر چند بیند بیش خواهد

                 ز دست این دل دیوانه خستم             درون سینه دشمن می‌پرستم

مردی با معاویه هم‌غذا بود و بزغاله‌ای پخته را که بر سفره بود، سخت همی‌درید و بشدت همی‌خورد. معاویه گفت: تو بر این بزغاله خشمگینی، گوئی مادرش شاخت زده است. مرد گفت: تو هم بر او دل می‌سوزانی، گوئی مادرش شیرت داده است.

مردی از حسن پیرامون همسر دادن دخترش پرسید. وی گفت: او را به مردی پرهیزگار ده که اگر دوستش بدارد، گرامیش دارد و اگر وی را دوست ندارد، بدو ستم نکند.

حکیمی گفت: خیر مرد در نیمه‌ی دوم عمر اوست که طی آن نادانیش برود، کارش فزونی یابد و خاطرش جمعیت گیرد و شر زن در نیمه دوم عمر اوست که طی آن بدخلقی یابد، زبانش تیز شود و نازا گردد.

کسی به عیادت بیماری رفت و بسیار بنشست. از بیمار پرسید: از چه شکایت داری؟ گفت: از بسیار نشستن تو.

حکیمی را پرسیدند: با آن که هفتادساله‌ای، مال گرد همی‌آوری؟ گفت: گر مرد بمیرد و مالی بهر دشمن نهد، بهتر از آن است که به زندگی خویش نیازمند دوست خویش شود. یکی از شعرای ایرانی در این زمینه گوید:

               مال گرد آر در نشیمن خاک            تا در این کهنه خاکدان باشی

               گر بمیری و دشمنان بخورند           به که محتاج دوستان باشی

سقراط تهیدست بود. پادشاهی وی را گفت: چقدر تهیدستی؟ گفت: شاها اگر راحت فقر بدانی، دلسوزیت بر خویش مانع شود که دل بر من سوزانی.

منصور گفت: مردمان همی‌گویند من بخیلم. ولی بخیل نیستم. اما از آنجا که دیده‌ام مردمان بنده‌ی مال‌اند، مال گرد همی‌کنم تا بنده‌ی من باشند.

نظام گفت: چیزی که نشان همی دهد که طلا و نقره حقیر است، آن که جز نزد فرومایگان گرد نشود. زیرا هر چیز به شبیه خویش گراید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 0:36  توسط کاوه  | 

کوفته‌خواران جهان؛ متحد شوید!

در قلمرو آشپزی(۲)

سالهای نه چندان دور در مطبخ هر خانه‌ای هاون سنگی و دسته‌ی هاون چوبی یافت میشد که دست کم هر هفته یا ده روز یکبار، ارتعاش صدایش، گوشهای ما و همسایه دیوار به دیوار را نوازش میکرد. کوفته، همیشه قبل از خودش و بویش، صدایش در می‌آمد. واژه "کوفته" هم برگرفته از همان عمل کوفتن است و این نام بدوی، دلیلی بر قدمت و بومی بودن این غذای ایرانی است. گوشت بی چربی گوساله زیر ضربات پتک چوبی، له و خمیر میشد.  این روزها ابزار کوفتن در آشپزخانه‌های امروزین غایب است و جای آن را چرخ گوشت گرفته است که با دوبار چرخ کردن گوشت، خمیری مشابه خمیر کوبیده شده در هاون سنگی حاصل میشود. توپی و گرد بودن کوفته برای کودکان بسیار جذاب است و ترکیب گیاهی آن با گوشت برای کودکانی که این روزها نسبت به گوشت دافعه دارند، جاذبه ایجاد میکند. عطر و بوی مخصوص کوفته هم که تا فرسنگها مشام هر رهگذری را مست میکند.

یکی دیگر از ملزومات مطبخ‌های پیشین، سبزیجات خشک شده متناسب با غذاهاهای مختلف بود که در کیسه‌های نخی نگهداری میشد.عطر و بوی سبزیجات هنگام خشک شدن، ماهها و روزهایی از سال در خانه میپیچید و مشام جان را هم معطر میکرد. امروزه ثابت شده است که طول عمر سبزی خشک شده به روش سنتی، چندین برابر نگهداری آنها در فریزر میباشد. بکارگیری آنها هم آسانتر است. هنر کدبانوی آن روز تهیه و خشک کردن انواع سبزیجاتی بود که در فصل پائیز و زمستان، نایاب میشد، برخلاف امروزه روز که انواع میوه و سبزیجات به دلیل وجود سردخانه‌ها و گلخانه‌های سرپوشیده، در هر وقت سال در دسترس هستند. مانند این روزها رب گوجه‌فرنگی وجود نداشت و مردم گوجه‌فرنگی و فلفل و سیر و... را هم خشک میکردند. گوجه‌فرنگی خشک شده به خودی خود به یک لواشک تمام‌عیار و خوشمزه تبدیل میشد که از شیطنت و ناخنک کودکی که ما باشیم ، بی‌بهره نمیماند، سایر میوه‌های خشک شده که جای خود دارد.

این روزها یخچال و فریزر و زودپز و مایکروفر و کنسروهای آماده و....هنر آشپزی و کدبانویی را تنزل داده و دیگر غذاها، آن طعم و بوهای خاطره‌انگیز را ندارند. هنر سنتی آشپزی طعم طبیعی مواد را حفظ میکرد و هنر آرام پختن و جاانداختن غذا، یکی از ظرافتهای اصلی اشپزی بود.هنر مدرن آشپزی و ابزارآلاتی که به سرعت مواد را میپزانند و یا در سرمایی تعریف نشده برای مواد مختلف، نگهداری میکنند؛ باعث بروز بیماریهایی جدید و ناشناخته برای بشر امروز شده است. غذایی که از دید" بوعلی سینا" حکم دوای انسان را دارد، در دوره جدید و با ابزارالات جدید و عدم جاافتادن فرهنگ استفاده از ابزار مدرن، عملا به سم بدن تبدیل میشود و عوارض جسمی و متعاقبا روحی و روانی بر آن مترتب میشود. هدف این متن، نفی هنر مدرن آشپزی نیست ولی غیاب آموزش فکر علمی آشپزی، متناسب با ابزارآلات مدرن در سیستم آموزش و پرورش، شهروندانی بدخوراک و با فیزیک و چهره‌هایی ناهنجار، تحویل جامعه میدهد.

مواد لازم برای 4 نفر مثل خودم!:       1. گوشت چرخ کرده، نیم کیلو      2. سبزی کوفته، نیم کیلو یا سبزی خشک کرده، ۲۰۰گرم      3.پیاز، دو عدد     ۴. برنج گرده یا خورده ریز، یک استکان     5. نمک و ادویه و فلفل به مقدار مناسب      6. رب گوجه‌فرنگی، دو قاشق غذاخوری     ۷. لپه پخته له شده یا آرد نخود، یک استکان

دستور تهیه کوفته بسیار آسان است.البته خریدن ، پاک کردن، شستن، چرخ کردن و ریزکردن سبزیجات فعالیتی بسیار زمان‌براست. نگارنده آخرین مرحله را توضیح میدهد. سبزی‌های معطر مخصوص را که شامل: تره، جعفری،گشنیز، ترخون،مرزه و شنبلیله میباشد که مقدار سه تای اولی دو برابر سه تای آخر در نظر گرفته میشود. پیازهای تهیه شده را ساطوری کرده و در روغن داغ تفت میدهیم. نصف پیازهای داغ طلایی شده را برمیداریم و همراه با سبزی‌های از قبل آماده شده و ریزریزشده و برنج از قبل خیسانده شده، با گوشت چرخ کرده مخلوط میکنیم. نمک و ادویه به مقدار ذائقه خانوادگی اضافه میکنیم و خوب ورز میدهیم تا خمیر حاصل، خاصیت چسبندگی و همگیری مناسب پیدا کند. در بعضی از مناطق تخم مرغ و یا آرد نخود را هم به این خمیر اضافه میکنند که خاصیت همگیری آن را بیشتر میکنند که به تجربه نگارنده این سطرها مورد دوم یعنی آرد نخود توصیه میشود.خمیر ورز داده شده را با دست به صورت گلوله‌هایی گرد درمیآوریم و خوب می‌غلطانیم( اندازه گلوله کوفته‌ها بستگی به حریصی چشمان خورندگان آن دارد!) برای بهتر درآمدن شکل توپی کوفته ها، مرتب دست خود را در کاسه‌ی آب سرد فرو میکنیم تا سطح کوفته یکنواخت درآید. در سبک تبریزی از سبزیجات، بیشتر مرزه را بکار میبرند و شکم کوفته را از پیاز داغ ، زرشک ،مغز گردو، آلو، غیسی، تخم مرغ پخته و حتی جوجه پخته پر میکنند و کوفته برای مخاطبانش حکم معدنی قابل کشف پیدا میکند. پیاز داغ باقی مانده از قبل را با دو قاشق غذاخوری رب گوجه‌فرنگی و زردچوبه و ادویه تفت میدهیم و چندکاسه آب به آن می‌افزائیم،آب باید به مقداری باشد که با قراردادن کوفته‌ها در دیگ، روی کوفته‌ها را بپوشاند. از بکار بردن ادویه اضافی خودداری کنید تا مواد کوفته مزه طبیعی خود را از دست ندهند. بعد از به جوش آمدن مایع دیگ، شعله آتش را کم کرده و کوفته‌ها را به آرامی در دیگ قرار میدهیم. در سبک کرمانشاهی، کوفته را هم قبل از قرار دادن در آب جوش کمی تفت میدهند، شاید این مورد هم برای جلوگیری از وارفتن کوفته باشد! در دیگ غذا باید نیمه باز باشد و زمان پخت آن دست کم یک ساعت طول میکشد. سفره با انواع ترشیجات و سبزی و پیاز و ترب بیارائید و دوغ، این مشروب عمر و روح‌افزای سفره ایرانی را فراموش نکنید.

کوفته تبریزی

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 12:52  توسط کاوه  | 

مرغی که انجیر می‌خوره، نوکش کجه!

ادبی ـ واژه‌نامک(۱)

"مرغی که انجیر میخوره نوکش کج نیست." این سخن درست را پژوهشگر و استاد دانشگاه و کارشناس زیست بوم ایران، دکتر اسماعیل کهرم در برنامه‌ صبحگاهی پرمخاطب شبکه دو سیما به نام " روز از نو" بر زبان راند و اظهار تعجب کرد که چرا برعکس این عبارت در بین مردم فارسی زبان رایج است؟این استاد بزرگ، یکی از ثروتهای ملی در زمینه دانش زیست‌محیطی ایران هستند و راز تعالی و تعهد انسانی ایشان، استفاده همزمان از دو عنصر جان و خرد در پژوهش‌هایشان میباشد که سنتی دیرپا در این مرز و بوم داشته است، برخلاف امروزه روز که عدد این گونه دانشمندان به عدد انگشتان دست نمیرسد. این برنامه تلویزیونی بهانه‌ای شد تا نگارنده، مدخلی به موضوعات وبلاگ خویش اضافه نماید و در حد بضاعت و وقت خویش، دانسته‌های واژگانی خود را به رشته تحریر درآورد. نگارنده این سطرها، درستی سخن دکتر کهرم را با استدلالی زبان شناسانه و تاریخی اثبات میکند تا مگر این غلط مصطلح در زبان فارسی اصلاح شود و به صورت اصلی آن برگردد.

زبان دری یا زبان منسوب به دربار ایران با تشکیل اولین دولت‌ملت در جغرافیای زاگرس، شالوده و اساس آن ریخته شد. امورات دفتری و دیوانی دربار و ارتباط با اقوام تحت سلطه خویش با این زبان صورت میگرفت. قدرت سیاسی بوجود آمده با رشد و استقرار بیشتر خویش، زمینه تعالی و تولد تمدن ادبی و زبانی ایران را نیز بوجود آورد. به علت طبقاتی بودن جامعه ایران و محدود بودن آموزش و خواندن و نوشتن به طبقه اشراف و شاهزادگان و تمرکز کتابخانه ایرانی در دربار، به دنبال اضمحلال و شکست این دولتها، اولین چیزهایی که تباه و طعمه آتش جنگ میشدند فرهنگ مکتوب و اشراف‌زادگان و درباریان باسواد بودند. به همین علت ساده، واژگان و ادبیات آن دوران به ویژه قبل از ورود اسلام به ایران، یا به کلی ازبین رفت و یا به صورت فرهنگی شفاهی از زبان راویان دور و نزدیک به دربار، به نسل آینده منتقل میشد.

نخستین مراکز قدرت گیری و حکومت‌های مستقل ایران بعد از حمله اعراب، از خراسان شروع شد و این مراکز قدرت نیز به اقتضای دیوان و دربار و سطح توانایی خویش، نسبت به توسعه زبان و ادبیات و علم کوشیدند. عنصر جغرافیای شمال شرق ایران باعث شد این بار زبان دربار ایران با لهجه خراسانی توسعه یابد و فراگیر شود و شاعرانی نظیر رودکی و خیام و فردوسی و....غبار از تمدن ادبی و شهر شعر ایران تکاندند وتوانائی حیرت انگیزی از خود نشان دادند.بسیاری از واژگان زبان پیشین دربار در زبان نوین دربار وجود داشت، همچنین واژگانی که تغییر شکل یافته بودند و معنای آنها منحرف شد و واژگانی که اصلا در لهجه خراسانی وجود نداشت.( به سبب تأخیر در زمامداری و در حاشیه دولت پیشین بودن) واژگان تغییر شکل یافته و واژگان گمشده در زبان نوین ایران، منشأ بسیاری از تعابیر و معانی غلط در این زبان شده است. نگارنده به کاوش در این واژه‌ها علاقمند است و اندک دانسته‌های خود را در سلسله ای عرضه خواهد کرد. 

یکی از این واژه‌ها که هنوز در لهجه‌های مختلف مردم زاگرس نشین وجود دارد و با مشتقات خود هنوز کاربرد دارد، واژه" نچیر" میباشد که به معنای شکار گوشتی است و "نچیروان" هم اسمی است به معنای شکارگر ماهر که از همان واژه مشتق شده است و لفظ تعریب شده آن نوشیروان است که در گذشته نام نوشیروان عادل یکی از پادشاهان ساسانی بوده و در حال حاضر هم در لهجه‌های مختلف کردی نام"نچیروان" بر کودکان ایشان گذارده میشود. نامی که امروزه در لهجه‌های فارسی اثری از کاربرد آن یافت نمیشود.

با حمله اعراب صدر اسلام به ایران و قدغن شدن نوشتن به زبان مجوسان ایرانی به مدت دست کم دو قرن و تغییر رسم‌الخط فارسی به عربی، زبان علم و ادبیات در ایران، عربی شد و دانشمندان مجبور شدند کتابهای خود را به این زبات تألیف کنند. ناگفته نماند که یکی از حسن‌های حمله اعراب این بود که( حالا خواسته یا ناخواسته!) دست کم سوادآموزی را از دربار به مساجد و حجره‌های طلبگی آوردند و این امر به عمومی شدن دانش کمک شایانی کرد. واژه نخچیر در زبان باستانی دری به واژه نچیر در زبان عموم تغییر شکل میدهد و در ادامه با رسم‌الخط عربی به واسطه عدم وجود حرف"چ" در این زبان، واژه به صورت نجیر نگاشته آمده است. دست‌نویس بودن کتاب‌های کهن و کپی نویسی کاتبان خراسانی از روی آنها و عدم فهم واژه نجیر و اصالت آن، و به زعم کاتبان برای درست کردن املای غلط پیشین به این واژه یک الف ناقابل چسبانده‌اند تا دست کم معنایی از آن برداشت کنند و در اشتباهی تاریخی و ادبی، معنای واقعی را به بیراه ببرند و این غلط مصطلح تا به امروز در بین فارسی زبانان رایج است.اصطلاح به این گونه تصحیح میشود: "مرغی که نچیر می‌خوره، نوکش کجه"، یعنی  پرنده‌ای که شکار گوشتی می‌خوره نوکش کجه. این معنا را نه هر کارشناس و جانورشناس بلکه هر فردی که این پرندگان را دیده باشد، حتما تأیید خواهد کرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:56  توسط کاوه  | 

مانی

بازخوانی عاشقانه های معاصر(۱)

میرزاآقا عسگری(مانی)، شاعری خوش قریحه و دنباله سلسله شاعران رازدان این مرز و بوم است، شاعری که شعرهایش سرشار از عطر و بوی عشق و دلدادگی است. شعرهایی که به اقتضای زندگی در دوران معاصر و اثر پذیرفتن از اتفاقات پیرامون، درزمانی هستند ولی از درد عشق خالی نیست و ناگهان سرشت و سرنوشت ازلی و ناخودآگاه مخاطب را نشانه رفته و به غلیان در می‌آورد و خاصیتی هرزمانی پیدا می‌کند. لا به لای سطرهای شعرهایش، می‌توان تاریخ سیاسی اجتماعی مردم ایران و یا حتی نوع انسان را بازخوانی کرد و میتوان مجموعه اشعارش را به گهواره‌ای تشبیه کرد  که شاعر برای انسان و دردهای جهان پیرامون او و سرنوشت آینده او ساخته و لای لایی می‌سراید و نوع انسان را به هوشیاری در درک و دریافت پدیده‌های جهان دعوت می‌کند. پژوهش‌های شاعر در تاریخ و فرهنگ و زبان و ادبیات و شعر و موسیقی و همچنین هوش منتقدانه و روشنفکرانه شاعر بر ابعاد و لایه‌های شعر او بسیار افزوده است و همین خاصیت چندلایه بودن و سطرهای پنهان در شعر او، اشتیاق مخاطب را به دوباره و چندباره خوانی آثارش شعله‌ور نگه می دارد. دو شعر زیر انتخاب شده‌ از کتاب "ترانه‌های جاده ابریشم" چاپ اول 1373 انتشارات مروارید است. این کتاب یکی از کتابهای بالینی نگارنده این سطرها می‌باشد. برای آشنائی بیشتر با شاعر و آثار کامل ایشان، میتوانید به سایت ایشان به آدرس http://www.nevisa.de/ مراجعه کنید، ایشان در فضای مجازی و شبکه های اجتماعی نیز بسیار فعال می‌باشند.

 

۱)عشق، واپسین رستگاری!

 

چنان برآی
           که عطر عشق برآید
زانکه تا عشق
            یک لبخند یا یک بوسه بیش
                     راه نیست!
گمراهان را بگوی:
که ایشان، در آغوش جاذبه زمین فرو رفته اند.
و ما اما، در آغوش جاذبه عشق.
           ـــ زانکه عشق، واپسین رستگاری است!
و بی دریغ باش دلبندم
        ـــ وقتی که با منی!.
         همتای ابر که می‌بارد.
         همتای نسیم که بر همه ذرات تن می‌ساید.
         همتای مجذوبی که بر بستری فرود می‌آید.
و بی مضایقه می‌باش تا هستی!
زانکه این، نخستین و واپسین باری است
        ـــ که میهمان جهانی!
و اگر چه بی کرانه است جهان،
برای ما کرانمند است بی گمان!
       مانند زاد و بود گلی مبهوت.
       و فراز و فرودی درختی اندیشناک
و دل مبند به آنچه جاودانه می‌نماید
         اما میراست.
به آنچه کمال می‌نماید، اماجلوه‌گاه نقصانی است.
ندیدی مگر،
مگر ندیدی،
بر ما چها گذشت از دلسپری؟!
(آدمی بود که یکبار دشنه‌اش را برق انداختم
تا در تهیگاه اهریمنش فرود آرد
          در جگرگاه منش نشاند!.
زانکه او اهریمن بود و من غافل!
ویکبار هم پرده افق را بشکافتیم،
         تا خورشیدی فراز شود شاید؛
             ـــ ظلمت فراز شد!
و یکبار هم مؤمنانه
به آوند درختی گره زدم جانم را
          تا میوه‌ای شیرین بلکه به بار آرد
               ـــ حنظل آورد!
چرا ایمانم را جایگزین خردم کردم؟!)
تبسمت را دریغ مکن
          وقتی که با منی!
زانکه تا یگانگی
       ـــ لبخندی بیش فاصله نیست!
و شتابالوده مگذر!
زیرا گمشده ما
        ـــ لابلای لحظه‌ها ایستاده است
        و آهنگ گامهایمان را انتظار می‌کشد!
نه!
عشق را حواله به فردا مکن!
که فردا، دیری است تا بیاغازیده
وفردا، جوانسالی جهان است و پیرسالی ما،
همانگونه که دیروز
نوسالی ما بود و کهنسالی جهان!
گونه از مستی این دم سرخ بدار
چرا که دروازه آینده،
تنها، بر کسانی گشوده خواهد شد
که شرابی رازآمیزشان در قدح باشد و
                      ـــ بر گونه!
نه!
به جاودانگی میاندیش!
زیرا ما آوازی هستیم
         که در پگاهی برمی‌آییم
         و در شامگاهی می‌خموشیم!
و نه عشقیم ما
که جوانسرانه،
در گهواره دیروز تاب می‌خورد،
در گهواره امروز،
و در گهواره فردا، تاب می‌خورد.
هماره، نومایه است و شاداب
                       ـــ عشق.
       (چنان که طرح تو در اندیشه من،
       و شعر من بر لبان تو!)
زیر ستارگان بگستر، بستر!
و از شعر زلالی که می‌افشانند
           ـــ طراوت گیر!
و ستارگان، نه گمراهانند.
(... و شاعری را دیدم
که گوهرش را به گمراهان هدیه کرد
         ـــ به گمان که نجات بخشندگانند!
و ندید، ندید نیلوفر حقیقت را
    که در لابلای لحظه‌ها
            ـــ برای وی شکفته بود!)
پیراهنت را بر دوش نسیم بینداز!
تا چشمان این جهان،
        بینائی گمشده را بازیابند از آن.
(چنان که یعقوب از پیراهن یوسف
و من از پیراهن یعقوب!)
چه شادابی!
این را همه آبها و آینه‌ها باز می‌تابند.
چه زیبائی!
این را همه واژگان و نغمه‌ها باز می‌سرایند.
دلم را نه بادها
نه رؤیاها
نه رودها،
         که تو بردی
              تو!
(آنسان که زمان، عمر را می‌برد
        و عمر زیبائی را!)
همین ثانیه را فرا چنگ دار
زیرا که در آن شکوفه لبخندی می‌شکوفد.
همین، همین تبسم را غنیمت شمار
         چرا که در آن خورشید عشق برآمد.
همین، همین عشق را باش
        زانکه معنای هستی است!
(آنسان که تو معنای پیراهنت هستی
        و من معنای شعرم!)
کمال را مجوی وقتی که با منی!
زیبائی اگر اوج خود را بیابد
                 ـــ خواهد فسرد.
عشق اگر کمال خود را بسراید
                    ـــ خواهد خموشید!
من اگر زیباترین شعرم را بسرایم
               ـــ خواهم مرد!
ابدیت یعنی لحظه
و لحظه یعنی ابدیت،
و عشق، واپسن رستگاری.
و عشق نه خیالی درون تهی
                   که حضوری رشار است.
بدانگونه که یکبار در هرم آفتاب
بدرون برکه‌ای انداختمت
چنانکه پیراهن تو از شاخه نسیم برآویخت
و یکبار هم در شبی بارانی
به اندرون پیراهن بلند باران رفتی
و آنگاه من
         باران را در آغوش گرفتم!
ویکبار هم آن جنگل دم کرده،
پیراهن تو را از تو تهی کرد
و زمین، روشنائی از تو گرفت!
نه!
عشق نه از برای اندوهخواری و پریشانسری
          ـــ که از برای شکوفائی ست.
از برای شکوفیدن لحظه ای که در آن
آفتاب یک عشق،
        از پیراهن بلند یکی ابر برمی‌آید!
نه!
دل مبند به آنچه رؤیای فردا می‌نماید
                ـــ اما مرگ فرداست.
به آنچه شیرینی جهان می‌نماید،
               ـــ اما تلخی آن است.
(رهگذری را دیدم
که در کجاوه فردای خویش غنودن می‌خواست،
               ـــ در تابوت خود غنود!)
و نمی‌دانست که فردا
         دیری ست تا بیاغازیده.
و بیاموز وقتی که با منی،
که آبشاری است زمان
ـــ شوینده زیبائی از رخسار آدمی.
ـــشوینده سیاهی از گیسوان تو
ـــ خموشاننده موسیقی در رگان ما.
و باری همین زمین
          ـــ که چنینش دوست می‌داریم ـــ
ما را به بدایت و نهایت خویش فرو خواهد کشید.
(آنسان که شعر من زیبائی تو را
و زیبائی تو شعر مرا!)
و عاشق باش وقتی که بامنی!
زیرا که عشق
         واپسین رستگاری است!
                       
                                                          خرداد1367


۲)ستون خمیده ساعات

 

در مزرع عمر پیش می‌شتابم
واپسران ساقه ساقه‌ی سالیان.
پیش می‌شتابم و
            انبوهی ساقه‌ی شکسته در قفایم! 
باری؛
فراهم آید اگر دیداری
به جانب چهره‌ات خم خواهم شد
                           گلی اگر باشم!
بالهایم را به باد گره داده‌ام
با این همه، شتابناک
 به ژرفا اندر نمناک خاک
فراخوانده می‌شوم
پرپر می‌زنم و
             انبوهی بال شکسته در فضایم!
آری
فراهم آید اگر دیداری
دانه‌های کلامت را برخواهم چید
                ـــ پرنده‌ای اگر باشم!
نی لبکی بر لبانم.
نور روان روز را می‌مکم تا بدل به نغمه‌ای کنم
می‌نوازم حکایتی را و
               انبوهی آوای فسرده در نوایم.
بر لبان تو جاری خواهم شد
                  ـــ نغمه‌ای اگر باشم!
پاسداری عشق را
از درون گلی تاریک شکفتم.
اینک اما
خمنده بر خاطره‌ی خام و خسته‌ی خاک
می‌برم دیار به دیار
کبودی دشنام کوچک‌شماران آدمی را بر شانه‌ام
                بگذار آبروی عشق بریزد!.
جاذبه‌ی زمین چنانم می‌بوید
تا با مرگ درآمیزد!
ثانیه‌های سرخ فرومی‌چکند.
قلب زمانه مگر می‌موید؟
دست، زیر ستون ساعات حایل می‌کنم
بنای فروریزنده را دیگر فرجامی نی!
قامت می‌گشایم اما
                 انبوهی ستون شکسته در قفایم!
 پیراهن جاری تو خواهم شد
                   ـــ نسیمی اگر باشم!
گیاه، فرا می‌روید و فرو می‌پژمرد
و آدمی، نیست مگر
             لحظه‌ای سرگردان میان دو آه!
باری
 اگر دست دهد دیداری
بر لبان تو خواهم گذشت
                  ـــ آهی اگر باشم!

                                                  27 شهریور 1367


 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 11:45  توسط کاوه  |